پارت هفتاد و یک :

نزدیکهای صبح خوابش برده بود و حالا با سردرد شدیدی روی تخت بلاتکلیف نشسته بود. خانم فتحی در حال آماده کردن سالن و ورود خانم توانگر بود و سرو صدای کار کردنش را می‌شنید.
دوباره چشمش را بست. خاطرات دیشب پشت پلکهایش جان گرفتن.
نگاه آخر هاویار و اعترافی که واقعا برایش غافلگیرانه بود. آنکه گفته بود: (( حداقل خونه پریسا بمون، من خیالم راحت‌تره، باور کن هرشب یکی، دو ساعت اینجا تو ماشین کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!