پارت هفتاد و چهارم :

- آقام یه رفیق داشت که حجره‌ش درست روبه‌روی مغاز‌ه‌مون بود، مرد با خدا و خوبی که دین و ایمونش زبونزد بود؛ حاج رحیم یه پسر داشت که از من سه، چهارسالی بزرگتر بود.
لبخند محوی روی لبهای ملک نشست.
متانت دستش را روی دست دلنیا که روی پاهای او بود گذاشت، نفسی تازه کرد:
- من تا کلاس سوم بیشتر درس نخوندم... اقام حرفی نداشت ولی فشار عموهام که دختر خوبیت نداره سواد داشته باشه من و خونه نشین

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️