اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و هشتم :
هاویار لبانش را آرام تکان داد و همزمان با سر و دستهایش اشارهای کرد.
اردلان چشم غرهای رفت سرش را بالا گرفت، موبایل را به گوشش چسباند:
- پریسا یه زنگ به نهال بزن بگو بیاد.
هاویار سرش را بالاو پایین کرد و با دست تخت سینهاش کوبید. اردلان با حرص سریع گفت:
- بهش بگو هاوی میره دنبالش...
پوفی کشید و از میز اردلان کنده شد. با قدمهایی کند پشت پنجره ایستاد. حواسش به باقی حرف
لطفا صبر کنید...
