لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 121
هوا تاریک شده بود و ترافیک پارک وی اعصابش را بهم ریخته بود. شیشه را پایین داد و آرنجش را قائم کرد. گوشی زنگ خورد دکمه را زد و صدای پریسا پیچید: - الو داداش! - جانم بگو؟ - نرسیدی هنوز؟ کلافه اطرافش را نگاه کرد: - تو ترافیکم. - مامان زنگ زد. ماشین جلویی حرکت کرد دنده را جا زد و آهسته راند...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 122
نهال زیر چشمی نگاهی به هاویار کرد که سرو سنگین گوشهی مبل سه نفره نشسته بود. یزدان دست زیر چانه نگاهش به تلویزیون بود و انگار نه انگار دلنیایی وجود داشت. لبش را گزید یعنی طول مسیر حرفی ردو بدل نکرده بودند؟ یا جلوی آنها نقش بازی میکردند. نزدیک دلنیا رسید با نوک دمپایی آرام به پای او زد و اشا...
بروزرسانی در : ۵۴۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 123
- چیشده باز؟ از ترس هین کشید و دستش ناخودآگاه روی سینهاش نشست. - ترسیدم... بیخبر میآی یهویی؟ - ببخشید باید قبلش پیامکی... نامهای... چاپاری بفرستم. اخم آلود به قیافهی ژولیدهی هاویار خیره ماند. هاویار نگاه براق کرد: - مگه بد میگم... عزیزم من همین رو مبل دراز کشیدم... دارم... بطری آ...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 124
صدای پچپچ کنجکاوش کرده بود، از سر شب هاویار مشکوک میزد. انگار دلو دماغ کاری نداشت؛ وقتی هم آراسته و آماده کنارش دراز کشید کلافه ببخشیدی گفت و سریع اتاق را ترک کرد. پتوی نازک و نرم را کناری زد ، حین بلند شدن از تخت خودش را در آیینه دید زد با لباس حریر سفید و موهای تیره شبیه روح شده بود. خندید،...
بروزرسانی در : ۵۳۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 125
اردلان پا روی پا انداخت، در حالیکه نگاهش به تلویزیون بود دستش را درون ظرف پاپ کورن فرو کرد. - اردلان من نمیتونم لباسها رو دربیارم... بیا کمک کن... اردلان با بیخیالی جواب داد: - عجله نکن آخر شب پهنشون میکنم. صدای بهناز را شنید: - یعنی همه کارهات باشه بعده... بعداً... بعداً! کُشتی ما ر...
بروزرسانی در : ۵۳۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 126
طول و عرض راهروی باریک را آنقدر طی کرده بود که اندازهاش دستش آمده بود، حتی تعداد سنگها و خالو ردهایی که وسطشان بود را هم حفظ کرده بود. خودش را در آغوش گرفت و پشتش را به دیوار تکیه داد. بیصدا به پریسا و تسبیح در دست مادرش نگاه میکرد. صدای ذکر گفتن آرام فریده دلش را گرم کرده بود. با شنیدن...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 127
سینهاش را پروخالی کرد، شاید تقصیر او هم نبوده، جبر زمانه باعث شده بود دو برادر مقابل هم قرار بگیرند. فریده دست روی شانهاش گذاشت و گفت: - الهی شکر که حالشون خوبه. عکس بگیر برام بفرست. - شما بلند نشی دوباره فردا بیای... امشبم پارتی بازی شد... خطرناکه ها! - چشم مادر... چشم قربونت برم. عزیز...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 128
هاویار روی مبل دراز کشیده بود، نگاهش به صفحه تلویزیون بود ولی حواسش جای دیگر. سینی چای را برداشت و همانطور که به صورت گرفتهی او نگاه میکرد نزدیکش شد. سینی را روی میز گذاشت و همان پایین مبل نشست: - مامان گفت، یزدان میخواد بیاد تهران... بزاقش را بلعید نگاه نگرانش را به چشمان هاویار دوخت: - ...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 129
نیم خیز شد و برگه تا شده را گرفت. - اینم چک... با این بیست و سه تا دیگه حسابمون صفر شد. نفسش را یکضرب بیرون داد و سرجایش نشست. چک را مقابل صورتش گرفت، به دیدن تاریخش انگار خیالش راحت شده باشد سینهاش را با آرامش بیشتری پروخالی کرد. - دستت درد نکنه. - نگران نباش، اون تتمه جنسهای انبار هم آ...
بروزرسانی در : ۵۲۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 130
میدانست صدای فین و فینش حسابی روی اعصاب هاویار خش انداخته که هر چند دقیقه یکبار زیر لبی چیزی می گفت. ولی ابدا دست خودش نبود. دلش به بازگشت رضا نبود. اصلا چرا باید برمیگشتن. احساسش شبیه کسی بود که دیپورت شده. لبش را بین دندانهایش فشار داد. از آنکه چشم درشت کرده بود و حرفش را زده بود، راضی بو...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 131
در ماشین را چنان محکم بهم کوبید که اردلان از ترس تکانی خورد. نگاهش را از اردلان گرفت و به رو به رو خیره شد. - چته؟ خر گازت گرفته؟ چپچپ نگاهش کرد، اردلان لنگهی ابرو بالا داده بود و منتظر جواب صورتش را وجب میکرد. دندان بهم سابید: - تا نزدم شتکت نکردم راه بیفت. - مگه من راننده توئم؟ ما...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 132
از بانک خارج شد اردلان را دید که تکیه به ماشین داده و سرش در گوشی فرو رفته. با دیدن ماسک که زیر چانهاش پایین داده اخمی کرد. با قدمهای حرصی نزدیکش شد: - ماسکت و بزن. چپچپ نگاهش کرد، اردلان زبان روی لبش کشید و با حرکتی ماسک را بالا فرستاد. - چی شد؟ - بشین تا بگم. اردلان حرکت کرد او هم ...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 133
سرش را روی بازوی هاویار جابه جا کرد. بوسهای روی شانهی عریان او زد. هاویار محکمتر او را به خودش فشرد. - ناهار نخوردیم ها... چشم بسته جواب داد: - خوابم گرفته... - خسته شدی؟ در جوابش خندید. هاویار گاز ریزی از نوکِ بینیاش گرفت. - دردم اومد. - عوضش خواب از سرت پرید. لبهایش آویزان شدن...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 134
متوجه شد نهال با غذایش بازی میکند و حواسش به حرفهای او نبود. دستش را روی دست او گذاشت، نهال با شتاب درحالیکه استرس در نگاهش موج میزد سرش را بالا گرفت. - تو فکری؟ - نه، خب... یعنی... داشتم به ... این فکر میکردم که... مهسا... متفکر چشم دوخت به لبهای نهالی که انگار برای بازگو کردن حرفش د...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 135
دستی زیر چانهاش کشید و جلوی آیینه ایستاد و کمرش را تا کرد، فینی کشید و با حوله نم موهایش را گرفت. همانموقع نهال وارد اتاق شد آنقدری حواسش پرت بود که او را ندید. نفس آرامش را رها کرد: - نهال! به آنی سرش را بالا گرفت، فاصلهاشان زیاد نبود. دست دراز کرد و زیر بازویش را گرفت: - این روزها...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 136
دقایقی بی هدف خیره به دیوار سنگی نگاه کرد. دستش به سوئیچ خشک بود. صدای استارت ماشین همسایه را شنید گردنش را پایین انداخت، پلک بازو بستهای کرد. تا ساعت سه بعداز ظهر چه میکشید؟ چرا گوشی او را چک کرده بود؟ اما او که قصد فضولی نداشت، اصلا تا حالا کنجکاو نشده بود گوشی نهال را چک کند. آخر چیزی...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 137
مردمکهایش از خیابان سُر خوردند و روی حلقهی دستش توقف کردند. انگشتش را بالا برد چرخی به رینگ سفید داد، نگینهای ردیف کنار هم با تشعشع آفتاب درخشیدند. با خودش گفت" این قضیه برای قبل از رابطه و ازدواجمونه، من نمیخوام که تا ابد بهش نگم، حتما تعریف میکنم ولی الان نه! وقتش نیست؛ میدونم موضع میگیر...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 138
*** وقتی کلید را درون قفل انداخت هنوز دستانش میلرزیدند. نگاهی به ساعت گوشیاش کرد. ششو نیم عصر بود. دکمه آسانسور را زد در آیینه روبه رو چشمش به صورت رنگ پریدهاش افتاد. دیگر طاقت نیاورد قطرهای اشک فرو چکید. دخترهی بیشعور هرچه دلش خواست گفت. حقش بود سیلی آبدارتری به صورتش می زد. از کا...
بروزرسانی در : ۵۱۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 139
شانههایش را بهم نزدیک کرد سرش را درون یقهاش فرو برد. بزاقش را بلعید: -من نشسته بودم... بعد... لبش را گزید و کمی سرجایش تکان خورد تا وضعی که برای خودش درست کرده بود، بهتر شود. از درد گردن و بدن منقبض کم مانده بود جیغ بکشد. هاویار دست دراز کرد: -ببینم. عکس و ببینم. نگاهش را به اطراف چرخاند:...
بروزرسانی در : ۵۱۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 140
دو روز تلخ و سرد سپری شد. هیچکدام برای شکستن سکوت و برودتی که میانشان سایه انداخته بود تلاشی نمیکردند، معلوم بود، هر دو به یک اندازه از یکدیگر دلخور بودند. صدای صحبت کردن هاویار را میشنید و خودخوری میکرد. - من این روزها حال و حوصله ندارم، خودت میدونی... دستمال را با حرص روی میز کشید د...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
