پارت شصت و نهم :

***
با شتاب از در آهنی بیرون زد و تازه توانست نفسش را رها کند هنگام راه رفتن لنگ می‌زد، ولی چه اهمیتی مهم آن بود که هرچه سریع‌تر آنجا را ترک کند. جز صدای جیرجیرکها صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. حق با آرزو بود محل مهمانی خلوت بود.
- یه لحظه صبر کن... نهال! با توئم!
با عصبانیت چرخید قبل از آنکه نگاهش به لیدا بی‌افتد مردمکهایش سمتِ چراغ روشن جلوی در کشیده شد. لیدا با قدم بلندی خودش را بÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️