پارت شصت و یک :


***
یک ربع زودتر از ساعت مقررشان جلوی آرایشگاه توقف کرده بود. از تابلوی ساختمان معلوم بود محل پر رفت‌و آمد و معروفی بود.
سالن بدنسازی متعلق به بانوان و مزون...
لااقل خیالش راحت شده بود.
نگاهش تا در کشیده شد پنج دقیقه‌ کم‌تر بود که به نهال زنگ زد و حضورش را اعلام کرده بود.
درون آیینه موهایش را رصد کرد چه وسواسی گرفته بود برای آن‌شب.
پوفی کشید دردش را فهمیده بود ولÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️