اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و یک :
نزدیکهای صبح خوابش برده بود و حالا با سردرد شدیدی روی تخت بلاتکلیف نشسته بود. خانم فتحی در حال آماده کردن سالن و ورود خانم توانگر بود و سرو صدای کار کردنش را میشنید.
دوباره چشمش را بست. خاطرات دیشب پشت پلکهایش جان گرفتن.
نگاه آخر هاویار و اعترافی که واقعا برایش غافلگیرانه بود. آنکه گفته بود: (( حداقل خونه پریسا بمون، من خیالم راحتتره، باور کن هرشب یکی، دو ساعت اینجا تو ماشین کش
لطفا صبر کنید...
