لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 181
بوسه ای به پیشانیام زد با لذت چشم بستم و قلبم بیقرار تر از قبل شد. - قسم میخورم که تا روز مرگم کنارتم. قسم میخورم. من تا ابد به عشق این مرد محکوم بودم. خودم را در آغوشش جا دادم و از نگاه سوزانش فراری شدم. - آخ. صدای ناله اش هولم کرد و کمی فاصله گرفتم اما امان نداد و محکم کمرم را فشرد. ...
بروزرسانی در : ۷۷۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 182
دست پشت کمرم گذاشت و سعی کرد، تعادل خویش را حفظ کند. وقتی سردیاش روی لبم نشست و اخم های سروگل در هم تنیده شد، نفس عمیقی کشیدم و او چند بار آن را روی لبم کشید. - حالا شد. فاصله گرفت و من خودم را به اینه رساندم. نگاهی به رنگ جیگری اش انداختم و لبم را غنچه کردم. در برابر چشمان حیرت زده ام، د...
بروزرسانی در : ۷۷۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 183
حرکت کردم. حرکت هر قدم جانا به من میفهماند که تمام شده و صدای بغض دار و دعا خواندن های آقاجان خبر از دردسرهای بزرگی میداد که قرار بود در عمارت تحمل کنم. بارانی بهاری، از آن هایی که ایجاد سیل میکند، شب پیشین برای شست و شوی صحرا و بوستان چابک دستی کرده و راه عمارت را رُفته بود. گونه گل های بن...
بروزرسانی در : ۷۶۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 184
مىترسیدم... من روزهاى خوبى را پشت سر نگذاشته بودم، بعد از اتفاقات اخیر تازه یادم افتاده بود که شاید هیچگاه دلم از اهالی این عمارت صاف نمیشود. این همان موضوعى بود که حالِ مرا بدتر مى کرد، تردید را در وجودم به اوج رساند و باعث شد ترس لحظه به لحظه بیشتر قلبم را مچاله کند. اختیار پاهایم را نداش...
بروزرسانی در : ۷۶۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 185
صدای عاقد، در گوشم زنگ میخورد. تنم به وضوح به لرز افتاده بود. شنیدم که نامم را خواند. وکالت میخواست. الیاس دستم را لحظه ای فشرد و بعد رها کرد. نمیتوانستم. هر بار خاطرات یادآوری میشد تمام تنم میلرزید و من بیچاره ترین آدم روی زمین بودم که درست موقع ازدواجم چشمانم باز شده بود و داشت حقیقت را می...
بروزرسانی در : ۷۶۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 186
- البته من همین جوری هم پیش مرگت میشم. لبخندش را با لبخند جواب دادم. - خدا نکنه. خیره کننده بود. زیبا بود. حتی تصورشم نمی کردم که آن خرده ریز های طلا را که مفهوم خاک میداد و ققنوسی که رویش بود انقدر به دلم بنشیند و من خیره شدم به آن غبار و ققنوسی که مقابل هم به زیبایی می درخشیدند. کم کم همه...
بروزرسانی در : ۷۶۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 187
اخم هایم درهم شد. لحظه ای الیاس نگاهم کرد و وقتی قیافه پوکرم را دید، گفت: - نه، برین مامان. نمیخوام پشت اتاقم باشید. چیزی از اون اتاق بیرون نمیاد. زنعمو معترض از آغوشش بیرون آمد. - نمیشه که پسر. جواب مردم رو چی بدم؟... ببینم نکنه دختر نیست؟ با چشمان گرد شده نگاهش کردم اما با پرت شدن سروگل...
بروزرسانی در : ۷۵۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 188
انگار نمی شنیدم. انگار دنیا سکوت شده بود و فقط صدای دلگرم کننده این مرد پخش می شد. - چی؟ - خواسته ات این بود؟ خب قشنگ بود. میدونی خواسته من چیه؟ سوالی نگاهش کردم. - چی؟ چشمکی زد و گفت: - این. هنوز در شک بودم که سرش را خم کرد و به موهایم رساند و عمیقا نفس کشید. اینکه چه قدر جلوی خودش ر...
بروزرسانی در : ۷۵۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 189
یک قدم عقب رفتن من و یک قدم جلو آمدن او. - چی رو اعتراف کنم؟ چیزی رو که باید سال ها دربارش حرف زد؟ با شیطنت شانه بالا انداختم. - ببین تو کَت من نمیره. شد بیست ثانیه. الیاس از این بازی خوشش آمده بود. قدم زنان جلو آمد. - خیلی زیاد. به اندازه وجودم. باید الان پونزده ثانیه مونده باشه. باز ه...
بروزرسانی در : ۷۵۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 190
با لمس پوست صورتش زیر دستم گاز آرامی از لب پایینم گرفت و بعد سرش را عقب کشید و به چشمانم خیره شد. - چقدر خوشمزه ای. چشم دزدیدم. سکوتم را که دید، چشم ریز کرد و بامزه ادامه داد: - تو همون دختری نیستی که وقتی دید نمیتونم احساسم رو بگم، خودش گفت؟ خجالت زده سرم را در سینه اش پنهان کردم و با حرص...
بروزرسانی در : ۷۵۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 191
هیچ ذهنیتی از کاری که میخواست انجام دهد نداشتم و مدام نگاهم بین خنجر و خودش در گردش بود که روکش آن را برداشت و بدون اینکه نگاهم کند، گفت: - اگه از پشت در برن ترست میریزه؟ سوالی نگاهش کردم و نشستم. - نمیدونم. سرش را منفی تکان داد. - نمیدونم نداریم سرونازم. یا تایید یا رد. به چشمان قاطع...
بروزرسانی در : ۷۵۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 192
- نبینم پکری. کامل صورتم را پوشاندم و خفه لب زدم: - شرمندم کردی. او همیشه مرا شرمنده میکرد. منی که تا چندی پیش فکر میکردم نمیشود جلوی بعضی تقدیر ها را گرفت و فقط باید زانو زد حالا به لطف او سربلند ایستاده بودم و لبخند میزدم به زنجیری که پایم را رها کرده بود. لحظه ای احساس کردم کلافه نگاهم...
بروزرسانی در : ۷۴۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 193
*** شب شده بود و مهتاب در آسمان خودنمایی میکرد. سه ابر بزرگ اطراف ابر را گرفته بودند و هر از چندگاهی تکان میخوردند. سوار ماشین شدیم و آرام دستم را تکان دادم. زن عمو کاسه آب را پشت سرمان ریخت و لبخندی زد. ماشین که حرکت کرد، سر جایم نشستم و نفس عمیقی کشیدم. - خوبی؟ لب برچیدم. - اره. ن...
بروزرسانی در : ۷۴۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 194
دستی به گردنم کشیده و در نهایت برای استشمام اکسیژن دم عمیقی کشیدم. هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که ماشین را نگه داشت. - چرا نگه داشتی؟ کمربندش را باز کرد و به طرفم برگشت. - انرژیم تموم شده. لب هایم به طرف پایین انحناء یافت. - یعن... - رد کن بیاد اون لبای وحشی رو که از صبح امونم رو برید...
بروزرسانی در : ۷۴۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 195
رو بر گردانده و با چشم دنبالش کردم. پیدایش کردم به درخت سیب تکیه داده و دست به سینه نگاهم میکرد. وقتی نگاهم را دید، پایش را به تنه تنومند درخت تکیه داد و چشمانش را ریز کرد. - مگه چشمات میذاره جایی به چشم بیاد؟ کیش و مات شدم. یک نسیم به قلبم برخورد کرد و من مردم و زنده شدم. مردمک چشم هایش جو...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 196
- خدای من الیاس. الیاس به سمت هیزم ها رفت و نگاهی به قطر هایش کرد. - فکر کنم باید آستین بالا بزنم. شروع به دویدن کردم و از پشت سر به چیزی که تماشا میکرد، خیره شدم. لبم کج شد و با خنده لب زدم: - میخوای هیزم بشکنی؟ شانه ای بالا انداخت و سرش را تکان داد. مانند خودش چهار زانو نشستم و کلاهم...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 197
سر بلند کرده و نگاهی به آسمان انداخته و چشمانم را چرخوندم. اشعه آفتابه به چشمانم خورد دوباره نگاهم را به درختان دوختم. دست دراز کردم تا گلبرگ دیگری را بچینم که صدای الیاس بلند شد. - کجا رفتی دختر؟ سر کج کرده و با گیجی گفتم: - چی شده؟ تبر به دست به سمتم آمد و با خنده خیره ام شد. - بیا ...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 198
- کاش بتونم برات توضیح بدم چشمات زیباترین نقاشی خداست. طبیعی بود که قلبم درون دهانم میکوبید؟ یا طبیعی بود که ناخواسته بغض کرده بودم و چشمانم پر شده بود؟ نه نبود! من زیر این حجم از دوست داشتنش در حال له شدن بودم. دستم را روی همان دستی گذاشتم که روی صورتم قرار داده بود و آرام فشار دادم. نگاهی...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 199
سری تکان داد و رو به رویم نشست. - چیزی هم حفظ کردی انقدر این کتاب رو دستت گرفتی؟ با اعتماد به نفس سری تکان دادم و پشت چشمی نازک کردم. - پس یک دونه قشنگش رو برای آقاتون بخون. نگاهم را دور صورتش چرخاندم و آرام زمزمه کردم: - دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت نگاهم را به چشمانش دوختم و سعی ک...
بروزرسانی در : ۷۳۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 200
- اما تو بی دلیل شادی میکردی و من به خاطر شادی بیدلیل و عجیبت بود که نتونستم جلوی لبخند قلبم رو بگیرم و قشنگ ترین اتفاق عمرم رخ داد. نزدیک شد و آرام دم گوشم زمزمه کرد: - عاشقت شدم! سخن آخر: زن ها شاید برای نگه داشتن کسی که دوسش دارند، برای ماندن و برای بودنش همه چیز را زیر پا بگذارند و تحم...
بروزرسانی در : ۷۲۹ روز پیش
