پارت پنجاه :

با صدای بلند خان‌زاده چشم‌هایم محکم تر روی هم بسته شد.
- بس کنید!
با این حرفش ربابه از کار ایستاد و شروع به کشیدن نفس‌های عمیق کرد" الهی که نفسات شهید شه"
خان‌زاده ترکه را از دست او کشید، با خشم سیلی‌ای به گوشش زد و او را به عقب پرتاب کرد. ربابه با آن هیکل درشتش روی زمین افتاد و من بی‌اراده پوزخند زدم. زن‌عمو با اخم به طرف او برگشت و گفت:
- چیکار میکنی اِلیاس؟ ربطی به تو ن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • جیم

    1

    بیچاره دلم براش آتیش کشید یه آدم چطور میتونه انقدر سنگدل باشه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🙇‍♀️💔🥲

    ۳ سال پیش
کپی شد!