پارت هشتاد و یک :

دریا روی پا بند نبود. پر از دلهره، طول و عرض اتاق نامی را بالا و پایین میکرد و کف دستهایش را بهم می سابید. آمدن نامی طولانی شده بود و فکر و خیال، کم مانده بود که دختر جوان را دیوانه کند. گاهی روی صندلی می نشست و گاهی گوشه ی پرده را کنار میزد و داخل حیاط را می پایید.
چراغِ گردانِ ماشین پلیس، محوطه ی کوچه را روشن کرده بود و سرو صداهای داخل حیاط خیال خوابیدن نداشت.
دریا ترسیده و دل پریشا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️