اینکا به قلم شهره احیایی
پارت هفتاد و چهارم :
- آقام یه رفیق داشت که حجرهش درست روبهروی مغازهمون بود، مرد با خدا و خوبی که دین و ایمونش زبونزد بود؛ حاج رحیم یه پسر داشت که از من سه، چهارسالی بزرگتر بود.
لبخند محوی روی لبهای ملک نشست.
متانت دستش را روی دست دلنیا که روی پاهای او بود گذاشت، نفسی تازه کرد:
- من تا کلاس سوم بیشتر درس نخوندم... اقام حرفی نداشت ولی فشار عموهام که دختر خوبیت نداره سواد داشته باشه من و خونه نشین
لطفا صبر کنید...
