دوست داشتی؟
رمان عاشقانه, دانلود رمان عاشقانه اینکا,نویسنده شهره احیایی, ّرنامه دنیای رمان

رمان اینکا

  • زبان فارسی
  • 40.2K 👁
  • 158 ❤️
  • 101 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه اینکا

می‌گن پرستو هایی که جدا می شن و هوای آسمان بزرگتری رو دارند تنها می‌مونن  حالا اگر تو مسیرشون عقاب تیزچنگالی کمین کرده باشه به نظرتون پرستو می‌تونه به دشت آسمونی که فکر می‌کنه رنگین تره برسه... نهال وهاویار دو تا پرستویی که سرنوشت بدجور ناجور هر دو سر راه هم قرار می‌ده هاویاری که قراره مثل اسمش باشه و نهالی که خیلی شکننده به نظر می‌رسه ولی...

پارت اول

دستی به پلکهایش کشید از بغل چشم نگاهی به کارتن‌های باز نشده انداخت پوفی کشید این همه ضرر را چه‌طور جبران می‌کرد. دست برد و پنجره را بست خنکای اردیبهشت هم نتوانسته بود کرختی را از سرش در کند. سلانه‌سلانه به طرفِ کارتن‌ها رفت خم شد دوباره به نوشته‌هایش نگاهی کرد عمیق و بادقت!
صاف ایستاد دست به کمر لبش را مک زد، مردمکهایش تا عقربه‌های ساعت رفتند معلوم نبود امروز را به چه بهانه‌ای دیر کرده، دوباره پشت میز نشست با پاهایش ضرب گرفت خودکار را برداشت بی‌هدف شروع به خط خطی کردن کاغذ زیر دستش کرد. دقیقه نگذشت که ضربه‌ای به در خورد. بفرماییدی گفت، منشی جوان سرش را داخل آورد:
-جناب خسروی!
همزمان با دست‌و ابرو اشاره کرد و دختر با لبخندی دلنشین وارد شد.
دست زیر چانه مشغول گوش کردن به صحبت‌های خانم صبوحی بود چشمش کاغذهای روی میز را رصد می‌کرد حرکتی به خودش داد و دستش را سمتِ برگه‌ها برد دخترجوان یک‌ریز گزارش می‌داد سرش از صدای زنگ‌داری که کنارِ گوشش وزوز می‌کرد سنگین شده بود دلش می‌خواست یک چسب بزرگ روی لبانِ رژ زده‌اش می‌چسباند وخلاص. پوف سنگینی کشید با دست اشاره‌ای کرد.
-خانم صبوحی...این جنس‌هایی که فاکتورش رو توضیح دادین به نظرم با آقای شریفی در موردش صحبت کنین.
سرش را کج کرد و نگاهش را بالا گرفت تا عکس العمل منشی جوان را ببیند.
-اوم...آقای شریفی خودشون گفتن به شما نشون بدم.
در دلش لعنتی فرستاد قصد اردلان را می‌دانست. حکمتِ شرکت ورشکسته و منشی جوان را نمی‌توانست هضم کند لب بالا را زیر دندان فشاری داد:
-باشه بذارید رو میز خودم بهشون رسیدگی می‌کنم.
دخترجوان لبان غنچه‌اش را با صدا از هم باز کرد و تابی به ابروهایش داد:
-چشم هر طور شما صلاح می‌دونید.
لبخندِ پر عشوه‌ای زدو پشت چشمی نازک کرد. با ته خودکار روی میز ضرب گرفته بود. هنوز بیرون نرفته صدایش کرد:
-خانم صبوحی!
دخترجوان ابرو باالا داد:
-بله!
-اگر مایل به ادامه‌ی همکاری هستید ظاهرتون و یک‌کم اداری‌تر کنین.
منشی جوان با چشمان گرد شده نگاهش کرد. مرد روبه رویش بیش از حد جدی به نظر‌می‌رسید هیچ خوشش نیامد که چین به بینی اش افتاد بدش انگار بدش نمی‌آمد در کنار کار خوش هم بگذراند. دختر که قهرآلود بیرون رفت نفسش را رها کرد باید به وقتش دُمِ اردلان را قیچی کند. گوشه‌ی کاغذها را بالا برد حوصله کار نداشت بعد ازده سال سگ‌دو زدن کارشان به خنسی خورده بود. روبه رویشان دیوار بتونی کاغذبازی و اشکال تراشی قد علم کرده بود جنس‌هایی که چندماه پیش با دلارارزان خریده بودند مدت زیادی در کمرگ مانده بود و حالا تاریخ مصرفشان گذشته بود و راهی برای بازگرداندشان نداشتند واسطه‌ی جَلب سر زیر بار نمی‌برد. اگر می‌خواست وجدانش را زیر پا بگذارد سه سوت می‌توانست آبشان کند، اما نباید به حرف اردلان گوش می‌کرد. مواد خوراکی گزینه‌ی خوبی برای تجارت نبود. بدون آشنایی و پول هنگفت نم توانستند به موقع شیتیل بدهند و بارشان را خالی کنند. با نوکِ انگشت پوشه را به عقب هل داد. مشتی روی میز زد. باید فکری می‌کرد شاید با فروش آپارتمانش بتواند بدهی‌هایش را صاف کند. سرش را تکان داد با چه سختی بعد از چند سال توانسته بود خانه‌ای بخرد. صفحه‌ی گوشی‌اش که خاموش و روشن شد نگاهش باریک شد یادش آمد سایلنت کرده بود حوصله‌ی هیچ کسی را نداشت تنش را جلو داد صفحه دوباره روشن شد شماره ناشناس بود، حتما طلبکار بود لبش را تَر کرد باید بی‌خیالش می شد؛ اما دوباره همان شماره زوم کرد روی عددها درون شهری بود بی‌میل گوشی را بالا برد صدا صاف کرد قبل از آن که بفرمایید بگوید صدای نازکی شنید:
-اَلو...اَ..اَلو!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان اینکا
  • سمانه

    در پارت 90

    رفتار دختر مشکوک بود

    ۱۲ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 70

    هاویار به خاطر جدی بودنش

    ۱۲ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 50

    تا کنون عالی بود

    ۱۲ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 40

    بله خوب بود

    ۱۲ ماه پیش
  • سمانه

    در پارت 20

    رمان جالبی به نظر میاد

    ۱۲ ماه پیش
  • زهره

    0

    سلام نویسنده جان، همچنان منتظر پارت جدید هستیم، با آرزوی سلامتی

    ۱ سال پیش
  • مهین

    در پارت 1050

    ایشالله به خیر بگذره این قصه

    ۱ سال پیش
  • خوبه

    در پارت 100

    خوبه خواندن رمان

    ۱ سال پیش
  • خوبه

    در پارت 90

    خوبه رمان بدی نیست

    ۱ سال پیش
  • علیخانی

    در پارت 20

    داستان کشش نسبتا خوبی داره

    ۱ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    در پارت 810

    ای بابا یه کیلیلی نکنیم،نیلوفر چی میگه

    ۱ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    عزیزم

    ۱ سال پیش
  • زهره

    در پارت 930

    سلام خانم احیایی عزیز، با آرزوی سلامتی برای شما، بی صبرانه منتظر پارت های بعدی رمان هستیم.

    ۱ سال پیش
  • زهره

    0

    سلام سرکار خانم احیایی عزیز، ممنون از رمان زیباتون، امیدوارم در سلامت کامل به سر ببرید. ما چشم انتظار پارت جدید هستیم.

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    در پارت 830

    بسیار زیبا قلمتون ماندگار باشه😍😍😍

    ۱ سال پیش
  • مرضیه

    در پارت 20

    عالی بود این رمان

    ۱ سال پیش
  • شهره احیایی | نویسنده رمان

    سپاسگزارم

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!