لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 141
اما جواب سوال دومم چی؟ او را جواب نداد که. مشکوک نگاهش کردم که اِلیاس سر پایین انداخت. این دژ محکم مادرانه چه بود که اِلیاس رهایش نمیکرد؟ دژی که اِلیاس را استتار کرده بود اما انگار نسیم ملایمی دیواره های این دژ را ترک انداخته که این چنین لرزه در سرزمینش به وجود آورده بود. احساساتم دچار مشکل شده...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 142
خیره نگاهش کردم. به اویی که لبخند غمگینش سعی داشت حالم را دگرگون کند اما مگر محال بود؟ نمیتوانستم. شدنی نبود. چشمانم پر و دلم پر تر... هنوز چند ساعت از حرف هایی که زده بود، نگذشته و من چه ابلهام که دلخوش به حرفهایش بودم. به چشم های زیبای مارال نگاهی کردم. زیبا بود... اعترافش سخت است اما...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 143
آقاجان دست روی شانه الیاس گذاشت و سعی کرد بحث را خاتمه دهد. - فعلا نه. بذار بعدا. شاید مادرت راست میگه. شما وصله هم نیستید. گفت و با درد خندید. شانهاش را فشرد و دستش را پایین آورد. الیاس دوباره آقاجان را صدا زد که زنعمو عصبی جلو آمد و الیاس را از آقاجان فاصله داد. نفسش را را بیرون پوف کر...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 144
به سوگند اشاره زد و ادامه داد: - ببین دخترت چی میپرسه! چرا جوابش رو نمیدی؟ ثانیه ای به صورت درهم شکسته خشایار زل زد و بعد با تمسخر خندید. - نکنه یادت رفته؟ میخوای من بگم؟ میخوای تجدید کنم خاطراتی که هر لحظه اش برای من عذابه و برای شما سیرکی که بهش میخندیدید؟ بالاخره آقاجان سرش را بالا گرف...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 145
بغض در گلویم چمباتمه زده بود. دستهای قدرتمندی گلویم را گرفته و استخوان گلویم را بین دستانش میفشرد. هوا به صفر رسید و تمام سلولهایم برای ذرهای اکسیژن، دست و پا میزدند. چشمانم پر شد و احساس میکردم ممکن است از شدت دردِ در گلویم، خفه شوم. به اختیار من نبود، چشمانم اشک میریخت و من نفس نداشتم.....
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 146
دست پس کشیدم. بالاخره خودم سکوت را شکستم. این موضوع را باید همین امشب تمام میکردم. - زنعمو چی میگفت؟ آقاجان حرفی نزد. نگاهی به ننه انداختم و خود را جلو کشیدم. همه مشتاق بودیم که بفهمیم قضیه چیست. - ننه؟ چرا جواب نمیدید؟ آقاجان زیرلب گفت: - چیز مهمی نیست. سرم را منفی تکان دادم. - اگر ا...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 147
- من از اول هم اشتباه کردم که این وصلت رو قبول کردم و بعد اشتباه کردم که تو رو فرستادم اونجا. اون میدونست با رفتن ما دیگه هیچ ارثیه ای به من نمیرسه. خیالش راحت بود که دیگه تمام دار و ندار خان برای اون و بچههاشه. با رفتن تو به اونجا و عاشق شدنت تموم محاسباتش بهم ریخت. با زجر زمزمه کرد: - سعی م...
بروزرسانی در : ۸۵۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 148
درون دریای افکارم غرق شده بودم. انبوه فکر های منفی احاطه ام کرده بود و نمی توانستم بخوابم. حوصله هیچکس وهیچ چیز را نداشتم. دلم می خواست برای ساعت های زیادی بخوابم. شستم را محکم روی لبم کشیده رژ را با گریه پاک کردم. آنقدر محکم که لبهایم ورم کرد و به سوزش افتاد. بیحوصله بلند شدم، بالشت دیگری بر...
بروزرسانی در : ۸۵۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 149
- دیگه وقتشه حقایق رو بپذیری دخترم. من پدرتم و نمیخوام توی این منجلاب دست و پا بزنی پس فقط قبولش کن به عنوان سرنوشت و زندگی خودت رو بساز. حالت پیچیدهٔ او با احساسی همراه بود که نمیتوانستم متوجه شوم؛ شاید افسردگی، مخلوط با ناراحتی و درد از اینکه دخترش دلبسته یک آدمی شده که زمین تا آسمان با او فر...
بروزرسانی در : ۸۵۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 150
- مگه نمی دونی برای دختر فقط تا یک سنی خواستگار میاد. بعدش دیگه بختش بسته میشه؟ داری دستی دستی خودت رو بدبخت میکنی. بیحوصله پاهایم را در آغوش گرفتم. - نه مریم، نه. عصبی و کلافه نگاهی به سوگند انداخت و وقتی او سرش را با تاسف تکان داد، غرید: - ای خدا. شانس در خونت رو زده. می دونی چند نفر از...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 151
- قبل از اینکه اون آدم بیاد جای خالی حس میکردی؟ گیج نگاهش کردم اما وقتی چشمان منتظرش را دیدم سرم را منفی تکان دادم. - این آدمها میان جاشون رو باز میکنن. ما اجازه میدهیم. با غریزه، با عاطفه، با احساسات با کنجکاوی و... چشم بستم و قطره اشکی از گوشه چشمم چکید. - پس جاش خالی نبوده. نباشه هم جاش...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 152
- خوبم. بریم. توی خاطرات گیر کردم یک لحظه. از من میپرسیدند حالم خوب است؟ نمیدانم. فکر نکنم خوب باشم... هر کسی هم جای من بود حالش خوب نبود. مگر میشود کسی کابوس شبهایش را جلوی چشمانش ببیند و خوب باشد؟ دربان در را باز کرد و من بعد از مدت طولانی به حیاطی چشم دوختم که زیبا تر شده بود. چشمهایم ...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 153
آهی کشید و دستم را نوازش کرد. - به یک نتیجه ای رسیدم آقاجون. کنجکاو نگاهم کرد که لبخند پر دردی زدم. - دیگه نمیخوامش! چشمهایش در کسری از ثانیه پر از غم شد. چقدر خستگی از این جمله پیدا بود. و چقدر سخته شنیدنش و سخت تر از آن گفتنش. - یک دل شدم. رفتیم خونه به ننه بگو حالا آمادگیش رو دار...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 154
- نمیشناسیش. عصبی غرید. - گفتم کیه سروناز، روی اعصاب من راه نرو. حضار داخل کافه لحظه ای نگاهمان کردند که الیاس به توجه به آنها خیره نگاهم کرد. - خیلی خوب. چته؟ امیر محتشم. از دوستای آقا شاهرخه. چند روزی از خواستگاری امیر میگذشت و من هنوز آرام نشده بودم. به شدت با خودم در این چند روز کل...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 155
- یادته وقتی این گردنبند رو دادی چی گفتی؟ گفتی میخوای من مثل ققنوس از بندی که برام ساختن رها بشم. منتظر نگاهم کرد. - من خودم رو از بند تو رها میکنم. چهرهاش درهم شد. کلاهم را روی سرم جا به جا کردم. - من و تو تلاش کردیم دنیامون رو عوض کنیم ولی... پوزخندی زده و ادامه دادم: - دنیامون داره ...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 156
- یادمه گفته بودی تا ابد دوستم داری. میدانست چطور مرا گوشهای گیر بیاندازد و با چند مشت کارم را بسازد برای نشان دادن قدرتم بود که قدمی بلند به سمتش برداشتم و از لابه لای دندان های بهم فشرده ام با لحنی محکم جواب دادم: - من دوست داشتم اما دیگه ندارم. درست همون لحظه ای که حلقه دستت کردی اسمت رو ا...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 157
اگر تمام این بدبختیها درون تقدیر نوشته نشده پس من چگونه سر از این زندان بی قفل و زنجیر در آورده بودم؟! چشمان پر از اشکم را به بیرون پنجره دوختم. لبم را به دندان کشیده و ناخن هایم را درون دستم فشردم. درد داشت اما تن من پر از درد بود...! درد هایی که مرا از پا در آورده بود. لحظهای سنگینی نگاه پ...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 158
«فصل دهم» فردا... فردا برای همیشه راه من و الیاس از هم جدا میشد. من با امیر نامی ازدواج میکردم که هیچ گاه ندیده بودمش... و الیاس با مارالی ازدواج میکرد که آینده اش را تضمین کند... دلم در این چند روز به شدت شور میزد اما حتی دیگر نمیتوانستم درباره هیچ کدام از اهالی عمارت سوالی بپرسم... ...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 159
- جمعه هفته پیش گفت باید بره بیرون. پاپیچش نشدم. انقدر توی این مدت اذیت شده بود که نمیخواستم فشار بهش بیارم اما شب که برگشت برای اولین بار پسرم رو مست دیدم. اون قدر مست بود که حتی نمیتونست راه بره. نمیدونم چی شده بود. هیچی نمیگه اما دستش زخم بود و لکه های خون روی دستش خشک شده بود. سلیمان، پسرم تو...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 160
- دل پسرت مهمتره یا خان و خانزادگی؟ باور کن من گاهی حس میکنم از تویی که توی مال و منال غرق شدی، خوشبخت ترم. هیچ وقت از کاری که اون سال کردم پشیمون نیستم. اوایل منم مثل تو فکر میکردم یه هوس زودگذره، الیاس نمیتونه مثل من باشه... اما این مدت و حالی که ازشون دیدم و شنیدم خجالت زده ام کرده. عمو اولی...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
