اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و هفتم :
غلتی زد، مژه روی هم نگذاشته بود که دلنیا پرسید:
- به نظرت تو اگر جای خاله ملک بودی... یا جای مامان بزرگ من... تحمل میکردی؟!
پلک روی هم فشرد و نفسش را رها کرد:
- خدا رو شکر جای هیچ کدومشون نیستم، چون اونقدر از خودم مطمئن نیستم که به این راحتی گذشت کنم.
- واقعا! منم اگر یه روزی بفهمم عشقم... حتی اینکه یه غریبه رو هم دوست داشته با همین ناخنهام چشمهاشو در میآرم...
با چشمانی گرد ش
لطفا صبر کنید...
