پارت هشتاد و پنجم :

ابرو بالا می انداخت. دریا بعد از جواب نامی، لب فرو بسته بود و بازهم کنج صندلی مامن گرفته و در خودش بود. نامی ولی با خودش درگیر بود. یک درگیری سخت و کلافه کننده.

ساعتی بعد دریا، طبق روالی نانوشته، روی همان نیمکت سابق حیاط نشسته و منتظر نامی بود. بازهم عکس ها و آزمایش ها تکرار شده بود و بازهم نامی گفته بود بنشیند تا خبرش کند.
نامی ولی جای دیگری مشغول بود. سر پردردش را بین دو دستش گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    0

    عجب دریا روهمه عاشق دورکردن هرلحظه یکی میاید

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️