پارت نود و چهارم :

_ تا اینکه چی؟ بقیه اش... بقیه اش بگو.
اشرف لبخند محو دیگری زد و در جوابش گفت:
_ یه روز صبح خبرش اومد که خودشو کشته. چرا و چطورش هیچ وقت درز نکرد. ولی غریبانه خاکش کردن. بعدشم در خونشونو بستن و هیچ کس راه ندادن.
ماه صنم مات و حیران به لبهای اشرف نگاه می کرد. امروز اشرف پرده از راز بزرگی برادشته بود. راز خرم خاتون. خواهرِ ناز خاتون مادرش. خاله ی خودش. پس خرمی که بارها از زبان نظام اسمش ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • النا

    0

    واای خدا وقتی پای درد دل آدما می شینی دلت ب درد میاد اینم از زندگی پر درد و حسرت اشرف

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!