پارت شصت و پنجم :

**
هرسه وا رفته گوشه‌ای نشسته بودند.
هاویار هر لحظه بیشتر به عمق ماجرایی که درگیر شده بودند پی می‌برد. خون خونش را می‌خورد. دوباره با طناب پوسیده‌ی اردلان در چاه فرو رفته بود.
مثلا دلش خوش بود یک امروز را به دلِ بدبخت وامانده‌اش راه می‌آمد و یک‌طورایی نهال را پیش خودش نگه می‌داشت، کلی برنامه ریخته بود.
حالا باید فکر آن باشد که گوشه‌ی زندون آب خنک نوش جان کند، اصلا بهتر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!