لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 41
هر دو سکوت کرده بودند نهال پوست لبش را جویده بود که به سوزش افتاده بود. دل ضعفه گرفته بود حالت نشستنش قهرآلود بود متوجه نگاههای زیرچشمی هاویار نبود. دمِ ظهر با آن زنگ پراسترس هاویار اصلا نفهمید چطور آماده شد دو تا ساک وسایلش را که از آرایشگاه با خودش آورده بود داخل یکی از کمدهای اتاق هاویار جای...
بروزرسانی در : ۶۲۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 42
نهال آن مدلی خودش را مجاب میکرد تا آستانهی تحملش را بالا ببرد قصد عقب نشینی از رویاها و آرزوهایش را نداشت. دست برد و مقنعهاش را طبق عادت صاف کرد. عرق از موهایش راه پیدا کرده و به گردنش رسیده بود. هوای داخل ماشین دم کرده و تشنگی امانش را بریده بود. با دست خودش را باد زد همان موقع هاویار به سم...
بروزرسانی در : ۶۲۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 43
هردو در سکوت مشغول نوشیدن شدند. احساس خوبی به نهال دست داد وقتی عطرو بوی دمنوش در مشامش پیچید و مزهای که حالش را خوب کرد. - راستی اگر خواستی یه دوش بگیر. - نه! فقط... اوم، خیلی بدنم درد میکنه، اگر میشه زود بخوابم. سخت بود بخواهد با پر رویی درخواستش را بگوید ولی خدا میدانست چهقدر احتیاج به...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 44
ساعتی بود خانه در آرامش فرو رفته بود. نهال مدام سرجایش غلت میخورد، هنوز هضم حرفهای پریسا برایش راحت نبود. باورش نمیشد مردی تا آن حد بیمار باشد که حتی بچهی خودش شک کند به خصوص که چهرهی باربد درست شبیه پدرش بود یعنی متوجه آنهمه شباهت نبود؟ غلت دیگری زد، یادِ حرفهای پریسا افتاد؛ اردلان چه خانو...
بروزرسانی در : ۶۱۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 45
یکلحظه جرقهای در ذهنش روشن شد با عجله بیرون رفت نگاه عمیقی به پسرِ جوان انداخت. یعنی نهال از این پسر ریزجثه میترسید؟ گوشی را بالا گرفت، انگشتش روی شمارهی نهال توقف کرد. بعد از مکث کوتاهی شماره را گرفت با اولین بوق جواب داد: -الو! اومدین شما؟ گرهی ابروهایش بیشتر شدند. با عصبانیت گفت: -بی...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 46
هاویار خشمگین پلک بازو بسته کرد، دستانش را مشت کرد به آرامی سمتِ ماشین پا کج کرد زیر چشمی پسر را زیر نظر گرفت. صدای پای نهال را شنید نرسیده به پسر چرخی زد، نهال مستاصل دل به چشمان پرسشگرش داد با تعلل دستش دور کمرِ نهال خزید سرش را تا انتهای صورتِ ترسیدهی او پایین داد: -خوبه این طوری؟ نهال چشم ...
بروزرسانی در : ۶۱۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 47
از وقتی اتوبوس راه افتاده بود ناخودآگاه کاسهی چشمانش تر شدند. گوشهی پرده را کناری زد افتاب تیز درون چشمش تابید زیر لب" اَهی" گفت و پرده را رها کرد. سرش مایل شد چشمش به کوله و ساکش روی صندلی ولو بودند، افتاد. هاویار از قصد دو بلیط خرید تا کنار دستش کسی ننشیند. لبش را گزید زمزمه کرد" تقصیر خو...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 48
حرفش را قطع کرد وگرنه تا ساعتها میخواست استدلالهای خودش را بیاورد، به تندی جواب داد: - کجا بر می گردی اصلا کجا رو داری شما؟ چنگی بین موهایش کشید، مطمئن بود نوهی خاله ملک جوابی در آستینش داشت. - خیالتون راحت باشه، مزاحم شما نمیشم. صدای نهال گرفته بود مشتی به میز کوبید و طلبکار گفت: - کی گ...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 49
دندانهایش را نشانش داد و گفت: - من یه هیولام... لبان زیبا انحنایی پیدا کردند: - بی مزه! - راست گفتم، یه هیولایی تو درون منه... که ... زیبا چشم غرهای رفت و شماتتبار صدایش کرد: - نهال! - هوم! ناگهان چهرهاش مظلوم شد: - خدایی محمد حسینو چرا نمیخوای؟ نهال کلافه از بحث قدیمی جواب داد:...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 50
زیبا آرام به شانه نهال زد: - بیا سالاد و درست کن من برم نگار رو از دستشویی بیارم وگرنه تا یه ساعت میخواد گلهای کاشی رو آب بده. خندید و چاقو را از دست زیبا گرفت. منیر همانطور که با گوشی حرف میزد وارد آشپزخانه شد. - به سلامتی! کی بر میگردن؟! ... -آهان! خب! ... خندهاش را قورت داد، عاش...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 51
صدای زنگ در را شنید و دقایقی بعد جیغ خوشحالی نگار . - عمو یزدان! خنده روی لبش نشست جلوی آینه موهایش را مرتب کرد و بیرون رفت نگاه یزدان به سمتش کشیده شد با ذوق نگار را از دوشش پایین گذاشت: - بهبه! آباجی خانم... کجایی دختر؟! نهال با نیش های باز طرفش رفت. یزدان آغوش باز کرد و سر نهال وسط سین...
بروزرسانی در : ۶۰۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 52
《دوسـت داشتن آدمها از توجهشون پیداست، بیخودی دنبال کلمات نگردید》 نگاهش به مستقیم بود و افکارش هولِ جملهای که بیویِ پروفایل نهال نوشته شده بود. از دیشب که صفحهی اینستاگرام و تلگرام و واتساپِ نهال را زیرو رو کرد یکلحظه از فکرش خلاص نشده بود. مدام دنبال یک نشانه یا یک کلمه بود، مثلا نامِ ...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 53
برگههای روی میز را کنار زد با ته خودکارش روی میز ضرب گرفت. عصبی پوفی کشید گوشی را برداشت: - خانم صبوحی به آقای شریفی بگین کارشون دارم... منشی با ناز همیشگی چشمی گفت. با حرص گوشی را کوبید. - یه مدلی حرف میزنه انگار... اَه...! آنقدری که اردلان حرصش میداد بعید بود مادرخودش را حرص داده ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 54
دوماه بعد خم شد و دمپایی لایی انگشتی را از پا در آورد با ضربهای آرامی لبهی صندلی کوبید صورتش را جمع کرد باید پاهایش را هم آب میکشید. صاف شد و حین تکان دادن روپوش سفید نگاهی به دورش کرد. نفسش را بیرون داد هنوز قدم برنداشته صدای نازنین را شنید: - نهال جان بیا اینجا روتمیز کن، بیزحمت. لب...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 55
*** زیبا آرام به شانه نهال زد: - بیا سالاد و درست کن من برم نگار رو از دستشویی بیارم وگرنه تا یه ساعت میخواد گلهای کاشی رو آب بده. خندید و چاقو را از دست زیبا گرفت. منیر همانطور که با گوشی حرف میزد وارد آشپزخانه شد. - به سلامتی! کی بر میگردن؟! ... -آهان! خب! ... خندهاش را قورت داد، ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 56
《دوسـت داشتن آدمها از توجهشون پیداست، بیخودی دنبال کلمات نگردید》 نگاهش به مستقیم بود و افکارش هولِ جملهای که بیویِ پروفایل نهال نوشته شده بود. از دیشب که صفحهی اینستاگرام و تلگرام و واتساپِ نهال را زیرو رو کرد یکلحظه از فکرش خلاص نشده بود. مدام دنبال یک نشانه یا یک کلمه بود، مثلا نامِ ...
بروزرسانی در : ۶۰۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 57
دوماه بعد خم شد و دمپایی لایی انگشتی را از پا در آورد با ضربهای آرامی لبهی صندلی کوبید صورتش را جمع کرد باید پاهایش را هم آب میکشید. صاف شد و حین تکان دادن روپوش سفید نگاهی به دورش کرد. نفسش را بیرون داد هنوز قدم برنداشته صدای نازنین را شنید: - نهال جان بیا اینجا روتمیز کن، بیزحمت. لب...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 58
لخلخ کنان از اتاق خواب بیرون آمد. با انگشت اشاره پلکهایش را فشاری داد تا بلکه خواب از سرش بپرد. نور باریکی از لابی ورودی تابیده بود. نفسش را بیرون داد. عطر رایحهی ملایم مشامش را به بازی گرفته بود. بزاقش را بلعید و پیش رفت. طبق معمول دو شب گذشته روی مبل خوابیده بود. لبش را گزید مثل آنکه وقت...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 59
یک دستش را درون جیبِ شلوارکش فرو برد. همزمان ذهنش درگیر نقشهی اردلان بود، یعنی میتوانستند به هدفشان برسند. باید قرارداد صوری جور میکردند. بیقرار دستی لای مویش کشید. گیرافتاده بود، اصلا چنین کاری از عهدهشان برمیآمد؟! اگر گندش در میآمد چه؟ اصلا میتوانستد درمقابل یک عده آدمی که اسمو...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 60
سرش را میان دستانش فشرد. صدای شرشر آب میآمد لبش را گزید پس رفته بود حمام. از جایش بلند شد و سمتِ اتاق رفت. حین رد شدن از مقابل حمام نفس پُر حرصی کشید. داخل اتاق خواب شد، تمیز و مرتب بود به جز بالشتهایی که وسط تخت سرگردان هر کدام یک وری شده بودند. لبه تخت نشست چشمش به تابلوی روبهرویش زوم ...
بروزرسانی در : ۵۹۶ روز پیش
