اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و سوم :
یزدان متعجب پرسید:
- چهکار کنیم خاله؟!
متانت با ناز و کرشمهای گفت:
- یه جنبو جوشی، جوشو خروشی!
ملک چشم غرهای رفت:
- آباجی بیا استراحت کن فردا از صبح اونجایی خسته میشی.
- تو چه قدر دلت شور میزنه، حالم خوبه ببین.
ملک سری تکان داد و زیر لب جواب داد:
- دل خجستهای داری.
دلنیا در حالیکه مشغول جمعآوری میز بود رو به مادربزرگش گفت:
- خاله ملک همیشه
لطفا صبر کنید...
