پارت شصت و ششم :

سکوت کرد حرص می‌خورد که نمی‌توانست جواب دندان شکنی بدهد، اصلا چرا باید به حرف او گوش می‌کرد؟!
- خب‌! خب! بریم سر اصل مطلب!
با حرف اردلان نگاهش بالا رفت بهناز لیوان به دست لبش را یک‌وری کرده بود.
- هاوی جون بگم یا نه؟!
خنده رویِ صدایش موج برداشت:
- بگو... تو که آلو تو دهنت خیس نمی‌مونه.
پریسا با دستمال دور دهان باربد را پاک کرد:
- هاویار به داداش من تهمت نزنین ها!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️