پارت چهل و سوم :

همین جمله کافی بود که اشک‌هایم یکی پس از دیگری روی صورتم بغلتد. در آغوشش فرو رفتم و زار زدم. چقدر در همین دو-سه روز اذیت شده بودم. چه فکری از عمارت داشتم و چه شده بود!
دلم مادرم را میخواست و غذاهای شور و بی نمکش...
دلم صدای پدرم را میخواست موقع قرآن خواندن...
حتی دلم برای شیطنت‌های سروگل هم تنگ شده بود.
نمیدانم چقدر گریه کردم درون آغوش سوگند که بالاخره چشمانم خسته شد و خوابم

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Fafa

    2

    با تمام وجود منتظر اون روزم برای تمام ققنوس های دربند

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫠💔

    ۲ سال پیش
کپی شد!