پارت پنجاه :

نمی‌دونستم باید بخندم یا چیکار کنم! پس ترجیه دادم بحث نکنم و کاری که گفته رو انجام بدم. پشت سر پندار راه افتادم. سوار ماشین که شدیم انگار جفتمون از هم خجالت می‌کشیدیم. پندار زل زده بود به دیوار روبه‌رو، منم داشتم بی‌هدف داشبورد ماشین رو نگاه می‌کردم.
بلاخره پندار سکوت رو شکست:
-مهوا می‌شه به من نگاه کنی؟
سرمو بلند نکردم فقط گفتم:
-نه.
خندید و گفت:
-چرا؟ دختر دبیرØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت همه شخصیت ها در رمان ماه زخمی همه شخصیت ها
آخرین نظرات ارسال شده
  • لیلی

    0

    بانو جان میشه عکس پونه روهم بزارید لطفا 🙏

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️