لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 61
- خیلی غلط کرده پسر هیز! بی نزاکتِ پست! میکُشم من این پسر بیشعور رو!... به خدا قسم با دستهای خودم خفش میکنم. عوضی نکبت! دست سوگند را رها کرده و از جایم بلند شدم. به سمت در رفتم اما هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که سوگند مقابلم ایستاد و دستانش را از هم باز کرد. - نه. تو قول دادی بی آبروم نک...
بروزرسانی در : ۱۰۴۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 62
با این که این موضوع را خیلی خوب میدانستم اما نمیدانم چرا آن روز از ته دل دعا کردم که زنعمو و فرزندانش تاوان این حرفها و رفتارشان را بدهند اما نمیدانستم که... ان لحظه را من با غم فراوان و نگرانی که برای خواهرم داشتم، سپری کردم. از آن همه نامردی و بی وجدانی که گریبانگیر زنان فقیر و بی سرپناه ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 63
دستهای آقاجان که روی سرشونهام نشست، به عقب کشیده و به موهای یک دست سفید و صورتِ روحانیاش چشم دوختم و گفتم: - دلم واقعا خیلی برات تنگ شده بود. آقاجان، لبخند غمگینی زد و مجدد دستی به سرم کشید و هیچی نگفت. ننه با چادرِ گلدارش اشک گوشه چشم سوگند را پاک و او را از آغوشش جدا کرد. - من و پدرت ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 64
آنقدر خسته و کوفته بودیم که هر دو به ثانیه نکشیده خوابمان برد. - سلام بر اهل خانه. صدای آقاجان در گوشم زنگ خورد اما خسته تر از آن بودم که آن را واقعیت بدانم پس توهمی آن را فرض کرده و پتو را زیر بغل زدم. - بچهها کوشن؟ صدای ننه که سعی داشت آرام حرف بزند را شنیدم و فهمیدم که توهم نیست. ...
بروزرسانی در : ۱۰۳۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 65
- صبح بخیر. بیاین تو حیاط سفره انداختم. هوا خوبه. - صبح بخیر خانم. ممنونم زحمت کشیدی. به تبعیت از آقاجان من هم همان حرف را تکرار کردم و دست آقاجان را گرفتم و خواستم خارج شوم که ننه مانع شد. - برو اول خواهرات رو بیدار کن دختر خوب. لب برچیده و دست آقاجان را رها کردم. به سمت سوگند رفته و آرام...
بروزرسانی در : ۱۰۳۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 66
دهن کجی کرده و با دست اشارهای به خودش و لباسهایش نمود. - معلومه که میخورمت نگاه چیکارم کردی. شانهای بالا انداختم و وقتی به طرفم آمد با جیغی پشت ننه قرار گرفتم. با اعتراض نگاهی به ننه انداخت. - مامان. نگاه چیکارم کرده! اینجوری بیدار میکنن آخه؟! - من که گفتم داره سیل میاد. خودت بیدار ن...
بروزرسانی در : ۱۰۳۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 67
- تا کی قراره بمونید؟ سوگند با تعلل نگاه از من گرفت و رو به اقاجان ارام گفت: - تا ظهر. ننه چاقو را درون ظرف گذاشت و متعجب و ناراحت نگاهمان کرد. - امروز؟ سری تکان دادم که آقاجان رو گرفت. ننه لب برچید سروگل آهی کشید. لقمه آخر را هم گرفتم و با چای قورت دادم. - دستت درد نکنه ننه. خیل...
بروزرسانی در : ۱۰۳۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 68
«فصل پنجم» پاهایم را به سختی روی زمین کشیده و به صدای گربهای گوش سپردم که میومیو میکرد. نفس عمیقی کشیده و کلافه نگاهی به اطراف عمارت انداختم. - کجایی آخه؟ سنگریزه جلوی پایم را با اعصابی خرد به جلو پرتاب کرده و بویخوش خاکهای خیس در مشامم پیچید، مهتابی که در میانه آسمان سیه دامان گسترد...
بروزرسانی در : ۱۰۲۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 69
- خجالت بکش بیشعور، تا خرخره خوردی، حالیت نیست چه غلطی داری میکنی! به سمت الماس که تلوتلو میخورد، رفت و خواست با او گلاویز شود که صدای جیغهای سوگند بلند شد. دچار شوک شده و بیدلیل جیغ میکشید گویا تمام سکوتهایی که تا الان کرده شتابان به بیرون پرتاب میشدند. الیاس کلافه به چشمهایش دست کشید...
بروزرسانی در : ۱۰۲۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 70
نگاهی به مهتاب انداختم، دوباره پیشبند را بسته و از اتاق خارج شدم. نگاههای بیشرمانه افراد عمارت روی مخم رژه میرفت و منتظر بودم تا کسی روبهرویم حرفی بزند تا از کوره در بروم اما آنها فقط پچپچ میکردند. و این نشان از این بود که سخن در گوش همه پیچیده است. آن زمان هر اتفاقی که میافتاد، دختران...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 71
- پس چرا انقدر قیافت درهمه؟ با اخمهای درهم تنیده شده نگاهش کرده و لنگ ابرویی بالا انداختم که توجهی نکرد و نزدیکم شد. - خوردی زمین؟ سرم را به طرفین تکان دادم. - از پلهها شوت شدم پایین. ابرویی بالا انداخت، کیفش را به نرده تکیه داد و دستش را روی مچ پایم گذاشت که جیغم بلند شد. سریع دستش ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 72
دلم میخواست بیشتر استراحت کند اما یکسری تفاوتهایی با افراد این خانه داشتم آنهم این بود که من هیچ قدرتی در میان آنها نداشتم. نگاه خیره سوگند را روی خودم احساس میکردم اما به هیچوجه از دیوار چشم نگرفتم. - خوبی سروناز؟ خیلی عرق کردی! چرا انقدر نفسنفس میزنی؟ بزاق دهانم را قورت داده و چشمانم ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 73
کلافه دستی درون موهایش کشید و در تاریکی خیرهام شد. - خیلی خوب. ببخشید. نباید داد میزدم. تکان خوردنم با تیر کشیدن پایم همزمان شد. اِلیاس سریع متوجه پایم شد. خواست به سمتم بیاید که آرام پسش زدم. - خودم میتونم. مچ پایم را سعی کردم تکان دهم که جیغم ناخودآگاه در آمد. وحشت زده دست زیر بدنم اند...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 74
- هیس. دردش یک لحظه ست. بعدش راحت میشی. با اشاره دکتر الیاس من را محکم در آغوش فشار داد انقدر محکم که لحظهای احساس کردم تمام استخوانهای تنم صدا داد. یک دفعه درد بدی در سرتاسر بدنم پخش شد و من جیغ بلندی کشیدم که الیاس سرم را به سینه فشرد و صدای فریادم را خفه کرد. - تموم شد. تموم شد. من ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 75
- درد داشتی خبرم کن. لبخندش را بیجواب نگذاشته و بیدرنگ چشم بستم. - ازت ممنونم. - تشکر لازم نیست. تو فقط زودتر خوب شو. شب بخیر. - دیگه باید بگی صبح بخیر. در را پشت سرم بستم و لحظهای به در تکیه دادم. سوگند همچنان خواب بود. کنارش دراز کشیدم و به ثانیه نکشید که از خستگی و دردی که متحمل شد...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 76
- ننه به خدا اگه سوگند نخ نمیداد، خانزاده به طرفش نمیرفت. چرا آنقدر نفس کشیدن سخت شده بود؟ قلبم چرا یکهو انقدر درد میکرد؟ این فشار شدیدی که در قفسه سینهام حس میشد فقط بهخاطر یک مشت چرندیات آنان بود؟ دیدی به من نداشتند اما حرفهایشان را واضح و روشن میشنیدم. بیشتر پشت قفسهها و قابلمهها ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 77
- من تو رو خفت میکنم با همین دستهام که دیگه به ننه و آقاجونم توهین نکنی! زنیکه بیشعور. بانو سریع جلوی دخترش قرار گرفت و با اخم دستهایش را از هم باز کرد و سدی میان من و او ساخت. هر چه که بود من بی احترامی به بزرگتر را نیاموخته بودم و نمیخواستم که یاد بگیرم ولی هنوز عصبی بودم. برای همین به شا...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 78
- اره درست میگی. اصلاً من خرم که به جای اینکه بچسبم به درس و مشقی که افت کرده، چشمم همش دنبال توئه که نکنه یک وقت بهت زور بگن. اذیتت کنند. خستهات کنند. مات و مبهوت خیرهاش شده بودم و حاضرم قسم بخورم که حتی پلک هم نمیزدم. چشمه اشکم خشک شده و فقط نگاهش میکردم که صدای بم و گرفتهاش بلند شد و من چش...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 79
سرم را بالا آوردم که با نگاه منتظر خانزاده روبهرو شدم. بزاق دهانم را قورت داده و آرام زمزمه کردم: - نه، خواهش میکنم! نمیگم حق با من نبود که صد البته بود اما خوب از طرفی دور از ادب بود که این جوری عمل کنم و روت آب بریزم! منم اشتباه کردم!... اونم فقط برای ریختن آب! انتظار معذرتخواهی ازم نداشته...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 80
چرا لبخند زده بود؟ مگر حرف خندهداری زده بودم؟ دستی گوشه لبش کشید و نگاهش را به تابلو وانیکاد پشت سرم دوخت. - فکر نمیکنی گوش ایستادن اصلا کار خوبی نیست؟ که اینطور، پس دلیل این خنده مضحک همین بود. شانهای بالا انداختم که در سالن دوباره باز شد و چهره من درهمتر. ناخودآگاه آستینش را گرفتم و ...
بروزرسانی در : ۹۹۹ روز پیش
