پارت هفتاد و ششم :

مکث متانت کش آمد و فرصتی شد تا ملک حرف بزند.
- یارمحمد! تو تموم سالهایی که زندگی کردیم از گل بالاتر نگفت؛ مثل اینکه چندسالی مهتاج خانم و حاج رحیم من و برای یارمحمد در نظر گرفته بودن و منتظر یه فرصت که پاجلو بذارن... بعدها متوجه شدم یارمحمد راضی به اومدن نمی‌شده.
نهال لبش را به نیش کشید و خیره‌ی چشمان غم‌زده‌ی مادربزرگش شد.
ملک رو به متانت لبخند محزونی زد:
- اما از اونجایی که

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!