پارت شصت و نهم :

***
با شتاب از در آهنی بیرون زد و تازه توانست نفسش را رها کند هنگام راه رفتن لنگ می‌زد، ولی چه اهمیتی مهم آن بود که هرچه سریع‌تر آنجا را ترک کند. جز صدای جیرجیرکها صدای دیگری به گوش نمی‌رسید. حق با آرزو بود محل مهمانی خلوت بود.
- یه لحظه صبر کن... نهال! با توئم!
با عصبانیت چرخید قبل از آنکه نگاهش به لیدا بی‌افتد مردمکهایش سمتِ چراغ روشن جلوی در کشیده شد. لیدا با قدم بلندی خودش را ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!