لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 81
نگاهش را از آکواریوم و ماهیهای بزرگش گرفت و به مرد پیش رویش خیره شد. موهایش را بالایی داده بود. پیراهن سفید با کت و شلوار آبی کاربنی خوشتیپترش کرده بود. رستوران خلوت بود و فضای آرام و بدون تنشی برایشان فراهم شده بود. محمدحسین لبخند عمیقی زد: - تمام این چند روز و تو ابرها بودم... وقتی زیبا گف...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 82
هاویار پوفی کشید مشخص بود نهال ترسیده. خودش را عقب کشید دستش را میان موهای آشفتهاش برد. - ببخشید، من حالم خوب نیست... بریم بالا! نهال گویی از خلسه بیرون آمده بود هنوز گیج میزد. با گامهایی مردد پیش رفت، قبل از داخل شدن بینگاه به او گفت: - من جوابِ رد بهش دادم. رد لبخند روی لبانش جا خوش...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 83
- جمعه بود؛ آبگوشت بار گذاشتم، آلاویرا کردم بچهها رو هم فرستادم خونهی آقام. بهانه آوردم باباتون مهمون مهمی داره تا غروب نیایین. نتوانست خندهی ریزش را پنهان کند. مادربزرگ با اخمی ساختگی گفت: - نخند ورپریده، دوره ما زنها همه جوره راهی رو امتحان میکردن تا شوهرشون رو نگه دارن، مثل الان نبود که...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 84
سالن مثل همیشه شلوغ بود نیلوفر و آرزو هر دو قیافه گرفته بودند. تصمیم داشت ندیده بگریدشان، ولی نگاههایشان آنقدری تند وتیز بود که حتی جای زخمشان را در روح و روانش حس میکرد. فرحناز خانم حسابی سرش شلوغ بود. آشناهایش آمده بودند سرگرم گفتو گو بودند. گوشهی سالن نشسته بود و مشغول ترجمهی متنی بود...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 85
پریسا مردمکهایش را سمت در بستهی اتاق سوق داد و با صدای آهستهای گفت: - یک ساعتی میشه اومده حالش خوب نبود رفت مثلا بخوابه... - نگفت چی شده؟! پریسا لبش را به نیش کشید و چشم دزدید، مطمئن شد خیلی اتفاقها افتاده و او بروز نمیدهد. موشکافانه سری تکان داد و پرسید: - چیزی هست که من باید بدونم؟! پ...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 86
ساعتی از رفتن هاویار میگذشت، هنوز آثار داغِ حرفهایش سینهاش را میسوزاند، قطرهای اشک پردهی نازک چشمانش را نیشتر زد. بغضش را فرو خورد. تمام تنش درد میکرد و نفسش به سختی بالا میآمد. نگاهی به صفحهی روشن دستش کرد. انگشت روی اسمش کشید جستجویش در گوگل نتیجهاش همان معنای اسم هاویار بود. خوب...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 87
*** دور اتاق قدم زد. بیهدف پوشهها را جابه جا کرد. صدای بلند حرف زدن اردلان میآمد. معلوم نبود مغز کدام بیچارهای را میخورد. با شست گوشهی چشم را فشار داد. چندشبی بود که درست نخوابیده و روزها استراحت کافی نداشت. از بغل چشم نیمنگاهی به گوشی انداخت، انتظار او را از پا در میآورد. حرصش گرفت...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 88
"پتیاره خانم! فکر نکن فرار کردی رفتی شهرتون همهچی تمومه... میدم دهنتو جر بدن...تا دیگه راپورت هیشکی رو ندی" عرق از شقیقههایش شره کرده بود. چانهاش میلرزید. پیام بعدی تهدید آمیزتر بود" میدم بچه محلهامون... فقط پات برسه تهران خراب شده" همچون پره کاهی روی زمین سقوط کرد گوشی از شارژ جدا شد ...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 89
چادرش را محکم گرفت تا لیز نخورد. سرش را چرخاند تا خیالش راحت شود از بودن مادر و خالهاش. پلاستیک را در دستش جابه جا کرد. غروب تاسوعا بود و مراسم شمع زنی. لحظهای چادرش را رها کرد تا تکه موی بیرون زدهاش را داخل شال سیاه کند. باد شهریوری دنبالهی چادر را رقصاند. - حالا هی چادرت و باد بده تا یکی...
بروزرسانی در : ۵۰۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 90
صدای قلقل سماور و بوی نان تازه دلش را مالشی داد. خم شد و مشتی آب به صورتش زد. سرش را بالا گرفت و از پنجره، حیاط خلوت را نگاه کرد. مادرش را دید که مقابل خمرههای دوست داشتنیاش زانو زده. لبخندی زد. یاد حرف یزدان افتاد، لب زیرینش را به نیش کشید. سرکه انداختن مادر همیشه بساط شوخیِ یزدان را فراهم...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 91
سکوت خانه جان میداد یک خواب راحت بعدازظهری خودش را مهمان کند. سرش را روی بالشت گذاشت نگاهش به طاق بود ولی حواسش جای دیگر. هزاران حس متفاوت به جانش رسوخ کرده. از پیامهای هاویار که کمتر شده تا توجه بیشاز حدِ یاسر! محبت قلمبه شدهای که نو ظهور و ناگهانی بود. از دو روز پیش که استادش تماس گرفت...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 92
با مهسا نیم ساعتی از هر دری حرف زده بودند. مهسا از همسرش که برخلاف تصورش خیلی مهربان و بافهمو شعور از آب در اومده بود و خوشحالی خودش بابت خوشبختی و شادی دوستش. مهسا کلی تلاش کرده بود از زیر زبانش حرف بکشد، اما نتوانسته بود. صدای گفتو گوی پدر و مادرش را میآمد، پوست لبش را جوید از درون خود...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 93
خاله متانت پاهایش را دراز کرده بود، ملک سرش گرم پوست گرفتن میوه بود و مادرش مشغول درد دل با زندایی فرخنده. نگاهش زومِ دخترداییاش شد که تندتند پوست پسته را میکند و کنار بشقابِ دخترکش میگذاشت. ضربهی آرامی به پهلویش خورد. گنگ برگشت. زیبا ابرویی بالا انداخت و سمت هاویار اشارهای زد. پوف سنگین...
بروزرسانی در : ۵۰۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 94
سلام خدمت دوستان عزیز و همراهان گرامی. سال نو مبارک. با عرض شرمندگی مدتی بود نمی تونستم وارد سایت بشم. پارتها رو می فرستم امیدوارم لذت ببرید. https://t.me/+LYKpOSnWxjg5ZGFk لینک کانال عمومی رمان و آیدی @shohrehehyayi ****** از بیرون سرو صدا به گوش میرسید. کلافه و خواب آلود پتویش را م...
بروزرسانی در : ۴۹۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 95
دقایقی بود که پریسا برای شستن موهایش به حمام رفته بود. بساط رنگ کاری را جمع کرد و مشغول مرتب کردن آشپزخانه شد. با آنکه پریسا گفته بود دست به چیزی نزند، ولی درست نبود حالا که مزاحم او شده کار نکند. جلوی سینک ایستاد تا ظرفها را بشورد. موزیک ملایمی از تلویزیون پخش میشد یکی از خوبیهای خانهی پریسا...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 96
به محض رد شدن از گیت دلشورهی عجیبی به جانش افتاد. هنوز سوار هواپیما نشده حالش بد شده بود. انتهای شالش را روی شانهاش مرتب کرد. زیر چشمی جلو را پایید هاویار با فاصلهی کم پشت سرش راه میآمد. سرش را پایین انداخت و زیر را نگاه کرد نوک کفشهای واکس خوردهی هاویار را دید. لبخند نرمی زد یکییکی نشان...
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 97
رو به پنجره قدی ایستاد، ماه وسط آسمان سیاه میدرخشید. پیشانیاش را به شیشه چسباند. از وقتی پا به درون سوئیت گذاشته بود لحظهای فکر و خیال رهایش نکرده بود. تمام طول پرواز ترس نامحسوس نهال را دیده بود وقتی چنگ به دستهی صندلیاش میزد. با آنکه سعی کرد با حرف زدن حواسش را پرت کند، اما خیلی مو...
بروزرسانی در : ۴۸۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 98
ساعتی میشد که کنج کاناپه نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته بود. آهش را کش دار بیرون داد نگاهی به گوشی کرد مادرش چه سرخوش و خوشحال به نظر میرسید. یک ربع پیش تماس گرفته بود تا از زیر زبان او حرف بکشد، برای چنین امر خطیری تمام ترفندهای مادرانه اش را هم بسیج کرده بود. لابد با خودش فکر کرده دختر یک...
بروزرسانی در : ۴۸۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 99
. اصلا آنطور دست و پا بزند و دیوانگی کند. لبانش انحنایی گرفت. نفسهایش صدا دار شدند. مغزش قفل کرده بود، جوابی نداشت میترسید، چیزی بگوید و خرابتر شود، وقتی هنوز نمیدانست جریان چیست؟ با این حال خیالش از شنیدن خبر بد راحت شد، فقط میماند معمای دلخوریِ نهال! چه کسی مسببش بود، باید کشف میکرد. ...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 100
در با صدای بلندی بسته شد با حرص پا کوبید. لبش را جمع کرد و سرش را تکان داد: - خب کار دستمون میدادیم مگه چی میشد؟! یکهو به خودش آمد پس گردنی به خودش زد. - دخترهی بیحیا! نکنه توقع داشتی... چنگی به گونهاش زد، چطور از خود بیخود شده بود یقهاش را به دست گرفت و بالا کشید و چانهاش را پنهان ...
بروزرسانی در : ۴۸۴ روز پیش
