لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 1
مقدمه: من یک زنم... من مبدأم... من مقصدم... من زندگیام... و تو زندگی را در من محدود کردی. من خواستار آزادی بودم و تو از قانونها قفس ساختی؛ قفسی از جنس کلیشههای پوسیده و کهنه! تمام ما مخالفیم. مخالفانی که مهر سکوت بر لبانشان خورده و حکم ابد بر پیشانیشان! اما من ققنوسی شدم که پابهپ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 2
- برو جانم. تا قبل ظهر بیایها. عموت اینها میان اینجا. سری تکان داده و کلافه زیر لب گفتم: - خدایا. من اصلا حوصله سودا و الماس رو ندارم. لبهایم را با زبان خیس کرده و خواستم بروم که با عجله لب زد: - سروناز تو که داری میری بیا تا لب چشمه هم برو. لباسها رو بشورید با بچهها. ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 3
اشکهایش را پاک کرد و سری تکان داد. - اره برمیگردم، تهش چیه مگه؟ انگار با خودش زمزمه میکرد که حتی حضور من را هم فراموش کرده بود. - نمیخوای بگی تو عمارت چی شده؟ سرش را منفی تکان داد. - بریم. به طور عجیبی مریم در لاک خودش فرو رفت و دیگر حرف نزد. من هم بیحرف دسته سبد ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 4
بینیاش را بالا کشید. باشهای گفتم و صابون را به دستش دادم. یک دانه از رخت چرکها را برداشت و مشغول شستن شد. دوباره سکوت...! در آن همه سکوت مریم فقط صدای زنهای دیگر که در نزدیکیمان نشسته بودند به خوبی شنیده میشد و ناخواسته حرفهایشان به گوشم رسید. بساط غیبت به راه انداخته بودند و از ه...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 5
با صدای جیغ و زمزمههای یک نفر پلک هایم روی هم لغزید و چشم باز کردم. - الهی بترکی. ایشالله خواب آخرتت رو ببینی. بلند شو دختر. خمیازهای کشیدم و چشم باز کرده و به سوگند که عصبی بالای سرم نشسته بود، خیره شدم. - چی شده؟ هنوز هشیار نشده و یادم نمیآمد دقیقا چه شده و کجا هستم. چشم ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 6
و رفت. انگار نمیخواست بیشتر از این در حضور سوگند حرف بزند. - بیا بریم. سری تکان داده و با هم سبد را بلند کردیم و به سمت خانه راه افتادیم. کوچهها را یکییکی و با عجله رد کردیم. سوگند در خانه را باز کرد و با هم به داخل رفتیم. در حالی که نفسنفس میزدم، در را بهم کوبیدم. - هوی،...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 7
به سمتش رفتم و روی زمین نشستم. چرتکهاش را به سمت خود کشیدم و نگاهی به تقسیمهای درون کاغذ انداختم. همانطور که حواسم به چرتکه بود، گفتم: - خوب دقت کن. دست خودم نبود موقع درس و مشق همیشه اخمهایم درهم میشد و با تمرکز کامل به کاغذ و چرتکه چشم میدوختم. او نیز چشمهایش را به چرتکه ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 8
- اللهاکبر بچه! عموت از تهران اومده! نمیخوای خوب باشه غذاشون؟ از روی دامن مشکی سوگند نیشگونی از پایش گرفتم و به نگاه متعجبش، چشم غرهای رفتم. - حالیت نی خودش چقدر حرص میخوره که بیشترش میکنی؟ خم شدم و جارو را با غیظ روی زمین کشیدم و انگاری که خودم هستم و خودم، نالهوار گفتم: - خست...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 9
- فکر بد نکن اخوی. اونها که همیشه مزاحمت میشن. امروز نتونستن بیان. عمارت ولوله بود. بریم تو بهت میگم چرا! منم چون قول داده بودم اومدم. آقاجان خندید و سری تکان داد. او را روانه پلهها کرد و در را برایش گشود. پوزخندی در دل زدم! زنعمو هیچ وقت کلبه حقیرانه ما را به چشم خانه ندیده بود. آ...
بروزرسانی در : ۱۰۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 10
اما برای نخستین بار با عمو هم نظر بودم و از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. زندگی در عمارت! حتی در خواب هم هیچ وقت همچین چیزی را نمیدیدم. از طرفی میتوانستم هر روز مریم را ببینم. - سلمان، اون قضیه دیگه تموم شده. بار ها راجبش باهات صحبت کردم. گفتم که من مشکلی ندارم. سروناز هنوز بچه ست...
بروزرسانی در : ۱۰۸۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 11
تصوری که از عمارت داشتم باعث شد که از غذا هیچ چیز نفهمم و زمانی که عمو نفس عمیقی کشید و دست روی شکم بزرگش گذاشت به خودم بیایم. با حالی دگرگون شده مشغول جمع آوری سفره شدم. آقاجان رادیو را روشن کرد و با عمو مشغول گوش کردن به اخبار کشور شدند و سروگل بشقابها را درون سطلی گذاشت و به سمت حوض رفت و...
بروزرسانی در : ۱۰۸۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 12
نگاهی به سوگند انداختم و آستینهای لباسم را بالا کشیدم. - پس نظر من چنان تاثیری هم نداشت. روی زمین نشستم. هوا کمی سرد بود و آب رودخانه سردتر اما خب چارهای نبود و باید ظرفها را میشستیم. - حالا تو بگو شاید اجازه دادن، لازم نبود انقدر سریع موافقت کنی. ظرف گلی را از دستش گرفتم و...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 13
لبخندی به حرفش زدم و خواستم پاسخ گوی کنایهاش باشم که آقاجان را بالای پل دیدم و خیره نگاهش کردم. - سروناز، سوگند. عجله کنید. بیاین وسایلتون رو جمع کنین. تا یک ساعته دیگه راه میوفتید. آقاجان روی برگرداند و به طرف خانه رفت. متعجب، خوشحال و آرام گفتم: - الان میریم؟ سوگند شانهای ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 14
- خب دیگه عزیزم. کاری نداری؟ سلام برسون به شیرین خانم. لبخند زورکیای زدم. - نه خاله. سلامت باشین. خداحافظ. روی برگرداندم که او هم در را بست. دوباره شروع به دویدن کردم تا سریع تر به سوگند و سروگل برسم. سوگند تا قیافه پکرم را دید، خندید. - کشتی هات چرا غرق شده؟ چی شد؟ ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 15
خواست حرفی بزند که دستم را بالا آوردم. - بزرگ ترین آرزو من چیه آبجی؟ لبهایش را به هم فشرد و وقتی جوابم را نداد، سوالی سرم را تکان دادم. - اینکه یک باری از روی دوش ننه و آقاجون برداری. سرم را مثبت تکان دادم و برایش بشکنی زدم. - میتونم کمک حالشون باشم. از طرفی کار کردن تو...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 16
غم و شکستگی درون چشمهایش موج می زد اما هنوز هم کمی امید حس می شد. بلافاصله کاسه چشمش پر شد ولی با اطمینان سری تکان داد و گفت: - صد تا چوب خط کافیه؟ برمیگردید تا اون موقع؟ سوگند لبخند ریزی زد و سری تکان داد. - من میگم تو فسقلهای! میگی نه! سروگل همانطور که از کنارش بلند میش...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 17
کلمه با وقار را کشید و مشکوک به من خیره شد. لبخند دنداننمایی زدم و همانطور که در آغوشش میگرفتم، گفتم: - آقا جون دیگه! ... من حواسم هست. مرا در آغوشش فشرد و دستی به کمرم کشید. - به سلامت برگردید. با لبخندی که به شدت نوای غم را نجوا میکرد، از من جدا شد و سوگند را در آغوش گرفت. ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 18
فلکه را دور زدیم و از خیابانی که پر از درختهای کاج و مجنون بود، گذر کردیم. بعد از چندی جلوی عمارت آقا ماشین از حرکت ایستاد. عمو بی هیچ حرفی پیاده شد و من چشم بستم. سرم را به شانه سوگند تکیه دادم و سعی کردم از آفتاب سوزان گله نکنم اما به شدت چشمانم را میزد. کمی خودم را چرخاندم که سو...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 19
صدای بلبل زرد رنگی که روی شاخه درخت توت نشسته بود، بیش از حد گوش نواز بود. ساک کوچکم را روی دوش جابهجا کردم که با شنیدن نجوای آرام و بچبچی، حواسم به پشت حیاط جلب شد. آرام به سمت دیوار رفته و مخفی شدم. - هیس دختر، خوبه میترسی یکی ببینتت، اون وقت با صدای بلند جیغجیغ میکنی؟ دستم رو برمید...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 20
خم شدم تا ساک را بردارم. زیر چشمی متوجه مریم شدم که در حال رفتن به سمت عمارت بود. لحظه آخر با چشمان اشکی خیرهام شد و او هم کپ کرد و آرام اسمم را صدا زد. زود تر از من به خودش آمد. دستی زیر چشمان اشکی اش کشید و لبخند زد. گویا فهمیده بود از قصد صدایم را بلند کردم. طراری از لبخند کوشه لبم ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
