لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 81
«فصل ششم» افسارش را کشیدم و به جانا نزدیک تر شدم. باد در لا به لای موهایی که بی پروا از لای روسری بیرون آمده بودند، میوزید و من هر لحظه سرعتم را شتاب میدادم. عطر تنش را هنوز احساس میکردم. رد انگشتهایی که روی آستینم کشیده بود به شدت میسوخت. یک هفتهای میشد که به خانه برگشته بودیم. یک هفته...
بروزرسانی در : ۹۹۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 82
الهی دورش بگردم که به اندازه سر انگشت هم به او نرفته بودم! نگاه از کت و دامن آبی و براق ننه گرفته و به آینه تمیزمان خیره شدم. اینه چوبی که پارسال برای ننه تهیه کرده بودیم و امسال کمی کهنهتر به نظر میرسید. ننه برای بار آخر آن را دور سرش چرخاند که طاقتم طاق شد و ضربه آرامی به پنجره وارد کرده و ب...
بروزرسانی در : ۹۹۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 83
- شاهرخ یک فرزند کوچیک داره! ما یک همدم برای تنهاییهاش، یک مرحم برای غصههاش و یک زن برای تکیه گاهش میخوایم و صد البته کسی که برای شاهین مادری کنه. اون بچه هیچ وقت مادرش رو ندید. دست مریزاد! چیزی از قلم ماند؟ کم مانده بود بگوید "ما یک دایه برای تر و خشک کردن شاهینم میخوایم" که اگر میگفت بدون ا...
بروزرسانی در : ۹۹۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 84
جوابی نداد. انتظار هم نداشتم که جواب دهد به سمتش رفته و کنارش دراز کشیدم. - خوبی؟ سرش را تکان داد که دستم را بالا آوردم و دور شانهاش حلقه کردم. - خوب نیستی! نمیخوای بزنی زیرش؟ به خدا همه جوره پشتتم. سرش را منفی تکان داد و در آغوشم چرخید و بغضش روی قفسه سینهام شکست. - گریه نکن خوا...
بروزرسانی در : ۹۹۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 85
گرمی دستهای یک خواهر، صدایِ خوش یک همدم در مغزم رسوخ کرده بود. منِ لعنتی نمیتوانستم مثل سوگند خوددار باشم یا مثل ننه فقط در خفا گریه کنم یا مثل آقاجان نبودم که ماسکی بر چهره بزنم و بخندم. منِ لعنتی شبیه هیچ کدامشان نبودم. حس میکردم دنیا دارد دور سرم میچرخد... دلم میخواست همه چیز را بالا بی...
بروزرسانی در : ۹۸۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 86
گویی روح خیالاتم چنان کودکی بازیگوش عمارت را ترک کرده بود و به مقصد معشوق آواره حیاط سرد و تاریک آن شده بود! شفق از پشت کوهها دلبری عجیبی برای زمین میکرد و به سیاهی یخ زده این ماتم کده رنگ امید میداد. بخارهایی که از نفسهای من خارج میشد، باعث شد به آنها چشم دوخته و درگیر افکارم شوم. - اینجا چ...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 87
سرم را منفی تکان دادم. - الان نه لطفا. تازه کمی خالی شدم. خواستم رو برگردانم که اخمی کرد و و روبهرویم ایستاد. - صبر کن. لحن دستوریاش باعث شد تا چشمانم دوباره پر شود. خدای من! اشکهای من تمامی نداشت گویا که بی اذن من بیمحابا میریختند. او که چیزی نگفته بود، پس چرا من انقدر دل نازک شده بو...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 88
بزاق دهانم را قورت داده و با اینکه فهمیده بودم اما با گنگی نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت: - دلخوری هنوز؟ لب گزیده و آرام بلند شدم. خواستم بروم که استینم را کشید و نگاهم کرد. - متوجه حرفهام شدی؟ سری تکان دادم. دستش را از دور استینم جدا کرده و برف روی شانههایم را تکاندم. کتم را بیشتر دو...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 89
- چیزی نیست. آروم باش. دست روی شانهام گذاشت و دوباره درازم کرد. خدایا! این چه کابوس بدی بود؟! نگاهش کردم که چشمان خاکستریاش را به چشمانم دوخت. دستمالی را داخل آب فرو برد و روی پیشانیام گذاشت. - تبت چرا پایین نمیاد؟! انگار داشت با خودش زمزمه میکرد. نگاهش به صورتم بود. لبهایم را از هم با...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 90
تعجبم دو چندان شد. او اینجا چیکار میکرد؟ باز هم مثل همیشه متوجه حال خرابم شده بود. چشمم را برای لحظه کوتاهی بستم و یکدفعه تمام صحنههای شب گذشته مانند رعد و برقی از جلو چشمانم رد شد. نفس عمیقی کشیدم. گلویم به طور وحشتناکی میسوخت. خواستم یک لیوان آب بخورم که سرم گیج رفت. دستم را سعی کردم به جای...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 91
- مریم چی شد؟ ابرویی بابا انداخت. - چرا نمیاد؟ چرا خبری ازش نیست؟ حالا که سوگند هم اینجا نیست من خیلی تنها شدم. متعجب دستش را جدا کرد و کنارم نشست و کوتاه گفت: - میاد به زودی. نفس عمیقی کشیدم و درون چشمانش زل زدم. - اون روز به خاطر من جیغ زد که زنعمو من رو نبینه. ترکه فلزی رو به جون خ...
بروزرسانی در : ۹۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 92
یکی که با جادوی حضورش دنیایت را متحول میکند. جوری تو را میبیند که هیچ کس ندیده. جوری تو را میشنود که هیچ کس نشنیده. جوری روح خسته تو را از عشق و محبت اشباع میکند که با وجود او دیگر نه آرزویی میماند برای نرسیدن نه حسرت و اندوهی برای خوردن. بعضی آدمها خود معجزهاند. انگار آمدند که تا تو مزه خوشبخ...
بروزرسانی در : ۹۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 93
- منم...! از همان منم گفتن الیاس عیان گشت او بار ها به اینجا آمده. در خانه باز شد و پدر مریم در دیدم قرار گرفت. نگاهی به چهره الیاس انداخت و اغراق آمیز خوشآمد گفت و کنار رفت. هنوز قدم دوم را برنداشته بودم که خاله چادر به سر شوهرش را کنار زد و جلوی در را سد کرد. - کجا؟ مگه نگفت دیگه نیاین...
بروزرسانی در : ۹۸۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 94
چشم چرخانده و خانه ساده شان را از نظر گذراندم. در یک طرف خانه جز فرشی حصیری و دو عدد پشتی قرمز چیز زیادی به چشم نمیخورد. سقف چوبیشان در گوشهای از خانه چکه میکرد و سکوت جمع را میشکست. - سلام. به طرف مریم که کمی از حالت دراز کشیده در آمده و نگاهمان میکرد، برگشتم. نمیتوانستم لبخند بز...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 95
- چرا. میریم. ممنون که گذاشتید بیایم داخل. سپس به طرف مریم برگشت. - هر طور صلاح میدونی. میل خودته. ایشاالله که روز به روز بهتر بشی. آرام و خونسردی الیاس در نظرم زیبا بود. آنقدر خانزاده هایی در این کشور وجود داشتند که وحشی و درنده بودند که اگر یک نفر بینشان خوب در میآمد، هیچ کس باور نمیک...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 96
- کجا میری؟ ابتدا ماشین را خاموش کرد و بعد با لبخند نگاهم کرد. - میوه و سبزی بخرم تا بهانهای برای بیرون رفتن داشته باشی باز مامانم گیر نده بهت. سپس از ماشین خارج گشت. به خدا سوگند که او امروز قلب مرا نشانه گرفته بود که اینگونه بیتابانه خود را به قفسه سینهام میکوبید. الیاس میوه و سبزی را...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 97
حرفی که میخواستم بزنم در دهانم نصفه ماند. رشته کلام از دستم در رفت و قلبم بی امان شروع به کوبیدن کرد. چشمانم از ترس گشاد شد و با لبی لرزان نگاهش کردم. - چ... چی؟ روی از پنجره گرفت و پرده سفید و جدید اتاقش را کشید. در کسری از ثانیه اتاق تاریک تر از قبل شد. این زن اگر گارگاه میشد حتما در قبض ...
بروزرسانی در : ۹۷۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 98
سپس بدون آنکه نگاهشان کنم از اتاق خارج شدم. با بسته شدن در انگار من هم شکستم و کمرم را به در چسباندم. بغض کرده بودم و دلیلش کاملا معلوم بود! با دست چشم هایم را باد زده و قطره اشکی که گوشه چشمم بود را از خود دور کردم و همان جا مجبور به حبس ابدش کردم. همان جا احساسی که داشتم را چال کرده و اجازه سرک...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 99
«فصل هفتم» آن روز آخرین روزی بود که اگر کار هم میکردم، ولی در عمارت بودم اما بعد از آن چه هوا سرد بود و چه گرم، چه سوز و گداز داشت و چه آتش و عرق، باز من مجبور به ترک عمارت میشدم و در مزرعه کار میکردم. مزرعهای که آن موقع بسیار نیاز به مراقبت داشت و هر طرفش را نگاه میکردی نهال های کوچک بود و...
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 100
- سلام، دلم برات تنگ شده بود. خندیدم و آرام گونه اش را بوسیدم. خواستم دوباره در آغوشش بگیرم که لب زد: - مراقب باش خاله! متعجب نگاهش کردم و بعد از چند ثانیه با دیدن لبخند و اشاره چشمانش، چشمانم از گنگی در آمد و آرام روی گونه ام زدم. - حا... حامله ای؟ لبخندش پررنگ تر شد و سرش را چند بار با...
بروزرسانی در : ۹۶۴ روز پیش
