لیست کلیه پارتهای رمان ققنوس در بند : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 200
-
رمان ققنوس در بند - پارت 21
سودا پشت چشمی نازک کرد و با لحن چندش آوری بلند گفت: - اومدم مامان. سپس گوشه دامن خوشرنگ و تمیزش را در دست گرفت و همراه زنعمو از ما دور شدند. با این کارش قشنگ مرزها را مشخص کرد! حرفی با ما نزد اما با زبان بیزبانی فهماند که برای خورد و خوراک و مهمانی نیامدهایم! بلکه باید پابهپای ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 22
- به چی خیره شدی؟ بدون فوت وقت لب باز کردم. - دارم دنبال خیسی میگردم. - چرا اون وقت؟ - چون حس میکنم دیشب تو دبه خیارشور خوابیدی! گیج شده بود و از حرفهایم هیچ چیز نمیفهمید. - آخه حس خوشمزه بودن بهت دست داده پسرعمو. سوگند با خرناسه خنده کوتاهی کرد و سپس با سرفهای ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 23
خدمتکار جوان خسته و کلافه پوفی کشید و دوباره عقب نشینی کرد. اِلیاس کت مشکی به تن داشت، کلاهی را روی سرش کشید بود و خیره نگاهم میکرد. موهای براقش را یک طرف صورتش ریخته بود که به زیبایی خودنمایی میکرد و صورت بدون ریشش جذاب ترش کرده بود. وقتی نگاه سرکشم را دید و فهمید که قصد کم آوردن ن...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 24
سوگند دستی به پیشانیاش کشید و مطمئن بودم که در ذهن مرا لعنت میفرستد. چسب محکمی که بر دهان قلبم زده بودند را کنده و اجازه خروج آوایی به آن بینوا دادم. - ممنونم. دست روی کتاب قرار داده و جلدش را نوازش کردم، نفس بلندی کشیده و بعد بیتوجه به چشمان درشت شدهاش گریختم! لحظه آخر صدای یکی ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 25
پایم را روی پلههای خاک گرفته و از جنس آجر گذاشته و به آرامی پلهها را پایین رفتم. نگاه از سوگند گرفته و مات و مبهوت شدم اما او نگاهی سرسری به اتاق انداخت و به طرف سکوی کنار پنجره رفت و بیتفاوت ساکش را روی آن گذاشت. من مثل او نبودم! او تن به سرنوشتی که دیگران برایش رقم میزدند، میداد ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 26
کاش همان روز در همان لحظه زمان می ایستاد و من با فکر اینکه چقدر خوش شانسم کتاب را میخواندم. کاش زمان همان روزی که با دیدن کتاب فکر میکردم، چقدر خوش بخت هستم میایستاد و یادآور سختی های زندگی نمیشد. کاش... اما هر کاشی بالاخره به افسوس تبدیل میشود و نمیگذارد زیاد در توهّمات خیالت س...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 27
- چرا به من هیچی نگفتی؟ بینیاش را بالا کشید و پوزخند زد. - خب الان میدونی، چیکار میتونی برام بکنی؟ هیچی. فقط فهمیدی اما خود توأم خوب میدونی من محکومم به سکوت. راست میگفت! من هیچ کاری نمیتوانستم انجام دهم اما به عمو که میتوانستم بگویم و دست الماس را از بیخ کوتاه کنم. - ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 28
- مشکلی پیش اومده؟ سری تکان دادم و گفتم: - بله. میتونم با عمو صحبت کنم؟ الان کجا هستن؟ سرش را منفی تکان داد. - نمیشه. برگردین به اتاقتون. روی برگرداند تا برود که با اخمانی درهم مقابلش ایستادم. - اما من باید ببینمش. - گفتم که نمیشه. خواستم چیزی بگویم که دستم فشرده ش...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 29
خودم را دوباره در جایم تکان دادم میخواستم بلند شوم ولی سرم لحظه ای گیج رفت و تلوتلو خوردم که باعث لگد کردن موهای بلند سوگند شد. صدای نالهاش که بلند شد سریع پایم را برداشتم. - آخ ببخشید. آرام و ضعیف زمزمه کرد: - بمیری الهی. آرام خندیدم و حینی که موهایم را جمع میکردم، گ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 30
بقچه را روی میز ناهارخوری گذاشتم و به چشمهایش زل زدم. عمو که نگاهش چندی پیش به میز بود حالا با ابروهای بالا پریده به بقچه خیره شده. - عمو جان میشه توضیح بدید این کار یعنی چی؟ عمو بدون واکنش غیر عادیای سرش را بالا آورد و لحظهای نگاهم کرد. - چیه این؟ نگاهی به زنعمو انداخته و...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 31
قاشق را نخورده پایین آورده و خواستم جوابش را بدهم که اِلیاس با ابروهایی درهم رو به مادرش گفت: - مامان. لطفا...! زنعموچشم غرهای رفت. - چیه؟ مگه دروغ میگم؟ سودا رو به اِلیاس کرد و با پوزخندی بر روی لب گفت: - دفاع نکن داداش... آها... سپس نگاهی به من و سوگند انداخت، از جای...
بروزرسانی در : ۱۰۷۹ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 32
- گریه نکن سروناز. لطفا. مامان عصبی بود فقط... حساب سودا رو هم خودم بعدا میرسم. دستی زیر چشمهایم کشیدم و آن یکی دستم را آرام از زیر دست مریم بیرون کشیدم و از جایم بلند شدم که سوگند هم با قیافهای درهم از جا بلند شد. - نمیخواد. ممنون. سپس صندلی را سر جایش برگرداندم و بدون اینکه نگاهی به او و م...
بروزرسانی در : ۱۰۷۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 33
«فصل دوم» دوش حمام را بستم و حین پیچیدن حوله دور کمرم از حمام عمومی خدمتکاران خارج شدم. - آخیش، چقدر خوبه سوگند... از خزینه خیلی بهتره. روسری نخیام را از روی طاقچه برداشته و روی سرم کشیدم. حین خشک کردن صورتم سمت آینه رفتم که سوگند از دوش دیگری خارج شد و دستی به صورتش کشید. - اره واقعا. خیلی...
بروزرسانی در : ۱۰۷۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 34
اخمهایم عمیقتر شد. عجب بیمنطقی شده بودم من...! - صبحانه برای ساعت هشت باید آماده باشه. ناهار برای ساعت دو و شام برای نه شب. برای هر کدوم یک الی دو ساعت قبل باید توی مطبخ آماده باشید. لبهایم از دو طرف کش آمد. نیم نگاهی به من انداخت. - خانم گفتن علاوه بر کارهای مطبخ، گردگیری هم بر عهده شما...
بروزرسانی در : ۱۰۷۶ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 35
از قدیم گفتن بار کج هیچ وقت به منزل نمیرسه مادمازل. دهن کجی کرده و کنار لبه پنجره نشستم. - بیمزهها. دوباره خندیدند. سوگند متکی را روی زمین گذاشت و دراز کشید و مریم نیز به تبعیت از او کار او را تکرار کرد. رمان ترجمه شده اِلیاس را برداشتم و صفحه پنجاه و سهاش را باز کردم. دیشب تا دیر وقت مشغ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 36
- گفتم که نمیشه دختر جون. الان وقت مناسبی نیست. کلافه "ای بابا"ای گفتم و کتاب را بالا آوردم. - منم گفتم امانتی دستم داره. بهش احتیاج داره. فردا روز اتفاقی افتاد من مقصر نیستمها. خودتون نذاشتید برم. نگاهش از چشمانم سرید و به کتاب درون دستم دوخت. سری تکان داد و به حیاط عمارت اشاره کرد. - خان...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 37
- چشمم روشن... ربابه! ربابه تا اسمش را از زبان زنعمو شنید، نفس زنان دست از شکنجهاش کشید و خیره به او شد. گویا از چشمانش چیزی را فهمید که سری تکان داد و چشمی گفت. سپس به سمت انباری پشتی رفت و اینبار با ترکهای فلزی برگشت. متعجب به یزیدان مقابلم چشم دوخته بودم که ربابه دستش را بالا برد و ترکه...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 38
نمیتوانستم. صدای جیغها و فریادهایش در سرم اکو میشد. قطرههای خون روی زمین و صدای جیغ مریم درون تصوراتم بود. موهای سیاه و پریشانش و نگاه ملتمس و ترسیدهاش. لحظهای که سرش را بالا آورد و چشمان سیاهش را به من دوخت. خدای من! این چه کاری بود که او کرد؟ اِلیاس درمانده نگاهم کرد و دوباره تکانم داد...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 39
شاید چند تار مو روی پیشانیاش معلوم شده، قطعاً یک غلطی کرده است که مرد به گناه افتاده! لعنت خدا بر این چنین جهانی که زن را محدود کرده بود. لعنت...! دستانم را دور کتاب حلقه زده و نگاهش کردم که لبخند وارفتهای زد و نگاه لرزانش روی کتاب نشست. - اومده بودی این رو بهم بدی؟ بحث را عوض کرده بود گ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
-
رمان ققنوس در بند - پارت 40
- حالش خوبه. نگران نباش. سری تکان دادم و خواستم بروم که گفت: - کجا؟ متعجب ایستادم و به او خیره شدم. - میرم پیشش دیگه. شانهای بالا انداخت. - بردنش خونه خودشون. نیست اینجا. وحشت زده تماماً به سمتش برگشتم. - چرا؟ تو که گفتی خوبه! روی زمین نشست که اتوماتیک من هم روی زمین نشستم. - ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۰ روز پیش
