اینکا به قلم شهره احیایی
پارت شصت و نهم :
***
با شتاب از در آهنی بیرون زد و تازه توانست نفسش را رها کند هنگام راه رفتن لنگ میزد، ولی چه اهمیتی مهم آن بود که هرچه سریعتر آنجا را ترک کند. جز صدای جیرجیرکها صدای دیگری به گوش نمیرسید. حق با آرزو بود محل مهمانی خلوت بود.
- یه لحظه صبر کن... نهال! با توئم!
با عصبانیت چرخید قبل از آنکه نگاهش به لیدا بیافتد مردمکهایش سمتِ چراغ روشن جلوی در کشیده شد. لیدا با قدم بلندی خودش را ب
لطفا صبر کنید...
