پارت شصت و هشتم :


هاویار لبانش را آرام تکان داد و همزمان با سر و دستهایش اشاره‌ای کرد.
اردلان چشم غره‌ای رفت سرش را بالا گرفت، موبایل را به گوشش چسباند:
- پریسا یه زنگ به نهال بزن بگو بیاد.
هاویار سرش را بالاو پایین کرد و با دست تخت سینه‌اش کوبید. اردلان با حرص سریع گفت:
- بهش بگو هاوی می‌ره دنبالش...
پوفی کشید و از میز اردلان کنده شد. با قدمهایی کند پشت پنجره ایستاد. حواسش به باقی حرف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!