پارت هشتاد و هفتم :

بغضش از تصور آن حجیم تر شد و بی اختیار وسط پستو نشست و زانوی غم بغل گرفت.

یک هفته در عذاب و دلواپسی سپری شد‌. ماه صنم از گوشه ی زندان نظام به گوشه ی پستوی خانه ی پدری تبعید شده بود و جز یک وعده آب و غذا، که آن هم به زور خاتون پایین میداد چیزی به خودش نمی دید. نه رنگ آفتاب میدید و نه لبخند پدر. خانه رنگ و بوی غم میداد این روزها! خاتون به روی خودش نمیاورد، ولی در پس هر نگاه گریزانش یادی از

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️