اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و هفتم :
دست در جیب خیرهی قدمهایی شد که خبر از عصبانیت صاحبش میداد.
لبخندی زد. پس خیلی هم گیج نمیزد. برعکس نظر اردلان که گفته بود محال است این دختره پی به احساس او برده باشد.
سرش را سمت سیاهی آسمان گرفت ستارهای چشمک زد. نهال داخل رفته بود.
زمزمه کرد" آخرش حرف من میشه".
***
سالن مثل همیشه شلوغ بود عقربهی ساعت پنج را نشان میداد. فرحناز فیلترسیگارِ گوشهی لبش را روی جاØ
لطفا صبر کنید...
