اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و نهم :
نهال مشغولِ چیدن میز بود، یزدان بعد از درست کردن گوشی قدیمیه ملک موبایلش زنگ خورد و سالن را ترک کرده بود. متانت بعد از آنژیو بیحال و بیرمق در حال استراحت بود. زیر چشمی به نهال نگاهی کرد گوشی را برداشت و شروع به تایپ کرد. متوجه شد موبایل نهال دمِ دستش نیست، کلافه گوشی را روی میز پرت کرد.
از همان بعداز ظهر که با نهال در مورد خودشان حرف زده بود مطمئن شد برای جلب رضایتش راه طولانی در
لطفا صبر کنید...
