اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و پنجم :
ملک پشت سرهم آه میکشید. نهال نگاه خیرهی هاویار را شکار کرد.
هاویار لبخندی به رویش زد.
- وقتی جریانو فهمید برای اینکه به آقام کمک کنه... من و برای برادر کوچیکش که زنش مرده بود و دوتا بچه داشت خواستگاری کرد.
دلنیا حرف مادربزرگش را قطع کرد:
- یعنی بابابزرگ؟!
- آره! سروش پونزده سال از من بزرگتر بود، پسر بزرگش ده سال از من کوچیکتر بود...
انتهای کلامش آه غلیظی کشید. نها
لطفا صبر کنید...
