پارت هفتاد و پنجم :

ملک پشت سرهم آه می‌کشید. نهال نگاه خیره‌ی هاویار را شکار کرد.
هاویار لبخندی به رویش زد.
- وقتی جریان‌و فهمید برای اینکه به آقام کمک کنه... من و برای برادر کوچیکش که زنش مرده بود و دوتا بچه داشت خواستگاری کرد.
دلنیا حرف مادربزرگش را قطع کرد:
- یعنی بابابزرگ؟!
- آره! سروش پونزده سال از من بزرگ‌تر بود، پسر بزرگش ده سال از من کوچیک‌تر بود...
انتهای کلامش آه غلیظی کشید. نها

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!