لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 41
دستانش را درون جیب شلوارش کرد. - خواهش میکنم. باشه دستت فعلا. منفی سرم را تکان دادم. - نه دیگه. خوندمش. بار دوم لذتی نداره. ابرویی بالا انداخت. - پس ازش خوشت نیومده. این بار من ابرویی بالا انداختم. - چرا همچنین فکری رو میکنی؟ گفتم که قشنگ بود. لبخند معناداری زد و به کتاب اشاره کرد. ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 42
- توهین نکن زنعمو. خوبه فهمیدی خود اِلیاس بهم داده. لحظهای چشمان اِلیاس بسته شد و لبهایش را به هم فشرد که زنعمو دست او را پس زد و نزدیکم شد. - خودش غلط کرده با تو. - مودب باشید لط... در کسری از ثانیه یک طرف صورتم سوخت و قدمی عقب رفتم. کتاب را رها کرده و صورتم جایگزین شد توسط دستانم. ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 43
همین جمله کافی بود که اشکهایم یکی پس از دیگری روی صورتم بغلتد. در آغوشش فرو رفتم و زار زدم. چقدر در همین دو-سه روز اذیت شده بودم. چه فکری از عمارت داشتم و چه شده بود! دلم مادرم را میخواست و غذاهای شور و بی نمکش... دلم صدای پدرم را میخواست موقع قرآن خواندن... حتی دلم برای شیطنتهای سروگل هم...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 44
«فصل سوم» - خدای من! با این تعریفهایی که کردی جای فوق العادهای به نظر میرسه! دم رضا شاه گرم! خانزاده نگاه از من گرفت و سری تکان داد. - اره خب! به عنوان اولین دانشسرایی که توی تبریز افتتاح شده واقعا عالیه! با پیشبند مشکیام عرق دستهایم را خشک کردم که خانزاده نگاهی به من انداخت و گفت...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 45
با خنده دستهایم را به عقب هدایت کردم و به آنها تکیه زدم. - والله چه عرض کنم؟ هنوز یادم نرفته چجوری زد تو گوشم وقتی اسمت رو گفتم. انگار کلافه بود و ناراحت! بارها عذرخواهی کرده و من بارها وقتی که زنعمو در گوشم زده بود را برایش یادآوری کرده بودم. چند بار دستی درون موهایش کشید و از جا بلند ش...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 46
پوفی کشیده و بیخیالی زیر لب زمزمه کردم. پلهها را یکی یکی بالا رفتم و آرام روی فرشهای دست بافتش قدم زدم. هر وقت اینجا میآمدم غرور خاصی در سلول به سلول تنم جاری میشد. محکم قدم برمیداشتم و پر ابهت! نگاهی به تابلو چهار قل انداختم و تا اتاق سودا مشغول خواندن آن شدم. در اتاق را به آرامی باز کرده ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 47
حس خوبی به این شعر داشتم. گویا تا عمق وجود، دلم را لرزانده بود. کاغذ را برداشته و با لطافت خندیدم! خواستم قلم را سر جایش بگذارم که در باز شد و در همان حالت خشکم زد. - تو اینجا داری چیکار میکنی؟ لحظهای چشم بستم و فاتحه خودم را خواندم. همین یک مورد بر سرم نیامده بود که آن هم آمد! سودا که نزد...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 48
نگاه از کاغذ گرفته سعی کردم تا نگاهش نکنم که دردسر دیگری به جانم نیافتد بنابراین نگاهم را به فرش دستبافت و تمیزش دوختم. صدای پوزخند و آوایی که از بادبزن زنعمو بلند میشد، باعث شد ترس بیشتری آن لحظه بر من غلبه کند. - بلند شو! من هیچ تبعیضی بین کارکنان اینجا قائل نمیشم!... بلند شو گفتم! با داد...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 49
ضربه بعدی باعث شد تا از آن حال و هوا در بیایم. هربار که ضربه به بدنم کوبیده میشد کمرم ناخداگاه جلو میآمد و شدت ضربه بعدی را بیشتر حس میکردم. - سیزده... آه چهارده... آخ پونزده...! سر که بالا آورده و نگاهم به سوگند خورد، چشمم از اشک پر شد و به خواهرم که به زنعمو التماس میکرد تمامش کنند، خی...
بروزرسانی در : ۱۰۶۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 50
با صدای بلند خانزاده چشمهایم محکم تر روی هم بسته شد. - بس کنید! با این حرفش ربابه از کار ایستاد و شروع به کشیدن نفسهای عمیق کرد" الهی که نفسات شهید شه" خانزاده ترکه را از دست او کشید، با خشم سیلیای به گوشش زد و او را به عقب پرتاب کرد. ربابه با آن هیکل درشتش روی زمین افتاد و من بیاراد...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 51
تمام قسمت جلویی لباسش از خون کمرم رنگین شده و آن نقطه کاملا در من میسوخت. قلبش چنان محکم میتپید که انگار کیلومترها تا اینجا دویده و حالا به مقصد رسیده است. چرا صدای قلبش آنقدر بلند بود؟ نفسم را بیرون داده و در حالی که میلرزیدم مرا به اتاق برد. وقتی مرا روی تشک قرار داد، درد مبهم کمرم باعث شد، ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 52
خانزاده سری تکان داده و با پایش ضربهای آرام به دیوار وارد کرد و از آن فاصله گرفت. - بانو از شکستگی یک چیز هایی سرش میشه. اون رو هم بیار. سوگند سری تکان داد و دوان دوان از در اتاق خارج شد. به طرفم آمد و جلوی صورتم زانو زد. - این همون چیزی بود که صبح میخواستی و بهم نگفتی مگه نه؟ چشمهایم ر...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 53
- چکش کن لطفا. بانو چشمی گفت و بعد از دست زدن به تمام بدنم که به شدت درد میکرد، گفت: - نه خدا رو شکر. فقط ضرب دیده. الیاس آسوده نفسی کشید و تشکر کرد. نگاه آخرش را به اتاق کوچکمان انداخت. آه عمیقی کشید و در سکوت اتاق را ترک کرد. حتی صبر نکرد از او تشکر کنیم! - پشت کن ببینم! لباس خونیام ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 54
«فصل چهارم» روزها پشت سر هم میگذشت و زخم کمر من بهتر میشد. این وسط فقط تا صبح نماز خواندنها، تا صبح دعا کردنها و شب بیداریهای سوگند ذهنم را درگیر کرده بود. بارها از او پرسیده بودم که "چیزی شده سوگند؟" و او هر بار میگفت" دلم برای ننه و آقاجان تنگ شده" حال روحیاش خراب بود یا من این گونه...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 55
- میخوای بری پیش پدرت؟ میتونی بری. تا یک ساعته دیگه ماشین رو میفرستم. "وای خدا! مرسی که مفهوم حرفم رو به موقع گرفت، خدا را شکر که حس مسئولیتش بیدار شده. داشتم از استرس میمردم!" ممنونم کوتاهی زیر لب زمزمه کرده و آرام از روی مبل مخملی اتاق بلند شدم و به طرف در چوبی اتاق حرکت کردم. به محض اینک...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 56
- نیازی به شرمنده بودن نیست، چون خودمم تمرکز نداشتم و دیگه نمیتونستم بفهمم توی کتابها چی نوشته. با نگرانی نگاهش کردم. - چرا؟ چیزی شده؟ خیلی جدی دوباره دستی بین موهایش کشید. - نه، فقط وقتی حرف تو باشه یا اطراف تو باشم نمیتونم تمرکز کنم. به خدا که نفسم رفت و قلبم از یک بلندی به زمین پرتا...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 57
- ایبابا. من بعد اون روز اجازه ورود به اتاق سودا رو ندارم. مگرنه خودم میگشتم. مطمئنم پشت میز انداختم. لب برچید و موشکافانه نگاهم کرد. مظلوم خیرهاش شدم که خندید و سرش را تکان داد. - از دست تو! بازم میگردم. با یادآوری مریم مردد نگاهش کردم که خندید. - بگو ببینم چی میخوای بگی. بزاق دهانم ...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 58
- نمیری سروناز. نمیری، نمیری. این رو توی گشت فرو کن. دارد این منجلاب نشو که بیرون کشیدنت با کرم الکاتبینه. قول میدم اوضاع که خوابید خودم ببرمت پس تو یکی به هیچ وجه قاطی سیاست و کثیف کاری هاش نشو. چشم هایش به حدی قاطع بود که به سختی گفتم: - حالش چطوره؟ چرا شکایت نکردن به خاطر این ضرب و شتم فجیح...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 59
دست دراز کردم و دستش را گرفتم که با سستی بلند شد و گنگ نگاهم کرد. این حال سوگند برایم ترسناک بود! یک ربع گذشت و ما همچنان مشغول جمع کردن وسایلمان بودیم. سوگند بی قرار بود و ناخنهایش را میجوید. روزه سکوت گرفته و به آرامی وسایلش را جمع میکرد. هر بار سعی کردم با او حرف زده و او را به سخن گفتن و...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 60
- شک داری به من؟ با چشمانی که دودو میزد نگاه از ساکش گرفت و با صدایی که انگار از ته چاه می آمد، لب زد: - نه. ولی قول بده به کسی نگی! باشهای گفتم و انگشت کوچکم را دور انگشتش پیچاندم. - قول میدم به جون آقاجون! لبخندش لرزید. تنش لرزید. دست و پایش لرزید. خدایا چه چیزی سوگند را به این حال ان...
بروزرسانی در : ۱۰۶۳ روز پیش
