پارت چهل و نهم :



عزمم رو جزم کردم و به سمت مرد قدم برداشتم. داشتم تو ذهنم کلمات رو مرتب می‌کردم تا بتونم با جملات بهتری مکالمه رو با اون مرد شروع کنم که دستم کشیده شد و به سمت درب خروجی کشیده شدم. همین‌که از در بیمارستان خارج شدیم دستم‌و از دست پندار محکم کشیدم بیرون و با داد گفتم:
-چه مرگته؟ به تو چه من چیکار می‌کنم؟ چرا تو کارای من دخالت می‌کنی؟ چرا نمی‌فهمی
من تموم شدم؟ من دیگه کسی رو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    بیا بریم تو ماشین من هنوز باهات کار دارم😎😎😎 ای خان بی شرف😂😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • اذر

    0

    وای پندار چه زود وا دادی

    ۹ ماه پیش
  • لیلی

    2

    ووی!!!این پندار چقدپرررروئه...چه زود پسرخاله شد ؟؟؟😳

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    با حال بود😂😉🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️