اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و ششم :
مکث متانت کش آمد و فرصتی شد تا ملک حرف بزند.
- یارمحمد! تو تموم سالهایی که زندگی کردیم از گل بالاتر نگفت؛ مثل اینکه چندسالی مهتاج خانم و حاج رحیم من و برای یارمحمد در نظر گرفته بودن و منتظر یه فرصت که پاجلو بذارن... بعدها متوجه شدم یارمحمد راضی به اومدن نمیشده.
نهال لبش را به نیش کشید و خیرهی چشمان غمزدهی مادربزرگش شد.
ملک رو به متانت لبخند محزونی زد:
- اما از اونجایی که
لطفا صبر کنید...
