لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 61
*** یک ربع زودتر از ساعت مقررشان جلوی آرایشگاه توقف کرده بود. از تابلوی ساختمان معلوم بود محل پر رفتو آمد و معروفی بود. سالن بدنسازی متعلق به بانوان و مزون... لااقل خیالش راحت شده بود. نگاهش تا در کشیده شد پنج دقیقه کمتر بود که به نهال زنگ زد و حضورش را اعلام کرده بود. درون آیینه موهایش...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 62
با هر مژهای که نهال میزد و زیرچشمی رصدش میکرد انگار کسی دانهدانه دکمههای جناق سینهاش را باز میکرد قلبش تند میزد. گُر میگرفت، لعنتی چرا طورِ خاصی نگاهش میکرد؟! حرص میخورد از دستِ پریسا با سوتیای که داده بود، اصلا تقصیر خودش بود ولی از ترس آنکه اردلانِ دهنلق برایش دست نگیرد ترسید دلی...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 63
نهال که از ماشین پیاده شد دلش هری پایین ریخت. یعنی باید جدا میشدند؟! تمام شده بود ساعتهای با هم بودنشان. با عجله بیرون رفت ماشین را دور زد و از جدول و جوی باریک پرید. نهال با دستانش دسته کیف را محکم فشار میداد شانههایش را جمع کرده و مایل به جلو داده بود. موهایش مثل ساعتهای اول بود همانطور...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 64
به طرف درِ آپارتمان رفت با یک دست موهایش را یکور شانهاش جمع کرد. قیافهی بهم ریختهاش را گذرا درون آیینه نگاهی کرد از دیدن یکهویی بهناز خوشحال نبود. بی هوا در را باز کرد با دیدن کسی که انتظارش را نداشت "هیع" خفیفی کشید. سریع در را بست ناخنش را در دهانش گذاشت با خودش گفت" اینجا اومده چهکار؟!" ...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 65
** هرسه وا رفته گوشهای نشسته بودند. هاویار هر لحظه بیشتر به عمق ماجرایی که درگیر شده بودند پی میبرد. خون خونش را میخورد. دوباره با طناب پوسیدهی اردلان در چاه فرو رفته بود. مثلا دلش خوش بود یک امروز را به دلِ بدبخت واماندهاش راه میآمد و یکطورایی نهال را پیش خودش نگه میداشت، کلی برنامه ر...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 66
سکوت کرد حرص میخورد که نمیتوانست جواب دندان شکنی بدهد، اصلا چرا باید به حرف او گوش میکرد؟! - خب! خب! بریم سر اصل مطلب! با حرف اردلان نگاهش بالا رفت بهناز لیوان به دست لبش را یکوری کرده بود. - هاوی جون بگم یا نه؟! خنده رویِ صدایش موج برداشت: - بگو... تو که آلو تو دهنت خیس نمیمونه. پریس...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 67
دست در جیب خیرهی قدمهایی شد که خبر از عصبانیت صاحبش میداد. لبخندی زد. پس خیلی هم گیج نمیزد. برعکس نظر اردلان که گفته بود محال است این دختره پی به احساس او برده باشد. سرش را سمت سیاهی آسمان گرفت ستارهای چشمک زد. نهال داخل رفته بود. زمزمه کرد" آخرش حرف من میشه". *** سالن مثل همیشه شلوغ...
بروزرسانی در : ۵۴۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 68
هاویار لبانش را آرام تکان داد و همزمان با سر و دستهایش اشارهای کرد. اردلان چشم غرهای رفت سرش را بالا گرفت، موبایل را به گوشش چسباند: - پریسا یه زنگ به نهال بزن بگو بیاد. هاویار سرش را بالاو پایین کرد و با دست تخت سینهاش کوبید. اردلان با حرص سریع گفت: - بهش بگو هاوی میره دنبالش... پوفی ...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 69
*** با شتاب از در آهنی بیرون زد و تازه توانست نفسش را رها کند هنگام راه رفتن لنگ میزد، ولی چه اهمیتی مهم آن بود که هرچه سریعتر آنجا را ترک کند. جز صدای جیرجیرکها صدای دیگری به گوش نمیرسید. حق با آرزو بود محل مهمانی خلوت بود. - یه لحظه صبر کن... نهال! با توئم! با عصبانیت چرخید قبل از آنکه نگ...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 70
موزیک ملایم و باد خنک اسپیلت برایش خوشایند بود، البته اگر آقای بداخم روبه رویش را فاکتور میگرفت. نگاهشان لحظهای بهم تلاقی کرد مردمکهای سبز موشکافانه زیر نظرش داشتند. از روی عادت دستی به سرش کشید شالش را جلو برد. هاویار بیحرف دست به سینه حرکاتش را نگاه میکرد. آب دهانش را فرو داد و با صدای ض...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 71
نزدیکهای صبح خوابش برده بود و حالا با سردرد شدیدی روی تخت بلاتکلیف نشسته بود. خانم فتحی در حال آماده کردن سالن و ورود خانم توانگر بود و سرو صدای کار کردنش را میشنید. دوباره چشمش را بست. خاطرات دیشب پشت پلکهایش جان گرفتن. نگاه آخر هاویار و اعترافی که واقعا برایش غافلگیرانه بود. آنکه گفته بود: ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 72
درست کرده بود. ** مقابل تلویزیون نشسته بودند. زیر چشمی به هاویار نگاه کرد. بی محابا محو او شده بود خجالت کشید اگر کسی در جمع متوجه نگاههای منظور دار هاویار میشد چه جوابی داشت؟! جابه جا شد تا در تیررأسش نباشد. خودش را سرزنش کرد و در دل ادای خودش را در آورد" دمنوش برای سردردتون، ای درد یه ساعته...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 73
یزدان متعجب پرسید: - چهکار کنیم خاله؟! متانت با ناز و کرشمهای گفت: - یه جنبو جوشی، جوشو خروشی! ملک چشم غرهای رفت: - آباجی بیا استراحت کن فردا از صبح اونجایی خسته میشی. - تو چه قدر دلت شور میزنه، حالم خوبه ببین. ملک سری تکان داد و زیر لب جواب داد: - دل خجستهای داری. دلنیا در حال...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 74
- آقام یه رفیق داشت که حجرهش درست روبهروی مغازهمون بود، مرد با خدا و خوبی که دین و ایمونش زبونزد بود؛ حاج رحیم یه پسر داشت که از من سه، چهارسالی بزرگتر بود. لبخند محوی روی لبهای ملک نشست. متانت دستش را روی دست دلنیا که روی پاهای او بود گذاشت، نفسی تازه کرد: - من تا کلاس سوم بیشتر درس نخوند...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 75
ملک پشت سرهم آه میکشید. نهال نگاه خیرهی هاویار را شکار کرد. هاویار لبخندی به رویش زد. - وقتی جریانو فهمید برای اینکه به آقام کمک کنه... من و برای برادر کوچیکش که زنش مرده بود و دوتا بچه داشت خواستگاری کرد. دلنیا حرف مادربزرگش را قطع کرد: - یعنی بابابزرگ؟! - آره! سروش پونزده سال از من بزر...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 76
مکث متانت کش آمد و فرصتی شد تا ملک حرف بزند. - یارمحمد! تو تموم سالهایی که زندگی کردیم از گل بالاتر نگفت؛ مثل اینکه چندسالی مهتاج خانم و حاج رحیم من و برای یارمحمد در نظر گرفته بودن و منتظر یه فرصت که پاجلو بذارن... بعدها متوجه شدم یارمحمد راضی به اومدن نمیشده. نهال لبش را به نیش کشید و خیرهی...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 77
غلتی زد، مژه روی هم نگذاشته بود که دلنیا پرسید: - به نظرت تو اگر جای خاله ملک بودی... یا جای مامان بزرگ من... تحمل میکردی؟! پلک روی هم فشرد و نفسش را رها کرد: - خدا رو شکر جای هیچ کدومشون نیستم، چون اونقدر از خودم مطمئن نیستم که به این راحتی گذشت کنم. - واقعا! منم اگر یه روزی بفهمم عشقم... ح...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 78
پاهایش را دراز کرده بود، روی میز جلوی کاناپه میدانست با کارش بهناز را عصبانی میکند ولی لازم بود تا جلب توجه کند. از وقتی برگشته بود خانه، بهناز بیتوجه به او مشغول انجام کارهایش بود. دستانش را پشت سرش قلاب کرد و تکیه داد. صدای خواننده پیچید پلکهایش را بست و زیر لب ترانه را زمزمه کرد، خیلی...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 79
نهال مشغولِ چیدن میز بود، یزدان بعد از درست کردن گوشی قدیمیه ملک موبایلش زنگ خورد و سالن را ترک کرده بود. متانت بعد از آنژیو بیحال و بیرمق در حال استراحت بود. زیر چشمی به نهال نگاهی کرد گوشی را برداشت و شروع به تایپ کرد. متوجه شد موبایل نهال دمِ دستش نیست، کلافه گوشی را روی میز پرت کرد. از ه...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 80
یزدان و ملک در حال چانه زدن با هم بودند. ملک نگران از بیفکری یزدان که برای راحتی موتورش را عقب نیسان گذاشته و آمده و حالا وقت بازگشت هم باید همان کار را تکرار کند و یزدان کلافه قول میداد که همان دفعه است و دیگر چنین کاری انجام نمیدهد. متانت سلانه سلانه راه میرفت و با هر گامی که بر میداش...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
