اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و چهارم :
به طرف درِ آپارتمان رفت با یک دست موهایش را یکور شانهاش جمع کرد. قیافهی بهم ریختهاش را گذرا درون آیینه نگاهی کرد از دیدن یکهویی بهناز خوشحال نبود.
بی هوا در را باز کرد با دیدن کسی که انتظارش را نداشت "هیع" خفیفی کشید. سریع در را بست ناخنش را در دهانش گذاشت با خودش گفت" اینجا اومده چهکار؟!"
- نهال کیه؟!
یک چشمش را بست لبش را گاز گرفت
و دور خودش چرخید با دیدن شالو مانتوی
لطفا صبر کنید...
