پارت پنجاه و یک :

به خاطر همین تمام افکار مزاحم رو پس زدم و به حال توجه کردم.
کنار رستورانی سنتی وایساد و گفت:
-پیاده شو.
خندیدم و گفتم:
-یه آقای جنتلمن دستور نمی‌ده، خواهش می‌کنه!
یه‌کم قیافه‌ش رو کج کرد و گفت:
-خانم مهوا لطف می‌کنید پیاده بشید، لطفا؟
خندیدم. شیطون شده بودم، اما مگه عیبی داشت؟ نه نداشت. بلأخره منم باید این چیزا رو تجربه کنم دیگه!
از ماشین پیاده شدم و منتظر ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    0

    مردا اینجورین عزیزم تو یه لحظه تو یه جمله آنچنان ظریف کللللل وجودتو سرتاپا قهوه ای میکنن که خودت وا میمونی🤗🤗 بعدم میپرسن عزیزم چیزی شده که ناراحتی؟؟؟؟😒😒😒😒

    ۸ ماه پیش
  • همتا

    0

    پس حتما پندارم

    ۲ سال پیش
  • آیرین

    0

    عالیه رمان خیلی خوبی

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    خیلی نازه مرسی

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود💐💐💐

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️