لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 1
دستی به پلکهایش کشید از بغل چشم نگاهی به کارتنهای باز نشده انداخت پوفی کشید این همه ضرر را چهطور جبران میکرد. دست برد و پنجره را بست خنکای اردیبهشت هم نتوانسته بود کرختی را از سرش در کند. سلانهسلانه به طرفِ کارتنها رفت خم شد دوباره به نوشتههایش نگاهی کرد عمیق و بادقت! صاف ایستاد دست به کمر...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 2
چشم تنگ کرد لبش را رو به پایین انحنایی داد: -بله بفرمایید! صدای نازک پرسید: -آقای خسروی؟ تعجبش دو برابر شد با تردید جواب داد: -بله! دختر دوباره پرسید: -ببخشید آقا من با آقا هاویار خسروی کار دارم. خنگ بود یا خودش را به گیجی زده بود. به جای جواب دختر سوال کرد: -شما؟ صدای دختر شاد شد با هی...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 3
ترافیک وحشتناک اعصابی برایش نگذاشته بود مجبور بود کوچه پس کوچهها را طی کند مقابل جایی که آدرس داده بود توقف کرد نگاهی به ساختمان قدیمیاش انداخت تابلوی بالای در دهن کجی میکرد« مهمانسرای گلناز» پوزخندی زد عجب گلنازی بود! سرش را چرخاند تا جایی برای پارک پیدا کند جلوی ساختمان نیمه کاره جایی دید آن...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 4
عطر ملایم زیر بینیاش پیچید چشمانش به سختی قلاب گرفتند و بالاتر رفتند جایی که رشته موهایش بیرون افتاده بودند. نهال التماس کرد و پیرمرد نزدیک شد: -سلام جَوون! یادش آمد سلام نداده. سرش را تکان داد و سلام غرایی کرد. هر دو مرد از اتاق خارج شدند . پیرمرد که تسبیح دانه درشتی دستش بود پشت به آنها به س...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 5
نفسی تازه کرد وادامه داد: -اصلا بنده شاکی هستم ایشون به... بزاقش را بلعید و ادامه داد -به نامزد بنده توهین کردن. یکی از پسرها نیمخیز شد: -های عمو...چه توهینی، اگر راست میگی چرا نامزدت دو شبه تو مسافرخونه میخوابه؟ نهال کنج لبش را به دندان گرفته بود هاویار چشم غرهای نثارش کرد و رو به پسر...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 6
مراحل اداری چند ساعتی طول کشید اردلان با چکی به تاریخ روز دهان پسر شاکی را بست. هاویار طلبکار و بدون حرف دیگری اشاره به نهال کرد که از خیر شکایت بگذرند به قول اردلان تا گند بقیهی ماجرا درنیامده. کافی بود خبر نامزدی الکی به کاشان برسد چه حرفهایی که در نمیآمد. از کلانتری که بیرون آمدند اردلان ن...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 7
هاویار چشم باریک کرد. -بیا برسونمت...این دوستهات مطمئنا؟ -آ...آره! هاویار هنوز قانع نشده بود پرسید: -اشکالش چیه، اگر برگردی کاشان؟ نهال که پشت سرش و بافاصله کمتری راه افتاده بود نگاهی به قامت بلند و هیکل درشت او کرد و جواب داد: -شهر کوچیک امکان پیشرفت نیست، خب! هاویار مایل شد نهال جا خورد...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 8
نهال از موقعیت پیش آمده نفس حبس شدهاش را بیرون داد، فعلا که حواسش پرت شده بود. اصلا چرا کنجکاوی میکرد؟ فامیل همانش بد بود.چهکار به کار او داشت؟ -خب از کدوم طرف؟ نهال چشم چرخاند خیابان اصلی رسیده بودند نگاهی به مستقیم کرد -دوتا کوچه بالاتر... هاویار سرعت کم کرد نهال با شرمندگی گفت: -زحمتت...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 9
خندهای محو روی لبش نشست. داشت ناامید میشد. خواست جواب اردلان را بدهد که در خانهی نهال باز شد دهانش نیمه باز مانده بود ثانیه نگذشت که نهال از خانه بیرون آمد چشمش چسبیده بود به دختری که با سرعت و بیتوجه به اطرافش میدوید. چشمهایش از تعجب گشاد شده بودند. اردلان آن سوی خط گلو جر میداد و صدایش می...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 10
-خب اینم داروخونه اسمش و بگو. بزاقش را بلعید چه میگفت؟ یاد داروهای مهسا افتاد: -امپروزلام...دایجستیو. هاویار چشم باریک کرد سرش را تکان داد: -احیانا اینا برای معده درد نیست؟ مردک فضول با لبانی از هم باز شده جواب داد: -چرا...چرا...! هاویار ابروی هشتی اش را بالا داد: -خیلی هم خاص نیستن. -آ...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 11
-جناب اگر اجازه بدید من توضیح بدم. اردلان با گفتن حرفش در جایش جابهجا شد. اما سرهنگ اجازه نداد و گفت: -این خانم اگر خودشون با همخونهشون مشکل داشتن باید از طریق ما اقدام میکردن. هاویار با صدای خسته ای گفت: -جناب می دونین مشکل ما چیه؟ نهال سرش را پایین انداخته بود هاویار لحنش شاکی بود: -ای...
بروزرسانی در : ۶۳۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 12
ماشین از گودالی رد شد و اتاقک ماشین تکان شدیدی خورد و نه گفتن نهال میان موج ماشین گم شد. اما هاویار شنیده بود که صدا بلند جواب داد: -تو بیجا میکنی. اگر کم میآورد او هم مثل یاسر میخواست مدام زور بگوید صدا صاف کرد: -نمیتونم کارم خوبه تعهد دارم. هاویار سرعت را کم تر کرد: -بدون جا و مکان، کا...
بروزرسانی در : ۶۳۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 13
هاویار چشم غرهای به نهال رفت با حرص نیم تنهاش را داخل برد و از داشتبور مدارک را برداشت نهال خندهی موذیانهای روی لبانش رژه میرفت. هاویار گردنش را صاف نگه داشت و مدارک را دست مردی که مشخصات پیراهنش خبراز سروان بودنش میداد. -خب آقای هاویار خسروی با ایشون چه نسبتی دارین؟ هاویار یکوری لبخند ز...
بروزرسانی در : ۶۲۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 14
هاویار خشمگین به طرفش هجوم برد: -بیخود میکنی وقتی مجبور میشی هر... قدمی جلو برداشت و دخترک از ترس عقب گردکرد، حقش بود حالش را اساسی میگرفت. نهال قیافهی معصومی به خود گرفت: -پسرخاله به یاسر زنگ نزن. اثر لحنش بود یا سحر صدایش؟ هرچه بود باعث شد کوتاه بیاید مردمکهایش حول صورت خستهو گرفتهی ن...
بروزرسانی در : ۶۲۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 15
وقتی جلوی آپارتمان نوسازی توقف کردند با تعجب به سمت هاویار چرخید. دستش سمت دستگیره ماشین رفت تودهای سخت میان گلویش حس کرد. یعنی چه؟ قفسهی سینهاش تنگ شده بود با ورود ماشین چراغهای پارکینگ روشن شد. ماشین متوقف شد دیوار روبهرویشان سنگی بود. مهتابی بالای سرشان نیمسوز بود چشمک میزد. بغضش گرف...
بروزرسانی در : ۶۲۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 16
از خوشحالی لبانش کش آمدند انگار خدا دعایش را مستجاب کرده بود... فقط یک مدت کوتاه بعد خودش را جمعو جور میکرد مطمئن بود میتواند... دیگر اشتباهات گذشته را نمیکرد... نهال در ماشین منتظرش نشسته بود از دور دید که هاویار جلوی پیشخوان ایستاده با مردی صحبت میکرد. سرش درد گرفته بود و شقیقههایش تیر ...
بروزرسانی در : ۶۲۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 17
دلش خواب راحت میخواست آنهم جایی که گرمایِ دست پدر را حس کند سرش را مایل کرد با دیدن کوسن زردرنگ دست دراز کرد. آنجا امن بود میشد با خیال راحت همانطور وسط سالن بخوابد هاویار خودش گفته بود کلیدها نمیبرد یادِ فامیل دور افتاد با تعریفهایی که شنیده بود فرقی نداشت همان پسر خوب فامیل! یاد پدر و سفا...
بروزرسانی در : ۶۲۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 18
اردلان که در را بهم زد خندهای کرد میدانست اردلان اهل چیزی نیست فقط میترسید طاقتش تمام شود . ای کاش قبل از دیر شدن بهناز برمیگشت. بعد از رفتن اردلان بلند شد ماگ را برداشت به سمت آشپزخانه رفت همهجا مرتب بود شک نداشت کارِ خواهرِ اردلان بود. هفتهای دو مرتبه میآمد و به قولی چراغ خانهی برادرش ...
بروزرسانی در : ۶۲۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 19
اصلا ازدواجش با او در هالهای از ابهام بود. هم خونِدل خوردن مادر اردلان را دیده بود و هم برق شادی چشمانِ آقا رفیع را. اما نگاه اردلان را نتوانست باور کند... هرچند بهناز هم دختر سردی بود. دستش روی تصویر شاد اردلان که بالای صخرهای تنها ایستاده خشک شد. رفیقش عاشق کوهنوردی بود... لبخندی زد. د...
بروزرسانی در : ۶۱۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 20
هاویار با عجله صبحانهاش را خورد همراه متلکهای اردلان. جوابی نداشت آنقدری فکرش درگیر بود که جز نهال نمیتوانست به چیز دیگری فکر کند. سفارشهایش به اردلان که ته کشید کفشهایش را پا زد و از خانه بیرون رفت و بدوبیراههای اردلان را پشت سر جا گذاشت. نگاهی به ساعتش کرد هشت صبح خیلی زود نبود؟ ماشینی...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
