لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 161
شاید کسانی وارد شوند یا خارج شوند. اما صاحبخانه، همان معشوق است. با غم، با درد، با فقدان. ادامه دادن حتی با وجود درد، با جایگزین نشدنِ شخصی دیگر به جای معشوق، پذیرفتن اینکه میتوانیم با قلبی خالی دیگرانی را هم داشته باشیم، خودش خاصیت زندگی است. زندگی و عشق، شاید دوستان خوبی نباشند برای هم،...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 162
به سرعت ازش نگاه گرفته و خودم را با ریشه های روسری ام مشغول نشان دادم. - ممکن نیست سروناز. تو انقدر توی ذهن و قلبم ریشهات محکمه که برای بیرون آوردنت باید قلبم رو بسوزونم و عقلم رو خاکستر کنم. سنگینی نگاهش را حس کردم اما همچنان خودم را با ریشه های روسری مشغول کردم. نگاهی به کوچه انداخته و نفس...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 163
دیگر چهره اش را نمی دیدم اما حسش می کردم. انگشت هایش به آرامی بازوانم را گرفت و با لحن ارامش بخشی گفت: - بهم تکیه کن. خودت رو اروم کن. منم نه چیزی می بینم، نه چیزی می شنوم. من بخاطر تو اینجام سروناز، بهم تکیه کن، نمیذارم کسی اشفتگیت رو ببینه. پس برگرد عمارت. فرو ریختم. واقعا فرو ریختم. با ...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 164
به در نزدیک شدم و منتظر جواب آقاجان شدم اما او فقط در سکوت نگاهش میکرد. در آخر بعد از چند لحظه که برای من یک سال گذشت، جوابش را به خوبی داد. - سلام پسرم بیا داخل. نفسم را رها کرده و از در فاصله گرفتم. نگاهی به چهره غرق در خواب سروگل و سوگند کرده و ساکم را برداشتم. بعد از جمع کردنش بوسه ای ر...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 165
انگشت پشت کفشهایم انداخته و رویشان خیمه زدم و آنها را پا کردم، بینی ام را بالا کشیده از جایم بلند شدم. چشمانم به گلدان روی حوض گیر کرد و بی اراده خم شدم آن را آب یاری کردم. به سمت در رفته و هنوز دستم به قفل در نرسیده بود که به سمت ننه هجوم برده و با تمام وجود در آغوشش گرفتم. دلشوره عجیبی داشت...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 166
یک تای ابرویش بالا رفت و لبه مبل نشست و دستش را به سمتم گرفت. - پس پاشو بریم. کمی مکث کردم، نگاهش ساده و بی آلایش بود لبش را گاز گرفت و یک دفعه از جایش بلند شد که ناخواسته من هم بلند شدم و پشت سرش راه افتادم. وقتی به طرف بالا قدم برداشت. لب باز کرده و گفتم: - کجا؟ دست روی نرده گذاشت و پله ...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 167
دهانم مثل ماهی از آب بیرون افتاد. باز و بسته شد و با حنجرهای پاره، بی صدا جیغ کشیدم. - سلام اِلیاس خان. ممنون. مزاحم شدم. آب دهانم آویزان بود و شوری اشک جای چنگِ روی گونههایم را میسوزاند. - نه خواهش میکنم. شما مراحمید. موهای طلایی بافته شده را که جلوی چشمهایم گرفته بود را کنار زدم. س...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 168
ناخداگاه لبخند زدم. در این گیر و دار خوشحال بودم که در تمامی لحظات مرا تماشا میکرد. - درسته. همون دختره. مارال خنده عصبی کرد و دستی به صورتش کشید. - همون روز از نگاه غمگین دختر فهمیدم یک خبرایی است. من بازیچه شمام؟ یا عروسک خیمه شب بازی؟ الیاس مجدداً لب زد: - من که معذرت خواهی کردم. ما...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 169
چشم در چشمم ماند تا توانستم روی تمام تردیدهایم خط بکشم و لب بزنم. - آمادهام. هرم نفسی که آزاد شد را احساس کردم. - میمونی؟ مطمئن؟ چشم بستم و برای اولین بار طعم شیرین لحظهی رویاهایم را چشیدم و حتی خاکستری از تردیدهایم هم باقی نماند. - مطمئنم. و صدای جیغ زن عمو باعث شد تا ناخداگاه لبخند...
بروزرسانی در : ۸۰۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 170
صدای جیغ مانندش درون سرم پیچید و همه نگاه ها روی اِلیاس ماند. اِلیاس تنها نگاهش کرد. - آروم باش زن! تاریخ رو تکرار نکن. زن عمو دست روی قلبش گذاشت و در حالی که خودش را باد میزد، سعی داشت کمی خودش را آرام کند. - من دارم تاریخ رو تکرار میکنم یا برادرت؟ قصد کرده تا هفت نسل من رو بیآبرو کنه؟ ای...
بروزرسانی در : ۸۰۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 171
صدای پله ها که آمد، نگاهم را به آن طرف دوختم که الماس چشمکی زد و گفت: - چطوری زن داداش؟ اخم های اِلیاس در هم رفت و چشم باز کرد. لبخندی زورکی زدم و او کنار اِلیاس روی مبل نشست. - ممنونم به خوبیت پسرعمو. - خوب دل داداش ما رو بردی ها. یک هفته ست خودش رو به مریضی زده. پاش رو توی یک کفش کرده که...
بروزرسانی در : ۷۹۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 172
- یه دروغ مصلحتی، دوست دارین اسمش رو بذارید فداکاری. برای اینکه شما مورد سرزنش قرار نگیرید و حرف و حدیث مردم بخوابه. نزدیک مادرش رفت و لحظه ای گذرا نگاهم کرد. - میگیم من دختر آقا بزرگ رو دیده بودم و میخواستمش برای همین به الیاس گفتم که پا پس بکشه. لحظه از این همه زرنگی به وجد آمدم. الماس گرچه...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 173
متعجب ماشین را نگه داشت و دستش را دور فرمان گره زد. - واسه چی؟ شانه ای بالا انداخته و با نیشی باز گفتم: - هوس کردم نگاهشون کنم. نمیشه؟ خندید و سرش را تکان داد. - چرا نمیشه، بپر پایین. از ماشین پیاده شدم و در را بستم. کمربندش را باز کرد و میخواست پیاده شود که تقه ای به پنجره زده و او دس...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 174
«فصل آخر» لحظهای که در این چند سال از آن واهمه داشتم، فرا رسیده بود. دیروز بود که عمو زنگ زد و گفت که برای امر خیر مزاحم میشود، در پوست خود نمیگنجیدم. آقاجان ناراحت بود و خوشحال! پارادوکس عجیبی خانواده را درون حباب خویش جای داده بود و من نمیدانستم موضوع چیست! شاید تنها کسی که بیرون از این ...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 175
راه رفته را باز گشته و سینی را جلوی عمو قرار دادم. عمو از پشتی فاصله گرفت و چای و نلبکی از درون سینی مسی برداشت. به سمت زن عمو رفته و او با طنازی دست دور کمر باریک لیوان حلقه کرد و آن را درون نلبکی گذاشت. از داخل قندان دو حبه قند برداشت و آن را درون نلبکی گذاشت. به ترتیب به آقاجان و ننه هم تع...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 176
با فرو رفتن سوزن درون دستش برای بار صدم، دستش را داخل دهانش برد و محکم باز دمش را خارج کرد و من یک دست روی دهانم گذاشته بودم که خنده ام شدت نگیرد. آن دست دیگرم را روی حریر کرم رنگ دامنم گذاشته و فشارش دادم. - درد، دستم سوراخ، سوراخ شد. خسته شده بودم، بنابراین پای راستم را روی پای چپم انداخت...
بروزرسانی در : ۷۸۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 177
- نگید دیگه. دلم میسوزه. نگاهی دوباره در آینده به خودم کردم. - برای خودت یا الیاس؟ سریع به سمتش برگشتم که چشمکی زد. در جواب سوگند آرام خندیدم. - تو فکر کن هر دو. سری از روی تاسف تکان داد و من برای تعویض لباس هایم آن دو را بیرون کردم. بعد تعویض لباس هایم به حیاط رفتم که با دیدن آقاجان ل...
بروزرسانی در : ۷۸۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 178
- پاشو برو گوجه بخر لطفا. آقاجان غر و لند کنان از جا بلند شد. - میگم چرا نظر میپرسی، بگو خانم میخواد بفرسته بیرون. - برو مرد. دیر میشه. آقاجان سری از روی تاسف تکان داد و رفت. - سروگل بیا کمک. - اومدم. تو نمیای آبجی؟ لبخندی زدم. - چرا میام. یکم هوا بخورم. سری تکان داد و رفت. هنوز...
بروزرسانی در : ۷۸۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 179
- دقیقا همون فکری رو میکنن که باید بکن. با اینکه با هر قدمش، لرز شیرینی که به جانم افتاده بود بیشتر میشد اما سرتقانه سرجایم ایستاده بودم. - میدونی چند بار خواب بوسیدن این لب هات دیدم؟ چند بار لحظه بغل کردنت رو با خودم مجسم کردم؟ نگاهش سنگین شده بود. نگاهش را که دیدم، آرام قدمی برداشته و رخ د...
بروزرسانی در : ۷۷۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 180
- بیحیا شدی تازگیها. دوباره سرش جلو آمد و دوباره سرم را عقب کشیدم. - آدم یار رو ببینه و بیحیا نشه؟ بلند خندیدم و با لذت به لبخندم خیره شد. به حتم اگر دست و پایش بسته نبود لبخندم را میچشید. - صدای خندت سروناز... آخ از صدای خندهات که درمانی روی دردام. با عشق نگاهش کردم و با خنده نگاهم ...
بروزرسانی در : ۷۷۵ روز پیش
