پارت هفتاد و نهم :


نهال مشغولِ چیدن میز بود، یزدان بعد از درست کردن گوشی قدیمیه ملک موبایلش زنگ خورد و سالن را ترک کرده بود. متانت بعد از آنژیو بی‌حال و بی‌رمق در حال استراحت بود. زیر چشمی به نهال نگاهی کرد گوشی را برداشت و شروع به تایپ کرد. متوجه شد موبایل نهال دمِ دستش نیست، کلافه گوشی را روی میز پرت کرد.
از همان بعداز ظهر که با نهال در مورد خودشان حرف زده بود مطمئن شد برای جلب رضایتش راه طولانی در

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️