پارت شصت :

برای اینکه پندار بیشتر از این نخواد فکر چرت‌وپرت کنه پاشدم و هم‌زمان که به‌سمت آشپزخونه می‌رفتم گفتم:
-من می‌رم ببینم سوگل چیکار می‌کنه.
چون آشپزخونه کامل تو دیدرس هال بود نمی‌تونستم نفسم‌و راحت بدم بیرون. کنار سوگل رفتم و گفتم:
-چیکار می‌کنی؟
برگشت و گفت:
دارم وسایل صبحانه رو آماده می‌کنم. می‌شه تو سفره رو بندازی؟
باشه‌ای گفتم و سفره رو از کنار دستش برداشت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    خدا رو شکر پندار زود سیفونو کشید😂😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • آیرین

    0

    قلمت عالیه

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    زیبا بود ممنون🌺

    ۲ سال پیش
  • دانه

    0

    عالی مثل همیشه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️