اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و یک :
***
یک ربع زودتر از ساعت مقررشان جلوی آرایشگاه توقف کرده بود. از تابلوی ساختمان معلوم بود محل پر رفتو آمد و معروفی بود.
سالن بدنسازی متعلق به بانوان و مزون...
لااقل خیالش راحت شده بود.
نگاهش تا در کشیده شد پنج دقیقه کمتر بود که به نهال زنگ زد و حضورش را اعلام کرده بود.
درون آیینه موهایش را رصد کرد چه وسواسی گرفته بود برای آنشب.
پوفی کشید دردش را فهمیده بود ولÛ
لطفا صبر کنید...
