پارت نود و هفتم :

و دعا میکرد که در نهایت عصمت تسلیم شود و پارچه ی فیروزه ای را داخل سبد خریدش قرار دهد. در همین حین، عصمت که حسابی کلافه شده بود و نگاهش هر آن از این‌ پارچه به آن پارچه می چرخید، برگشت و درمانده رو به دریا پرسید:
_ تو یه چیزی بگو. خاک بر سر تنبلم کنن که اینقدر خرید نکردم، انتخاب کردن از یادم رفته.
_ عصمت خانمم؟
دریا در جواب او اعتراضی کرد و عصمت، درمانده پلک برهم گذاشت. سپس دریا نفسÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رغائب اسمان

    0

    سلام...چرا مدتیه که پارت جدید نمی گذارید؟ من خیلی منتظر موندم😕

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️