پارت هفتاد و نهم :

اتاق غرق سکوت بود و تنها چیزی که به‌گوش می‌رسید؛صدای تا‌پ‌تاپ قلب بهار بود.قفل نگاهش را از روی دستگیره باز کرد و فرار را به قرار ترجیح داد.اولین مکانی که به ذهنِ بی‌قرارش خطور کرد؛زیر تخت بود.در کسری از زمان بدن خود را روی پارکت کشید تا زیر تخت پنهان شود.در باز شد و بهار از زیر تخت یک جفت چکمه زنانه مشکی دید.به‌ دنبال زن،یک جفت کفش مردانه نیز رویت کرد.
بند دل بهار از شدت استرس پاره

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    کاش بهار صدای اونا رو ظبط میکرد و به کیومرث میفهموندن جلال ی دشمنه من استرس گرفتم کاش با گوشی جاوید به ی چیزایی برسن

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    🥲🥲🥲

    ۱۰ ماه پیش
  • نری

    3

    عالیییی بود خسته نباشی❤ امیدوارم پریسا زیاد به بهار گیر نده و اینکه گوشی به دست بردیا برسه و فیلمشو ببینه😁وای امیرسام و بردیا خیلی خوب بودن😂و اینکه برای بار سوم...عشق من(رز)کجاست؟😁پرقدرت ادامه بده❤

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزمم💕✨️ احتمالا هفته آینده پارت از رز هم داریم😍من خودم یه مدته دارم برای یه پارتی لحظه شماری می کنم منتها هرچی مینویسم بهش نمیرسم🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    عههه آخ جون 😍😍🧡😁 وای ببین چه پارتیه هااااااا😂😂به شدت منتظرشم

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    نه پارتی که من منتظرشم با پارت رز فرق داره🤣💙

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    پس منم منتظر همون پارتم😁😂🧡

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    احتمالا فرداست🙈❤️

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    آخ جووون که قرار نیست زیاد صبر کنم براش😍😍😁🧡( از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من آدم کنجکاویم ولی اصلا صبور نیستم بخاطر همین با این حرف شما قشنگ تو دلم عروسی شد😂😂🧡)

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزمی❤️🥰 منم اصلا صبووور نیستم😂

    ۳ سال پیش
  • سحر

    1

    سلامم این رمان خیلی قشنگه 🥰ممنون از اینکه این رمان گذاشتی لطفا پارت های دیگرو هم بزار 🤧💜

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به جمع ما خوش اومدی🥰 مرسی از نظر دلنشین‌ت❤️ پارت‌گذاری روز‌های ۱شنبه ۳شنبه و جمعه انجام میشه🌺

    ۳ سال پیش
  • سحر

    0

    مرسییی😁😍قشنگم🌸

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • متینه

    1

    سلام رمانتون فوق العاده است هم موضوع رمانتون قشنگ و خفن بود همه اینکه جوری نمی نویسید که خواننده خسته بشه و تو هر پارت من و تا مرز سکته بردید ...

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام به‌جمع ما خوش اومدید😍مرسی از نظر قشنگ‌توون❤️خوشحال شدم که رمان به دل‌تون نشسته❤️همراهی‌تون همیشگی🌺

    ۳ سال پیش
  • سمرا

    2

    بردیا و امیرسام هم سن هستن؟

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    امیرسام بزرگتره عزیز

    ۳ سال پیش
  • فرهود

    0

    جدی؟؟؟ من فکر کردم امیرسام چند سال کوچیکتره🫠بچه تر میزنه آخه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    از لحاظ ظاهری یا رفتاری؟ فرقشون نهایت یک‌ساله

    ۳ سال پیش
  • فرهود

    0

    جفتش ..مخصوصا عکس هوش مصنوعی ..رفتارشم که..کودک درونش هنوز به دنیا نیومده😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به عکس ها زیاد توجه نکن😉 در مورد رفتارش هم که برخلاف بردیا بعد از ماجرا سپهر نمک ریختنش شروع شد😂اما در کل کارکتر بردیا نسبت به امیرسام شخصیت جدی تری داره...

    ۳ سال پیش
  • سارای

    2

    اقانکنه این بابک همون برسام باشه؟نظرت چیه نیلوفر🤔🤔؟حواسم هست تازگیا زیادی شیطون شدی،این کارو بامن نکککککنن🤣😅

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    عزیزم شما که میدونی نظر من چیه.....🤣❤️ چشممم سعی میکنم این کارو نکنمممم😁

    ۳ سال پیش
  • سارای

    0

    بله میدونم در پارت های بعدی مشخص میشه!!!🥴🥴

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😁❤️

    ۳ سال پیش
  • ثریا

    2

    عالی 😘 سراین پارت کلی استرس کشیدم 😢 این که نظرات یه 1000 رسید رو بهت تبریک میگم عزیزم 💖 امیدوارم لایک ها هم بالای 500 برسه لیاقتش رو داری 💖 و در آخر هم ممنون از پارت هدیه 👏🏻 (طومار نوشتم😅)

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مررررسی ثریا جانم❤️😍عزیزمی طومار باشه که عالیههه😅❤️

    ۳ سال پیش
  • Aa

    3

    عالی بود ممنون🙏💐👏

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    ممنونمم🌼🤍

    ۳ سال پیش
  • هانیه

    2

    حالا که هی پارت و جای حساس تموم میکنی منم به بردیا و دلارا بی توجه میشم و میگم عشق اول و آخر فقط امیر سام و بهار😎

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    من اعترااااض دارممم🤨🪓 دست روی موضوع حساسی گذاشتی🤣❤️

    ۳ سال پیش
  • Dr.mb

    2

    سلام وقتتون بخیر خیلی ممنون ازتون عالی بود خیلی مهیج و دوست داشتنی ! امیر سام واقعاا فوق العاده هستش ! ولی من همچنان منتظر پیدا شدن برسام هستم😅

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام ممنونممم❤️🤩 برسام از رگ گردن هم نزدیک‌تره😂 ولی همچنان باید منتظر ماند😅

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    3

    اوف جون ما هم به لب رسید. حالا پریسا رو کجای دلمون بذاریم

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    دقیقا کجای دلمون بذاریممم؟🥲

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    2

    چقذرهیجان انگیز بود،اوه فک کردم بهارلورفت،ولی می ارزید،حالاپریساچی میگه اون وسط😐..امیرسامم هی جلوبردیاگاف میده😂خوب جمعش کردوقتی گفت تبم بالارفته خخخ

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    به به😍یه مدت بود نبودی کنارمون❤️ اره امیرسام سعی در جمع کردن سوتی هاش داره ولی بی فایده است🤣

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    7

    منم اون لحظه که انگشتر افتاد زیر تخت استرس گرفتم😮 💨 خب گوشی جاوید یه فیلمی داره که امیدوارم به دست بردیا برسه😌 عاشق امیرسام شدم می گه تبم بالا رفته😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    با وجودی که میدونستم گیر نمیوفته ولی حتی منم استرس داشتم🤣🤣

    ۳ سال پیش
کپی شد!