لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 121 تا 140
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 121
لنگه ابرویی بالا انداخته و دستی روی لبم کشیدم. دلم میخواست راجب رفتنم به آنجا بگویم اما حالا زود بود! شاید سه روز دیگر خبرش را میدادم. صدای جیغ مانند سروگل از آن طرف خط هم قابل شنیدن بود. - خب ننه بده منم حرف بزنم. دلم براش تنگ شده. سپس بالافاصله تلفن را کشید و هوار زد: - چطوری آبجی؟ گوشی...
بروزرسانی در : ۹۱۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 122
توجهی نکردم که بیشتر خم شد و رو به روی صورتم قرار گرفت. - چرا زیر چشمی؟ خجالت میکشی بهم نگاه کنی؟ پس فهمیده بود!" خدای من! چرا من اونقدر ضایع رفتار میکردم؟" - نگاهم نمیکنی؟ اجبارا به چشم هایش خیره شدم که دوباره چشمکی زد. - حالا درست شد. متعجب نگاهش کردم که دستی به روی موهای خوشرنگش کش...
بروزرسانی در : ۹۱۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 123
متعجب نگاهش کردم که پوزخندی زد و دست روی شانه ام گذاشت و از روی میز بلندم کرد. - چیه تعجب کردی؟ چشمانش، چشم های خاکستری اش به هیچ وجه شبیه اِلیاس نبود. این چشم ها نفرت داشت، در چشمانش شعله های انتقام دیده میشد. با دست آزادش ضربه ای به آن طرف شانه ام زد و گفت: - اتاق من رو چنان تمیز میکنی که ...
بروزرسانی در : ۹۱۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 124
چادر را از روی زمین برداشته و سرم کردم. سپس از او فاصله گرفتم، نگاهی به عمارت کرده و لبخندی زدم: - چهار روز زود تر از زمان تعیین شده دارم از اینجا میرم. از عمارت خارج شدم و بعد درست چهار ساعت بعد بود که به روستای خودمان رسیدم. خسته کوفته و درمانده... پاهایم دیگر توان راه رفتن نداشت و نفس ن...
بروزرسانی در : ۹۰۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 125
چادر را از روی زمین برداشته و سرم کردم. سپس از او فاصله گرفتم، نگاهی به عمارت کرده و لبخندی زدم: - چهار روز زود تر از زمان تعیین شده دارم از اینجا میرم. از عمارت خارج شدم و بعد درست چهار ساعت بعد بود که به روستای خودمان رسیدم. خسته کوفته و درمانده... پاهایم دیگر توان راه رفتن نداشت و نفس ن...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 126
«فصل هشتم» صدای جیغ های زن عمو می آمد اما من بی تفاوت تر از آن بودم که از اتاقم خارج شوم و جوابش را بدهم. یک هفته بود که من در خانه جدید خودمان بودم. یک هفته بود که از عمارت و آدم هایش دور بودم و در آخر یک هفته بود که اِلیاس به عمارت نرفته بود...! فردای روز بیرون راندنم از عمارت همه جا خبر پ...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 127
به سمت جانا حرکت کردم. حوصله انتظار برای ناز کشیدن از او نداشتم برای همین بدون توجه به خرناس کشیدنش او را از اصطبل بیرون کشیده و درب های چوبی اصطبل را بستم. انقدر بدنم در نوسان بود که حس می کردم فاصله ام با هر قدم بیشتر میشود. نزدیکش شدم، خرناس کشید. خواستم سوارش شوم، عصبی شد و روی برگرداند. او ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 128
پرده را کنار زدم و با دیدن سوگند که به دراور تکیه داده بود و با اخمی درهم به فرش حصیری اتاق خیره شده بود، پوفی کشیدم که نگاهم کرد. - فورا این مسخره بازی رو تموم کن! روی زن عمو به حدی به روی خانواده ما باز شده که این بار خودم دوست دارم خفهاش کنم. گوش من از این حرف ها پر بود. دیوانه شده بودم و...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 129
سکوت کرد که با چشمان اشکی ادامه دادم: - چرا الیاس برای من اشتباهه؟ چرا فکر میکنید با من خوشبخت نمیشه؟... یک بار دیگه بگو. سروگل لب گزید و سرش را پایین انداخت. کمی با لباسش ور رفت و با آن یکی دستش گوشه چشمانش را فشرد. - بعید میدونم زن عمو بزاره بهترین و عاقل ترین فرزندش از طبقه رعیت زن بگیره. ت...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 130
مغزم از آن همه شلوغی سوت کشید و نفهمیدم چطور از اتاق بیرون آمدم. سکوتی که سرتاسر خیابان را فرا گرفته بود حالم را بهتر میکرد. هنوز هم خلوتم را بیشتر دوست داشتم. پاهایم را به سمت راست حرکت دادم. تابلو های رنگارنگی که به دیوار خیابان ها چسبیده بودند برایم هیچ لذتی نداشت که به آنها توجه کنم. یک ...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 131
- پس من چی بگم از اینکه تو اوج ساختنم، ویرونم کردی...نابود کردی! چرا رفتی سروناز؟ چرا؟ میدونی چقدر دنبال آدرس خونتون گشتم؟ یعنی میشد کسی اینگونه حرف بزند و برایش نمرد؟ اویی که همیشه اگر کت و شلوار هم نداشت باز هم مرتب راه میرفت، حال با حالی پریشان رو به رویم ایستاده بود. شلوارش نه اتویی داشت و...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 132
علت تبی که درون بدنم جریان داشت را نمی فهمیدم اما انقدر بی طاقت شده بودم که حتئ نمی توانستم پلک هایم را روی هم فشار دهم. دلیل این همه فشارش برای رفتن را نمیفهمیدم. چطور فقط برای راضی کردن مادرش به پنهان شدن قانع شده بود؟ - اِلیاس؟ نگاهش سر خورد و روی چشمانم نشست. - انتظار نداری که باور کنم فق...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 133
نه، این بار مطمئن شدم که چیزی شده است. دلشوره داشتم از طرفی هم هیجان. لبخند روی لبم در تضاد با قلب بی چاره ام بود. با صدایی که میلرزید، لب زدم: - چیزی شده؟ سری تکان داد و چشمکی تحویلم داد. - البته. دستی به زانوهایش کشید و چشمان کوهستانی اش را به چشمانم دوخت. کمی خیره نگاهش کردم و تازه متو...
بروزرسانی در : ۸۸۷ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 134
- بچه خر میکنی الیاس؟ رفتن تو به اون خونه خودش جواب مثبته برای مادرت. دست روی زمین گذاشته و خودم را به آن تکیه زدم. یک جور خاصی نگاهم کرد و کمی از من فاصله گرفت. به دور شدنش نگاه کردم و بعد خیره به دستان خیس و گلی ام شدم. او هم کلافه بود و این را از راه رفتنش فهمیدم. - توی محل چو افتاده که من...
بروزرسانی در : ۸۸۵ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 135
در تمام این مدت اِلیاس با چشمانی بسته ایستاده بود و از جایش تکان نخورد تا من خودم را خالی کنم. دستانم از شدت عصبانیت میلرزید. چشم باز کرد و خواست دستانم را بگیرد که عصبی کنارش زدم. - ولم کن بابا. و از کنارش گذشتم. عصبانی بودم. خیلی زیاد و من هر وقت عصبی میشدم حق را به خودم میدادم. آن روز ندید...
بروزرسانی در : ۸۸۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 136
- سروناز؟ بوی بدنش، نفسش، سری که به یک سمت کشیده میشد، دور سرم میچرخید و روی سلول به سلولم زنجیر میکشید. لرزیدم، دستهایم را بغل کردم و چشم باز کردم و تصویرش نابود شد. کاش به همین سادگی بود، کاش مانند یک کابوس در حبابی دور سرم میچرخید که با یک دست تکان دادن بههمش بزنم و همهچیز را فراموش...
بروزرسانی در : ۸۸۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 137
افسرده شده بودم. انگار دیگر هیچ امیدی نداشتم. هیچ چیز در قلبم احساس نمیکردم و مطمئن بودم که مارال عروس خاندان آریایی خواهد شد. هیچ کور سوی امیدی را در آغوش نداشتم. - تموم شد؟ برگشتم و گره روسری ام را سفت تر کردم. به اتاق رفتم، باید خوب فکر میکردم، بلند شدم و به سمت کمد رفتم و لباس محلی مجلسی...
بروزرسانی در : ۸۷۸ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 138
- عاشق شدن از ایجاد احساسات شدید دلبستگی به وجود میاد و عشق، معمولاً نسبت به جنس مخالفه. عشق مثل سقوطه، ناگهانی، غیرقابلکنترل و... باور نمیکردم یک روز این حرف ها را از آقاجان بشنوم. هیچ وقت! آقاجان لحظه ای مکث کرد و صدایش را صاف. سپس با همان قیافه جدی اش ادامه داد: - عاشق در هر حالتی آسیبپذی...
بروزرسانی در : ۸۷۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 139
- من نمیفهمم چرا همیشه پاسوز تو میشم؟ ابرویی بالا انداختم و با هم به طرف مطبخ رفتیم و مشغول کمک شدیم. برای ثانیه سرم را چرخاندم و از پنجره مجلس را نگاه کردم که نگاهم با چشم های خاکستری اش برخورد کرد. حال فهمیدم که چرا زن عمو مرا به مطبخ فرستاده. سری تکان دادم و مشغول آماده کردن ظرف ها شدم. با...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 140
- این ترس چشمات آخرش من رو می کشه. من تو رو با سختی به دست آوردم. پوزخندی زدم و گفتم: - تو من رو بدست نیاوردی. مگه من وسیله ام که تو تصاحبش کنی! تخس شده بودم. دلم میخواست با دلم راه بیاید. دلم میخواست که بگوید. - البته تو جایزه منی. لب هایم را روی هم فشردم، ترسم را یادم رفته بود، ...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
