پارت پنجاه و دوم :

سعی کردم آرامش خودم‌و حفظ کنم. با خونسردی‌ای که کاملا مشخص بود الکیه گفتم:
-دیگه هرگز این حرف‌و نزن لطفا!
تا اومد چیزی بگه گفتم:
-شاید یک روزی آماده بودم خاطرات گذشته رو برای تو تعریف و برای خودم مرور کنم.
پندار حرفی نزد و به غذا خوردن مشغول شد. همین طوری با غذا بازی می‌کردم که یهو یادم افتاد من هنوز از امیرعلی شکایت رسمی نکردم و دنبال کاراش نیوفتادم.
-راستی پندار! پلیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • هلیا

    0

    نمیدونم چرا این پارت وایب بدی از پندار گرفتم و حس کردم اونم قراره مهوارو گول بزنه

    ۷ ماه پیش
  • الناز

    0

    آره اولش با خوشحالی میگی این روشو به هیشکی نشون نداده به جز مننننن از یه مدت بعد هم مببینی اون روشم جز تو به هیشکی نشون نداده منتهی اولی کجا دومی کجا😂😂😂😂

    ۸ ماه پیش
  • آیرین

    0

    به به چه رمان خوبی عالی زودزودپارت بزار❤❤

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️