ماه زخمی به قلم روژان کاردان
پارت پنجاه و دوم :
سعی کردم آرامش خودمو حفظ کنم. با خونسردیای که کاملا مشخص بود الکیه گفتم:
-دیگه هرگز این حرفو نزن لطفا!
تا اومد چیزی بگه گفتم:
-شاید یک روزی آماده بودم خاطرات گذشته رو برای تو تعریف و برای خودم مرور کنم.
پندار حرفی نزد و به غذا خوردن مشغول شد. همین طوری با غذا بازی میکردم که یهو یادم افتاد من هنوز از امیرعلی شکایت رسمی نکردم و دنبال کاراش نیوفتادم.
-راستی پندار! پلیØ
مطالعهی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

هلیا
0نمیدونم چرا این پارت وایب بدی از پندار گرفتم و حس کردم اونم قراره مهوارو گول بزنه