لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 21
-دارم میآم... نری جایی. -نه! -کلید ندارمها! تاکید کرد تا دختر را سر دوراهی قرار دهد. -باشه! نهال زودتر قطع کرد نگاهی به صفحه خاموش کرد این نهال با نهال چشم درشت کردهی دیشب فرق داشت انگاری! چهارراه چراغ قرمز پشت ماشین مدل بالایی توقف کرد هنوز فکر نهال بود که با دیدن دختری که با حرص از ...
بروزرسانی در : ۶۱۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 22
ترمز زد دخترک گره روسریاش را سفت بیخ گلویش بسته بود لبخند زنان نزدیک شد شیشه را تا آخر پایین داد: -دستمال کاغذیهام تموم شده. دختر خندید دست دراز کرد جعبهی رنگی را مقابلش گرفت. هاویار چشمکی زد پول را به سمتش گرفت. -امروز واسه خودت و داداشت بستنی بخر. دختر از ته دل خندید. -چشم! برق نگاه ...
بروزرسانی در : ۶۱۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 23
-محل کارت کجاست؟ نگاهش را از بالشت به طرفِ هاویار سوق داد چرا استنطاقش تمام نمیشد حس متهمها را که بازجویی میشدند داشت. آنهمه کنجکاوی و کنکاش را دوست نداشت اصلا برای چه باید جوابش را میداد. بزاقش را بلعید و صدایش را صاف کرد: -پسرخاله من بابت دیروز و مزاحمتی که برای شما درست شد عذر میخوا...
بروزرسانی در : ۶۱۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 24
-پسرخاله! نیم دوری چرخید هاویار فاصلهاش کم بود قدمی عقب گذاشت ای کاش یک دوش گرفته بود. گونههایش سرخ شده بودند، لحن هاویار آمرانه شده بود: -دیشب من عصبی بودم... گفتم به یاسر زنگ میزنم ولی بهت قول میدم اگر ... مکث هاویار باعث شد نگاهش درون تیلههای روشن مرد به گردش دربیایند. -آدرس محل کا...
بروزرسانی در : ۶۱۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 25
-وقتی... از دانشگاه انصراف داد، رفت آرایشگاه... منم که... پایان نامه و امتحانم تموم شد موندم بدون جا... به نظر میرسید: -دختر خوبیه، صاحب آرایشگاه بهش جا و مکان داده... من... هاویار محکم روی کانتر کوبید: -چطوری اعتماد کردی؟ صدایش میلرزید ولی باید جواب میداد: -دوسال همکلاسی بودیم. -همین؟!...
بروزرسانی در : ۶۱۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 26
به کندی نگاهش بالا رفت هاویار خیره اش شده بود خشمناک بود. نگاهش به تصویر خودش که روی بدنهی کتری افتاده بود خیره شد. حقش بود میزد شلو پلش میکرد. عجبا! فکر کرده بود تنهایی می تواند از عهدهی زندگی در تهران بیدر و پیکر بر بیاید. دندان بهم سابید صدایی از نهال نمیشنید نفسی تازه کرد گردنش را ...
بروزرسانی در : ۶۱۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 27
اردلان به محضِ بیرون رفت از رستوران گوشیاش را برداشت و مشغول شماره گرفتن شد هاویار از پشت شیشه زیر چشمی نگاهش میکرد در ظاهر گوشش به حرفهایی بود که بین جمالی و عسگری ردوبدل میشد ولی نگاهش اردلان را دنبال میکرد. امروز زنگ خورش زیاد شده بود. -خب! آقای خسروی! چشمش به سمتِ مرد مقابلش زوم شد مرد...
بروزرسانی در : ۶۰۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 28
چشمش که به هاویار افتاد قلبش یک استوپ ثانیهای کرد اردلان بین او و مردصاحبخانه ایستاده بود گویی سعی داشت آرامشان کند اگر دعوایشان میشد چه باید میکرد؟ شاید مجبور باشد به یاسر زنگ بزند... نه! به یزدان خبر میداد بهتر بود. گوشی در میان دستش عرق کرده بود مات صفحه خاموش بود که ضربهای به شیشه خور...
بروزرسانی در : ۶۰۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 29
ترمینال شلوغ بود همه درحال رفت و آمد. عدهای خوشحال به نظر میرسیدند ولی بعضیها غمگین و ناراحت از ذهن نهال گذشت 《حتما عزیزی رو دارن بدرقه میکنن》 هاویار بلیط خریده بود و کنارِ هم روبهروی باجه نشسته بودند. آنقدر ناخنش را کف دستانش فشرد تاجایش به سوزش افتاده بود. آب دهانش را فرو داد: -پسرخاله ...
بروزرسانی در : ۶۰۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 30
دنبالهی شالش را روی شانه مرتب کرد باقیماندهی برنج بشقاب را لبهی سنگی تراس ریخت میدانست تا لحظاتی دیگر خوراک کبوترها و گنجشکها میشوند. لبخندی کنج لبش نشست دو روزی از اعترافش نزد هاویار میگذشت. همان روزی که به دربست یکراست جلوی خانه پیادهاش کرد و رفته بود. فردا صبح هم با توپِ پر بازگشت ...
بروزرسانی در : ۶۰۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 31
اسکاچ را برداشت ظرفهای صبحانه را باید میشست، ماشین لباسشویی را هم روشن میکرد. یادِ حرفهای مادرو پدرش افتاد حق داشتند مدام سفارش میکردند 《مشکلی داشتی ما دسترست نبودیم نوهی خاله متانت هست میشه روش حساب کرد》 لیوان را زیر آب برد حین آبکشی چشمش به طرح حک شده افتاد چشم تنگ کرد طرح گلهای زیبایی ک...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 32
نهال از موضوع پول بهرهای و پیشنهاد وقیحانهی منوچهر حرفی نزد تا بیشتر از آن ناراحتش نکند به خصوص که مهسا با شرمندگی گفته بود درتوانش نیست که سی میلیون پولی که از او قرض گرفته را برگرداند و نهال باید صبر میکرد. حالا مانده بود و یک حوضِ رنگارنگ از کارهایی که انجام داده و به قول هاویار خراب...
بروزرسانی در : ۶۰۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 33
نمیدانست چه کند شاید بهتر بود از دایی اسد شماره یاسر را میگرفت؛ دایی اسد برادر خاله ملک و مامان متانت و بزرگ فامیل بود. تردید به جانش افتاده بود. اردلان لیوان نوشابهاش را لاجرعه سرکشید زیر چشمی رفیقِ شفیقش را زیر نظر داشت لیوان را محکم روی میز کوباند.هاویار گذرا نگاهش کرد از نگاه اردلان چی...
بروزرسانی در : ۵۹۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 34
حرفِ امروز و دیروز نبود حرفِ ده سال رفاقت و هفت، هشت سال شراکت بود. اردلان پشت به او با صدایِ آهستهای با گوشی حرف میزد هاویار نگاه مشکوکی به او کرد لابهلای موهای مشکیاش تارهای سپید سرک کشیده بودند. نفسِ بلندی کشید یک روز باید وقت میگذاشت و پایِ ناگفتههای اردلان مینشست. گوشی روی پیغامگ...
بروزرسانی در : ۵۹۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 35
با دیدن نام مادر لبش از هم باز شد. نگاهش به ساعت بزرگ بالای تلویزیون بود که جواب داد: -سلام مامان! صدای مادرش مثل همیشه آرام بود طوری که وقتی حرف میزد باید گوشی را به گوشش میچسباند: -سلام مادرخوبی؟! مژه برهم زد جواب داد: - خوبم، شما خوبین، بابام چطوره؟ صدای مادرش گرفته به نظر رسید: -بد ن...
بروزرسانی در : ۵۹۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 36
مدام در خانه راه میرفت و با خودش حرف میزد مانده بود چه طور نزد خانواده خودش را توجیه کند آنقدری درگیر شد که فراموش کرد به هاویار خبر بدهد که با خانهشان تماس بگیرد. ** صدای اردلان که بلند با خودش ترانه ای را میخواند دقیق مغزش را نشانه گرفته بود. -《خانمگل، آی خانمگل! برام سخته تحمل! قدمه...
بروزرسانی در : ۵۸۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 37
اردلان لیوان چای را مقابلش گذاشت فکرش اما درگیر بود تکه نانی برداشت. رو به اردلان که لقمه نیمرو را به دهانش میبرد پرسید: -به نظرت بهتر نیست یه قرارداد قانونیو محکم با این دارودستهی عسگری ببندیم؟ اردلان حین جویدن جواب داد: -چرا! خیلی هم خوبه! منتها دیدی که گفتن بیسرو صدا! شقیقهاش را مالشی...
بروزرسانی در : ۵۸۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 38
بیوقفه و تند جواب داد: -نهال هرچی وسایل داری یه جا پنهون کن. نهال یکه خورده بود که با مکث جواب داد: -چیزی شده پسرخاله؟ هاویار هول بود: -نهال هرچی میگم گوش کن... مامانم اینا تا یه ساعت دیگه جلوی خونه هستن. صدای وای نهال را شنید پلک بست قیافهی نهال پشت چشمان بستهاش نقش بست. صدای لرزانش او...
بروزرسانی در : ۵۸۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 39
با گفتن حرفش نگاه از مادر دزدید و به بخارچایِ گل محمدی چشم دوخت. علیار خان ظرفِ باقلوا را جلوی پسرش گرفت: - بخور که از جای همیشگی برات گرفتیم. تشکر زیر لبی کرد و یکی از باقلواها را برداشت. دلنیا با صدای زنگ دارش رو به هاویار گفت: -خدایی خیلی غافلگیر شدی که هنوز رنگت پریده... بازویی نشانش دا...
بروزرسانی در : ۵۸۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 40
منتظر جواب او نماند و گوشی را روی صندلی رها کرد. نهال را تحویل میداد؟ فکر بدی نبود ولی مگر پلیس صدوده بود یا مسئول انتظامات؟ یعنی که چه؟ مگر با دختربچه! طرف بود. چنگی لای موهایش کشید هرچند از دختربچه هم بچه تر بود. راهنما زد و وارد خیابان اصلی شد نوشته بود بوستان شقایق... سرش را چرخاند تا ...
بروزرسانی در : ۵۸۱ روز پیش
