پارت هفتاد و سوم :

کیومرث با دیدن پیرمرد به هرهر خنده افتاد.
خنده‌هایش ناشی از فشار عصبی بود! چشم‌هایش تیک برداشت که به خنده‌ی خود پایان داد.صدایش را در گلویش انداخت و گفت:
_این پیری که سر و مر و گنده اینجاست!
نگاه تمام حضار روی پیرمرد و نگاه پیرمرد روی جاوید نشست.پیرمرد چشم‌هایش را ریز کرد.
_چه بلایی سر این جوون اومده؟تو همچین شب مهمی چطور چنین فاجعه‌ای رخ داده؟
هر کس می‌آمد و جنازه را

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ترنم

    0

    الان همه میگن خیلی خوب شد امیر تیر خورد منم گیج شدم واقعا ولی اینم بگم اولین کراشم بردیا بعد امیر😉

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    هنوزم اولین کراشت بردیاست؟❤️😁

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    بله بله معلومه خب..

    ۱۰ ماه پیش
  • ترنم

    0

    وااای پس ثامر وارد میشود😍😍

    ۱۰ ماه پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    بله😍

    ۱۰ ماه پیش
  • masy

    0

    جیغغغغغغغغغغغ دختر چه چیزی خلق کردی هر پارتی که جلو تر میرم بیشتر عاشقش میشم

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربووونت😍❤️ با دیدن نظرت خیلی انرژی خوبی گرفتم❤️😍✨️

    ۲ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    چقدر حرف بردیا غم انگیز بود تازه منم ناراحت شدم 🥺😥عالیه مرسی نیلوفر جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدل❤️✨️ بردیا کارکتر مظلومیه🥲

    ۲ سال پیش
  • سیتا

    1

    نصف فتنه ها زیر سر جلال بود بقیه هم نا معلوم رمان باحالیه

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام مرسی عزیزم💛

    ۳ سال پیش
  • سمرا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍ثامر از وجود بردیا خبر داشته اما بهار رو بعد سی سال فهمید.

    ۳ سال پیش
  • Dr.mb

    1

    حقیقتا من از همون اول هم به دلیل متن ادبی و استعاره و تشبیه عالی که داشت جذب رمان شدم خیلی متون ادبی و خوبی می نویسد مخصوصا متنی که در رابطه با یلدا نوشته بودید و همچنین عشق و... به نظرم عالی بود

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مررررسی از لطف تون❤️😍

    ۳ سال پیش
  • Dr.mb

    0

    سلام وقتتون بخیر خیلی عالی شد ممنون که هیجان دادید به رمان جذاب ترش کرده و اینکه دلم برای امیر سام کباب شد امید وارم حداقل سرنخی از برسام پیدا شه بالاخره 🤔🥲 ممنون ازتون !

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام😍جا ی خالی تون بین نظرات حسابی احساس می شد❤️🥲چرا دل تون کباب شد؟این بچه ۷ تا جون داره😂

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    عالیییی بود نیلوفر جون خسته نباشی ❤️ دلیل انتخابم موضوع جذابش بود و کم کم عاشق رمان شدم🥰 پر قدرت ادامه بدهههه ❤️😁

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم😍 نوش نگاه قشنگت❤️مرسی که به سوالم جواب دادی🌻❤️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام🥰حساب اون جداست خیالت راحت😁❤️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    0

    عهههه؟ آخ جون🤪 خیالم راحت شد...😂

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    😎❤️

    ۳ سال پیش
  • هانیه

    1

    خیلی عالی بود مرسی عزیزم😍❤

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلام❤️مرسی عزیزمم🌻 نوش نگاه مهربونت✨️

    ۳ سال پیش
  • ثریا

    2

    *دلیل انتخابم پلیسی و معمایی بودنش هست*

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    مرسی که گفتی💕

    ۳ سال پیش
  • ثریا

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم🥰قربونت منم خوبم❤️ دیگه این‌بار گفتم بیخیال سرگرد بشم😂😂

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    عالی وهیجانی بود مرسی👏⚘🙏

    ۳ سال پیش
  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلاممم😍نوش نگاه قشنگت❤️

    ۳ سال پیش
  • *.....*

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • نیلوفر سامانی | نویسنده رمان

    سلامم❤️مرسی که به سوالم جواب دادی💕😍یادت نره برای امیرسام کمپوت بیاریاااااا😂آناناس دوست داره

    ۳ سال پیش
کپی شد!