اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و سوم :
نهال که از ماشین پیاده شد دلش هری پایین ریخت. یعنی باید جدا میشدند؟! تمام شده بود ساعتهای با هم بودنشان. با عجله بیرون رفت ماشین را دور زد و از جدول و جوی باریک پرید.
نهال با دستانش دسته کیف را محکم فشار میداد شانههایش را جمع کرده و مایل به جلو داده بود.
موهایش مثل ساعتهای اول بود همانطور خوش حالت و براق. نگاهش رفت پیِ دو گوی تیره و درخشان.
- شما بفرمایید من میرم.
ج
لطفا صبر کنید...
