لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 101
نمیتوانست چشم از قیافهی ناراحت و معذبش بردارد. این دختر دلو دینش را یکجا برباد داده بود... عقلش هم که همان روزهای اول جایش را به همان احساس ناب داده بود. لبش را جوید و جدی جواب داد: - بعداً؟! نگاه نهال با مکث درون چشمانش نشست. ایکاش این لحظه را فیلم میگرفت، دودو چشمان براق سیاه و ترسی ...
بروزرسانی در : ۵۷۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 102
از سرویس بیرون آمد نگاهش به بهناز افتاد که گوشی به دست راه میرفت. - الان حالش بهتره؟! نگران جلو رفت وسط سالن دست به کمر ایستاد. خبر داشت بیماریِ مادر بهناز دوباره عود کرده سرطان سینه... کابوس روزها و شبهای بهناز بود. صدای بهناز غمگین بود. - بهراد تو رو خدا بمون ایران... بهرام که نمیتون...
بروزرسانی در : ۵۷۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 103
- میدونی یه چیزی فهمیدم، اینکه یه وقتایی باید حمله کنی تا طرف عقب نشینی کنه. از جایش بلند شد انگشت روی صورتش کشید و مقابل پریسا ایستاد از قیافهی مصممش معلوم بود تصمیم جدی گرفته بود. - الان دو ماهه بچهامو ندیدم ولی تحمل کردم فقطو فقط برای این لحظه که بهم زنگ بزنه... بگه بچه بهانهامو گرف...
بروزرسانی در : ۵۷۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 104
نیمه شب بود که رسید تهران. گوشهی خیابان توقف کرد، دوباره ادرسی که پیامک شده بود را مرور کرد. سمتِ شمال تهران باید میرفت، آنهم کجا؟ زعفرانیه! بعد از قطع تماس نهال، نگران دوباره خودش تماس گرفت صدای نهال میلرزید توضیحش؛ فقط تصادف یزدان بود. بیفوت وقت حاضر شد و راه افتاد. از طرفی خوشحال ...
بروزرسانی در : ۵۶۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 105
عصبی جلوتر از بقیه راه میرفت. بعد از امضا وتعهد و نصیحت افسرنگهبان. از ساختمان خارج شده بودند ورودی کلانتری موبایلشان تحویل گرفتند و چهارنفری راه افتادند. صدای گامهایی که از پشت سرش میشنید روی اعصابش خش انداخته بود. نزدیک ماشین ایستاد چرخی زد سه جفت چشم نگاهش میکردند. از بغل چشم اطرافش را...
بروزرسانی در : ۵۶۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 106
مقابل خانه توقف کردو نفس بلندی کشید. کمی آرامتر به نظر میرسید تمام خشمش را با ویراژ دادن در خیابان خلوت خالی کرده بود. یزدان در را باز کرد که هاویار گفت: - شما تشریف بیارین جلو بشینین، یزدان خان! با لحن خاصی آخر جملهاش را ادا کرد. دلنیا انگشتان یخزدهاش را روی دست او گذاشت. یزدان ...
بروزرسانی در : ۵۶۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 107
جلوی آیینه بار دیگر خودش را برانداز کرد. دستی لای موهایش کشید و در انتها ابروهایش را بالا داد. نگاهی به شومیز کرم طلاییاش انداخت لبش را از تو گازی گرفت خیلی تابلو شده بود. پوف بلندی سر داد از دست مادرش و زیبا. کلافه روی صندلی نشست که پایهاش لق میزد. حرص زده از بیمسئولیت یزدان که قول داده بو...
بروزرسانی در : ۵۶۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 108
بار دیگر گذرا نگاهی به دورش انداخت. زیبا همان میانِ راه سرگرم گفتو گو با دختر خاله نیره شده بود و زندایی مهین سینی به دست منتظر بود تا ملک حرفش را تمام کند. هرکسی مشغول بود و تا آمدن مهمانان وقت کمی مانده بود. سر جایش تکانی خورد پایش خواب رفته بود و به گزگز افتاده بود. - نهال جون چیزی نمی...
بروزرسانی در : ۵۶۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 109
هاویار یاللهگویان به در اتاق ضربه زد. آذر چشمکی به منیر زد و رو به نهال گفت: - به هاویار گفتم یه دوری بزنین تا حالت جا بیاد، فکر مهمونها هم نباشین اینهمه نیروی کاری داریم. بچهام چند روزه سرش شلوغه، وقت نداشته به خودش برسه... برید بیرون یه فالوده بستنی بخورین یه بادی به کلهتون بخوره... ها! ...
بروزرسانی در : ۵۶۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 110
صدای تلویزیون بلند بود و مجری با شادی از هوای دلچسب پاییزی حرف میزد. سرش را زیر پتوی نرم فرو برد و پاهای یخ زدهاش را بهم چسباند. هیچوقت نوک انگشتان پایش گرم نمیشدند؛ زمستان و تابستان نداشت. صدای مادرش را شنید که بلندو رسا با پدر حرف میزد. انگار عمدی در کار بود قصدش هم بیداری غیر مستقی...
بروزرسانی در : ۵۶۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 111
*** رایحهی عطر مریم فضای ماشین را پر کرده بود. آذر مشغول حرف زدن با گوشیاش بود و تاکید به خواهرش بابت دیر نکردنشان. علیار خان کنارش ساکت نشسته بود و تسبیح میگرداند. از بغل چشم نگاهش کرد تبسم روی لبانش خبر از خوشحالی و رضایتش میداد. آهسته میراند گویی فرصتی پیش آمده بود تا شب قبل را م...
بروزرسانی در : ۵۶۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 112
- چه خبر؟ سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد. هاویار تنهاش را جلو داد و یک دستش را قائم روی پایش گذاشت. منتظر بود جوابش را بدهد ولی آنقدر جذب آهن ربای چشمان خوش رنگ او قرار گرفته بود که کلمات در دهانش نمیچرخیدند. - رنگ و روت از دیشب بهتره؟ خوبی دیگه؟ یاد شب قبل افتاد. کف دستهای تَر و سردش را ب...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 113
میدان را دور زد، دستش سمت گوشی رفت که نگاهش به افسرجوان افتاد. پوفی کشید و پا روی گاز فشار داد تا از آنجا دور شود ولی ماشین جلویی ناگهان ترمز زد، پا رو پدال گذاشت و با ترمز شدیدی سرش به جلو پرتاپ شد. تاکسی بعد از سوار کردن مسافرش راه افتاد. زیر لبی بدو بیراهی فرستاد. کم مانده بود تصادف کند آنهم...
بروزرسانی در : ۵۵۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 114
بهناز لیوان را روی پاتختی گذاشت و با کمک دستانش خودش را عقب کشید و تکیه به تاج تخت داد. اردلان حین بلند شدن بوسهای به لبش زد و گفت: - الان بهتری؟ بهناز سرش را بالا داد: - من تا بچه به دنیا نیاد و هفت، هشت ساله نشه خوب نمیشم. اردلان لیوان را برداشت. لبخندی زد و لبش را روی موهای بهناز کشید:...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 115
گوشه لبش را لمس کرد و همانطور که نهال را نگاه میکرد در دلش اعتراف کرد" همین کارها رو میکنی که خاطرت عزیز میشه" پالتواش را از روی صندلی برداشت. سوئیچش را دور انگشت چرخاند و برای حساب میزشان پا کج کرد. از کله پزی بیرون رفت نهال را دید که کنار ماشین مشغول صحبت با گوشیاش بود. از روی جدول گ...
بروزرسانی در : ۵۵۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 116
صدای خوشو بش از بیرون اتاق شنیده میشد. بار دیگر درون آیینه خودش را برانداز کرد. از ذوق لبخندی روی لبش نشست شانهاش را بالا داد و نفسِ بلندی کشید. - عروس خانم حاضری؟ آقای داماد منتظره! ته دلش غنچی زد و لبخندش عمق گرفت. از آیینه فاصله گرفت و سمت در راه افتاد. الهی به امید تو را زمزمه کرد و ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 117
هاویار شیشه ماشین را پایین داد. یقهاش را گرفت و کمی شل کرد. خیره به نیمرخ او پرسید: - حالت خوبه؟! هاویار یکوری لبخند زد: - آره، چه طور؟ - احساس میکنم نگرانی... بیقراری... هاویار دستش را دراز کرد لبهی شنل را گرفت و کمی عقب کشید. نگاهش بین او و جاده در گردش بود: -عروس شدی، خوشگل شدی....
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 118
پلکهایش میسوخت ولی تمام تلاشش را میکرد تا خوابش نبرد سرش را چرخاند هاویار خمیازهای کشید. چندساعتی بود که راه افتاده بودند از زیر قرآنِ قدیمی و یادگاری جدشان رد شده بودند و دعای خیر مادرو پدرهایشان. مامان ملک و خاله متانت دستشان را در دست هم گذاشتند و ناصرخان با صدای گرفته سفارشش را به هاویا...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 119
سوهان را با شدت بیشتری زیر ناخنش کشید، سرش را کج کرد صدف ناخنش حالا گردتر شده بود. لبخندی از رضایت کارش زد دستش را نزدیک صورتش برد و آرام فوتی کرد عادتش بود. لاک جیگری را از روی میز برداشت و سوهان را درون کشو گذاشت. قبل از دور شدن از آیینه خودش را نگاهی کرد. نفسش را همراه بازدمش بیرون فرستاد بای...
بروزرسانی در : ۵۴۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 120
قدم به خانه گذاشت بوی چای دم کرده و عطرخوش غذا زیر مشامش پیچید. دسته کلیدش را روی جاکفشی پرت کرد و دمپایی ابریهایش را پا کرد. از همان جلوی لابی بلند گفت: - به به! نهال خانم چه کرده! صدای نهال دور بود: - سلام! من تو اتاقم، اول دستهات و بشور... سرش را تکان داد و لنگهی ابرویی بالا انداخت....
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
