پارت هفتاد و یک :

نزدیکهای صبح خوابش برده بود و حالا با سردرد شدیدی روی تخت بلاتکلیف نشسته بود. خانم فتحی در حال آماده کردن سالن و ورود خانم توانگر بود و سرو صدای کار کردنش را می‌شنید.
دوباره چشمش را بست. خاطرات دیشب پشت پلکهایش جان گرفتن.
نگاه آخر هاویار و اعترافی که واقعا برایش غافلگیرانه بود. آنکه گفته بود: (( حداقل خونه پریسا بمون، من خیالم راحت‌تره، باور کن هرشب یکی، دو ساعت اینجا تو ماشین کش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️