اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و پنجم :
**
هرسه وا رفته گوشهای نشسته بودند.
هاویار هر لحظه بیشتر به عمق ماجرایی که درگیر شده بودند پی میبرد. خون خونش را میخورد. دوباره با طناب پوسیدهی اردلان در چاه فرو رفته بود.
مثلا دلش خوش بود یک امروز را به دلِ بدبخت واماندهاش راه میآمد و یکطورایی نهال را پیش خودش نگه میداشت، کلی برنامه ریخته بود.
حالا باید فکر آن باشد که گوشهی زندون آب خنک نوش جان کند، اصلا بهتر
لطفا صبر کنید...
