آخرین گلوله به قلم نیلوفر سامانی
پارت هفتاد و نهم :
اتاق غرق سکوت بود و تنها چیزی که بهگوش میرسید؛صدای تاپتاپ قلب بهار بود.قفل نگاهش را از روی دستگیره باز کرد و فرار را به قرار ترجیح داد.اولین مکانی که به ذهنِ بیقرارش خطور کرد؛زیر تخت بود.در کسری از زمان بدن خود را روی پارکت کشید تا زیر تخت پنها ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...
ترنم
0کاش بهار صدای اونا رو ظبط میکرد و به کیومرث میفهموندن جلال ی دشمنه من استرس گرفتم کاش با گوشی جاوید به ی چیزایی برسن