دوست داشتی؟
رمان ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی در دنیای رمان

رمان ققنوس در بند

  • زبان فارسی
  • 122.2K 👁
  • 350 ❤️
  • 418 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان ققنوس در بند

خلاف جهت دنیا حرکت کردم و اشتباه از شما بود. مشکل از جایی شروع شد که گفتید زن باید خانه‌دارِ خوبی باشد! زن باید قرمه‌سبزی پزِ قهاری باشد! و هیچ کس نگفت، زن باید زیاد بفهمد تا خانُمی کند. زن باید زیاد کتاب بخواند تا توانایی ماندن در جمع شما را داشته باشد. زن باید از سیاست و حقوق، سر در بیاورد تا آگاهی کامل داشته باشد. هر زن یک کشور است و هیچ کشوری بدونِ آگاهی، جامعه سالمی نخواهد داشت. و من... دلم تفاوت میخواست، دلم آزادی و آزادگی میخواست گویا در تکاپو بودم که خاکستر هویتم را کنار زده و آن را در آغوش بگیرم.

پارت اول

مقدمه:
من یک زنم...
من مبدأم...
من مقصدم...
من زندگی‌ام...
و تو زندگی را در من محدود کردی. من خواستار آزادی بودم و تو از قانون‌ها قفس ساختی؛ قفسی از جنس کلیشه‌های پوسیده و کهنه! تمام ما مخالفیم. مخالفانی که مهر سکوت بر لبانشان خورده و حکم ابد بر پیشانی‌شان!
اما من ققنوسی شدم که پابه‌پای قانون‌های ناعادلانه‌ات سوختم، پابه‌پای سکوت ممتد‌م خاکستر شدم اما یکروز، از میان خاکستر‌ها سر بلند کرده و آتش می‌زنم به آنچه آتشم زد. یک‌روز باز می‌گردم و انتقام میگریم از قوانینی که سنگ شد و پایم را چسبید!
برمی‌گردم تا بفهمی مردن من، پایانم نیست. شعله میگیرم و هرم آتش، تنم را در بر خواهد گرفت.
و من از دل اتش، خاکستر میشوم، میسوزم و ققنوس خواهم شد!
و بعد...
پرواز میکنم اری، ققنوس‌ها رسمشان سوختن و پرواز است و من شیدای یک چیز شدم؛
ققنوسی در بند!
--------
«فصل اول»
کلید را درون قفل چرخاندم و در با صدای تیکی باز شد.
پایم را روی اولین موزائیک نصف نیمه گذاشته و میخ شدم.
میخ هرآنچه که روزی لحظه‌هایم را می ساخت.
این خانه یک زمانی لحظاتی برایم به ارمغان آورده بود که اکنون از آنها فقط خاطره باقی مانده است.
جایی در واپسین روزهای سخت با خود عهد کرده بودم، برگردم و خاطرات را از سر بگیرم.
خاطراتی که در پس کوچه باغ‌های شمرون تداعی شده بودند و همچنین نوای پدر و مادرِ مهربان و رنج کشیده‌ام را سر می‌دادند.
نگاهم که به حوض وسط حیاط ‌خورد، بغض سر باز کرده و دانه‌های درشت اشک از تصور نگاه خیره و عاشق مادر به جای خالی پدرم روی گونه‌هایم غلتیدند.
چقدر دلم هوای آن رستم دستانم را کرده بود. هوای پدرم را.
باید زمانم را با تداعی آن روزها پر میکردم؛ همه چیز را بیرون می‌کشیدم تا ذهنم خالی شود و نوشتن تمامِ آنها دردناک بود.
با تمام درس‌هایی از زندگی که به من آموخته بود و آن مدلی که با عشق نگاهم می‌کرد، به حرف‌هایش گوش سپرده بودم و چقدر خوشحالم که حرف‌هایش را با جان و دل پذیرا بودم؛ باعث شده بود جذب آن حال آشفته شوم و زندگی‌ام را بسازم.
زندگی‌ای که گاهی هیچ‌کس نتوانست آن را دستخوش تغییرات کند...!
‌وقتی می‌گویم هیچ‌کس، یعنی دقیقا هیچ‌کس!
روزای زیادی باید بگذرد تا آدمی قانع شود فقط خودش هست و خودش.
تا باورش شود از بقیه به‌جز یک اسم و چند عدد خاطره‌ کوچیک چیزی برایش نمی‌ماند.
بیست سال! چهل سال! شصت سال زندگی، فقط تلمبار کردن اسم روی اسم برای من بود. برای جایگزین کردن خاطره جای خاطره اما حاصل جمع همه‌ انها صفر شد.
حالا جز مشتی خاطره از افرادی که در زندگی من آمدند و رفتند، وجود ندارد.
مادرم راست می‌گفت...
یک روز مینشینی عمرت را ورق می‌زنی
سیر تا پیازش را برای خودت تعریف می‌کنی.
آنجا است که می‌فهمی، چقدر برای موارد مختلف نگران شدی.
چقدر برای بعضی لحظه ها غصه خوردی.
چقدر برای یک افرادی دلتنگ شدی.
چقدر برای آشنا هایت دعا کردی.
چقدر با تمام وجود برای افرادی که دوست‌شان داشتی، بودی.
یه روز به خودت میای و به اطرافت نگاه می‌کنی...
خیلی ها نیستند...
به راستی که خیلی ها رفتند...
ما آسیب دیده بودیم؛ خیلی وقت پیش آسیب دیده بودیم و من نیاز داشتم برای مرحم گذاشتن روی آن دردها، آن‌ها را یادداشت کنم.
***
حلبی آهن را با دست فشردم و غمگین نگاهش کردم.
- یک لحظه صبر کن تا اجازه بگیرم.
سرم را به طرف ننه که در جوش و خروش تدارک مهمانی بود، برگرداندم و فریاد کشیدم:
- ننه... میشه با مریم برم پرچین باغ انار؟
ننه نگاهی به آفتاب که هنوز به وسط آسمان هم نرسیده بود، انداخت و گفت:

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان ققنوس در بند

  • حنانه

    0

    فصل ۲ کی میاد ی زمان حدودی حداقل

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    یک سال دیگه شاید الان درگیر ژیپسوفیلا م

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    فعلا درگیر نوشتن دو رمان دیگم... وقتی بنویسم میگم💛

    ۵ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 70

    عالی عالی عالی عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🦋🦋🤍

    ۱ سال پیش
  • آرزو

    در پارت 40

    خوب و عالی است

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🦋🤍

    ۱ سال پیش
  • آرزو

    در پارت 30

    عالی و بسیار خوب است

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    عزیزم🤍

    ۱ سال پیش
  • عاطفه

    در پارت 90

    رمان خوبیه 👍

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰🫂

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    در پارت 50

    👍👍

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🫂🫂🫂

    ۲ سال پیش
  • عاطفه

    در پارت 20

    🤩⭐

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰🫀✨️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    سلام وای چرا اینجوری شد من تا پارت ۱۸۲ رو خواندم ولی الان همه قفل شده و حالت رایگان هم برداشته شده

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    بذارید بپرسم میگم بهتون💕🙏🏻

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    سلام مجدد رمان سکه ای شده همچنان میتونید بخونیدش

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    در پارت 1761

    یه کم با حرفهای سوگند راجع به بعد ازدواج و عادی شدن واینکه سروناز باید بره توی عمارت زندگی کنه ،ته دلم خالی شده ولی امیدوارم بعد ازدواجشون هم عشقشون به قشنگی همین الان باشه ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    متاسفانه نیست:))) سروناز خیلی قراره سختی بکشه و ایشالله توی فصل دومش می‌بینید( بعد ها)

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 1760

    یعنی داخل همین داستان یا داستان دیگه ?

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    همین داستان

    ۲ سال پیش
  • ..

    1

    سلام خسته نباشید نویسنده عزیزم میخواستم بدونم چطور میشه بقیه رمان رو خوند قسمت رایگان رمان ب چ صورته؟ آیا از قسمت 171 ب بعد میشه خوند؟ و باز میشن؟

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم رمان تا انتها پارت گذاری شده در vip بله رمان تا آخرش رایگان پارت گذاری میشه ولی به یاد ندارم طبق چه الگوریتمی پارت ها رایگان میشه یا یک روز در هفته یا دو روز

    ۲ سال پیش
  • عالی

    در پارت 640

    عالی

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥✨️

    ۲ سال پیش
  • رادوین

    در پارت 10

    عالیییییییییی

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❤️‍🔥✨️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 1600

    سلام خسته نباشین 🥰

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    سلام بوس بهت قشنگم🫀🫂✨️

    ۲ سال پیش
  • نیایش

    در پارت 50

    عالی عالی موفق باشید همیشه در نوستن رمان های بعدی و ادامه این رمان ممنون از شما ❤💙💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ✨️❤️‍🔥🫂🫀

    ۲ سال پیش
  • ظهرابی

    در پارت 10

    براوو

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🙈❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟