پارت شصت و هفتم :


دست در جیب خیره‌ی قدمهایی شد که خبر از عصبانیت صاحبش می‌داد.
لبخندی زد. پس خیلی هم گیج نمی‌زد. برعکس نظر اردلان که گفته بود محال است این دختره پی به احساس او برده باشد.
سرش را سمت سیاهی آسمان گرفت ستاره‌ای چشمک زد. نهال داخل رفته بود.
زمزمه کرد" آخرش حرف من می‌شه".
***
سالن مثل همیشه شلوغ بود عقربه‌ی ساعت پنج را نشان می‌داد. فرحناز فیلترسیگارِ گوشه‌ی لبش را روی جاØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️