پارت هشتاد و چهارم :

_ نه!
جواب دریا محکم و بدون ترس بود. زن جوان ابرویی بالا داد و گفت:
_ خیلی خوبه که اینقدر امین و تو داری. ولی حتما یادت نرفته یه ساعت پیش خودم ازت خون گرفتم.
_ خب که چی؟ ببخشیدا! سوال احمقانه ایه. ولی شما از هرکی خون میگیرید استنتاقش میکنید؟
گوشه ی لب زن انحنای ریزی برداشت و نگاهش را فراری داد.
_ مسلما که نه! ولی تو هرکسی نیستی.
دوباره نگاهش را بالا کشید. دریا اخم کرد. زن جو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    کسی ک عاشق باشه نجنگه همین جمله آخر شماست ک همه چی داره و نداره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️