لیست کلیه پارتهای رمان اینکا : پارت های 141 تا 152
تعداد کل پارت های منتشر شده : 152
-
رمان اینکا - پارت 141
منیر خندهکنان لیوان شربت را روی میز کوچک گذاشت. - چه بیخبر؟ حسابی غافلگیرم کردی؟ کوتاه به چهره مادرش نگاه کرد. جواب لبخند سرخوش مادرش را داد با لبانی که کمی از هم فاصله گرفتند. - امشب زنگ بزنم زیبا اینا هم بیان... وای نمیدونی آهان چه بامزه شده؟ سرش را تکان داد: - مامان جون، آهان نه! آ...
بروزرسانی در : ۴۱۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 142
*** ته خودکار را به نیش گرفت چشمانش زوم کرکرهی اتاق بود. اردلان یکریز حرف میزد و گاهی لابه لای صحبتش دستوری به کارگرها میداد. - داداشِ من، اصل قضیه رو بگو، شاید تونستم کاری کنم. خودکار را روی میز گذاشت و برگه های بهم ریخته را مرتب کرد، سرش را تکان داد: - چیز مهمی نیست... یه بحث کوچولو...
بروزرسانی در : ۴۱۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 143
با سرانگشت تارهای موی عرق کردهی نگار را عقب زد. لبخندی زد. دیشب آنقدر آتش سوزاند که آنطور خسته بیهوش شده بود. همان دیشب با اصرار خواسته بود پیش نهال بماند. زیبا هم از خدا خواسته قبول کرده بود. از چهرهی خستهی زیبا متوجه شد که مسئولیت دو بچه رمقش را گرفته. صدای تلقو تلوق از آشپزخانه میآم...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 144
چشمانش گرم خواب بودند که صدای بهم خوردن در را شنید غلتی زد و همانطور بدنش را کشو قوسی داد. پلک روی هم گذاشت ناگهان در با شدت باز شد. هراسان سرش را بالا گرفت، منیر غضبآلود میان قاب در ایستاده بود. - دو ساعت گذشته... آذر باخبر شده و موبایل من و ترکونده. معلومه چه خبره؟ سر چی دعواتون شده که ...
بروزرسانی در : ۴۱۴ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 145
ماسک را پایین برد و نفس عمیقی کشید. آخرین ماه تابستان هم حریف خورشید عالمتاب نشده بود که آفتاب مذاب آنطور سر و رویشان را خیس از عرق کرده بود. گوشی را از روی کنسول برداشت، شماره را گرفت. خیلی منتظر نماند. - الو هاوی... - چی شد اردلان؟ لحن اردلان گرفته بود: - هیچی میگن ریهاش درگیر ...
بروزرسانی در : ۴۱۳ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 146
اردلان پیش چشمش رژه میرفت و زیر لب و گاهی بلند ناسزایی میگفت: - تف به ذاتش بیاد هنوز کفن بابام خشک نشده بیهمه چیز ادعا کرده... - با فحش و ناسزا گقتن که درست نمی شه فکر اساسی کن. سرجایش جابه جا شد و دستهی مبل را فشرد و خودش را بالاتر کشید، اردلان روبه رویش نشست و سیگاری آتش زد: - چه فکری...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 147
دقایقی از آمدن منیر و یزدان میگذشت. لیوان آب را مقابل منیر روی زمین گذاشت. یزدان روی مبل ولو شده بود سرش پایین بود. نگاهش به ساعت افتاد، خدا را شکر کرد که پدر هوس دیدن مادرش را کرده بود و از خانه بیرون رفته بود. - آخه پسر بیعقل چرا این کار و کردی؟ سرش سمت برادر کج شد و نفس سختی کشید. - ...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 148
دستش را روی قلبش گذاشت هاویار با چشمانی گرد شده پرسید: - مگه جن دیدی؟ - آخه تا چشمام و باز کردم دیدم دو تا چشم داره... هاویار پشتش را کرد و جواب داد: - یهساعت طول دادی چشمهام گرم خواب بود یهویی میآی این تشکهام که جیرجیر صدا میده، ارواح امواتت بخواب که خیلی خستهام. لبخند محوی زد و رو به...
بروزرسانی در : ۴۰۸ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 149
صدای بال زدن کبوتر پشت پنجره حواسش را از هاویار دور کرد یادش آمد لباسها را از ماشین در بیاورد. لبهی شالش را روی شانهاش سر داد و به لباسهای مرتبی که روی رختآویز لمیده بودند و از باقی آفتاب شهریوری نهایت لذت را میبردند نگاه کرد دستهایش را زیر سینهاش پنهان کرد و با گردن کج به دوردستها خ...
بروزرسانی در : ۴۰۷ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 150
از لای درز پردهی کنار رفته چشمش به سیاهی آسمان خورد. نفس عمیقی کشید و چرخید. هاویار با چشمانی بسته خمیازه کشید. نگاهش به ساعت روبه رو افتاد. - ساعت هشت شده! جملهاش خبری بود، ولی هزار تا حرف دیگر هم داشت. قصد بلند شدن داشت که با حرکت غافلگیرانهی هاویار سرجای اولش سنجاق شد. - کجا...
بروزرسانی در : ۴۰۶ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 151
زیر چشمی به نهال نگاه کرد، مشغول زیرو رو کردن پلوی درون بشقابش بود و معلوم بود اشتهایی ندارد. حرف نمیزد و حسابی تو فکر بود. دستش را دراز کرد و روی دستان سرد او گذاشت، نهال سرش را بالا گرفت. - نگران نباش... باور کن یاسر گفت حالش بهتره! - ایکاش میموندم؟ لبخند کم رنگی روی لبش نشست، انگشتش...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان اینکا - پارت 152
سرش را روی بازوهای هاویار جابه جا کرد. نگاهش را به آسمان داد. ستاره ها سوسو میکردند. پشه بند از حرکت باد تکان خفیفی خورد. هاویار نیمخیز شد و پتوی نازک را تا روی شانهی او بالا کشید و گفت: - شبهای کویر سرده... مراقب باش. باشهای جواب داد، گونهی هاویار را بوسید. - دلنیا زنگ زد گفت نهال...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
