پارت شصت و سوم :

اما تو مغزم هزاران معادله‌ی حل نشده بود. با ایستادن ماشین کوهیار، پندارم وایساد.
چشمم که به سد بزرگ منجیل خورد، ناخواسته لبخند زدم. چقدر اون روزا زود گذشت!
هرهفته همینجا یه ژست تکراری می‌گرفتیم و سه‌تایی عکس می‌گرفتیم. تا برم و بیام عزیز هزار بار زنگ می‌زد و ایةالکرسی می‌خوند تا برگردم. آخرش هم با کلی غرغر می‌گفت:
-یه‌کم برام زیتون پرورده بخرید، بیارید.
بازم مثل تمام

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    0

    زیبا بود سپاس🌺🌺🌺

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    2

    😍😍😍😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️